خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

بهائیها و اسرائیل


دسته گل هفتم مربوط به مقالهء ششم فصل نامهء١٧(بهائیها و اسرائیل)

مقالهء ششم با عنوان «بهائیها و اسرائیل» را كه در صص٢٠١-٢٠٧ فصل نامهء ١٧ مندرج است، آقای ابراهیم انصاری نوشته اند. ایشان نیز مانند دیگر دوستان بهائی ستیزشان خواسته اند تهمت تكراری اسرائیلی و صهیونیست بودن بهائیان را مطرح و اثبات كنند. ظاهراً به دلیل عدم تأثیر دلایل ارائه شدهء سابق در این خصوص در ردیه های ضد بهائی، فكر كرده اند می توانند با استفاده از كتاب خاطرات آقای مِئیرعِزری سفیر سال های ١٣٣٧-١٣٥٢ اسرائیل در ایران، به چنین مهمّی دست یابند!

اما چیزی كه در حقیقت ایشان در مقالهء خود اثبات كرده اند، صهیونیست بودن بهائیان نیست، بلكه ایشان ناخودآگاه اثبات كرده اند كه یهودیان ایران نیز، بلا استثنا عاشق صهیون و اراضی مقدسه شان هستند و تهمت صهیونیست بودن بهائیان بهانه و دروغی بیش نیست! چنان كه از خود آقای عزری در ص٢٠٢ نقل كرده اند كه، «رشتهء نیرومند صیون دوستی دراندرونم مانند هر یهودی دیگری از پیشینیانم آغاز یده، درخانواده ام پرورش یافته و شیرهء جانم شده بود.» این حقیقت در واقع عكس آن چیزی است كه در جمهوری اسلامی دربارهء یهودیان ایران و ضدیت ایشان با اسرائیل گفته می شود! شاهد آن، كه آقای انصاری خود زحمت كشیده اند و نوشته اند، این كه آقای عزری خود در خانواده ای یهودی ــ ایرانی در اصفهان به دنیا آمده است و بعدها خانواده اش به فلسطین رفته اند (سال ١٣٢٨-١٣٢٩)! به این ترتیب، حال معلوم نیست یهودیان ایران باید پاسخ آقای انصاری را دهند، و یا بهائیان! گویا ایشان نیز چون رفقایشان هنوز فرق بهائی و یهودی و صهیونیست را متوجه نشده اند!

در این خصوص خواندن مطلبی با عنوان «سیاست خارجی ایران در دوره محمد رضا شاه پهلوی؛ روابط با اسراییل» كه ضمن پرداختن به روابط ایران و اسرائیل، از جمله گویای حقیقت فوق نیز در خصوص توجه و علاقهء یهودیان ایران به اسرائیل می باشد، خالی از فایده نیست:

رژیم حاكم عملاً و در معنی، اسراییل را حمایت می‌كرد، روابط وسیع اقتصادی داشت، نفت مورد نیاز را تحویل می‌داد كالای اسراییل بسوی ایران سرازیر بود و تبادل اطلاعات انجام می‌گرفت ساواك و موساد همكاری گسترده‌ای را داشتند. روابط ایران با اسراییل روابط سیاسی رسمی(دوژوره) نبود بلكه روابط به اصطلاح (دوفاكتو) برقرار نمود بدین ترتیب بدون داشتن روابط سیاسی رسمی، دو دولت عملاً روابط دارند، ولی نه از طریق سفیر. دولت ایران موافقت كرده بود كه آژانس یهود كه یك سازمان یهودی جهانی است و فعالیت عمده‌اش مهاجرت دادن یهودیان محل به اسراییل می‌باشد در تهران دفتر نمایندگی باز كند و دولت اسراییل پذیرفت كه دولت سوییس حافظ منافع ایران در اسراییل باشد و در سفارت سوییس در آنجا دفتری به نام دفتر حفاظت منافع ایران تأسیس شود. آن دفتر كه در شروع كار در رأس آن یك كارمند سوییسی سفارت قرار داشت چون به تدریج كارش زیاد شد و یا تعداد یهودیان ایرانی كه به اسراییل مهاجرت نموده بودند مراجعات زیادی می‌نمودند و هم چنین با توسعه‌ای كه روابط دستگاههای مختلف ایرانی با اسراییل یافته بود و مخصوصاً توسعه بازرگانی و این که كارها به زبان فارسی باید انجام گیرد دولت سوییس تقاضا نمود یك مأمور ایرانی در آن «دفترحفاظت» گذارده شود كه سفارت سوییس او را بعنوان یك دیپلمات سوییسی به وزارت خارجه اسراییل معرفی نماید این كار انجام شد ولی توسعه روابط آن دفتر را بصورت یك نمایندگی كوچك در آورد كه در رأس آن مأموری با مقام رایزن تعیین می‌گردد نام آن نمایندگی در وزارت امور خارجه «برن٢» می‌باشد (به مناسبت نام پایتخت سوییس و این كه برن سفارت ایران در سوییس می‌باشد.)
در وزارت امور خارجه كارهای مربوط به روابط با اسراییل در اداره هشتم سیاسی انجام می‌شود (می‌شد) و مدیر كل سیاسی ‌آسیا و افریقا نظارت بر آن را دارد این كارها تنها مربوط به مسایل و مشكلات یهودیان ایرانی مهاجر و روابط آنها با خانواده‌شان كه در ایران مانده‌اند نمی باشد بلكه جنبه‌های بازرگانی و فرهنگی و پزشكی و همكاریها در بعضی كارهای امنیتی و نظامی نیز دارد ولی این همكاریها در وزارت امور خارجه منعكس نمی‌شود اصولاً آن چه از روابط ایران و اسراییل در وزارت خارجه دیده می‌شد سهم بسیار كوچكی از روابط موجود بود زیرا نمی بایستی از روابط «دوفاكتو» تجاوز نماید و موجب ایراد و گله و رنجش كشورهای دوست كه با اسراییل در حالت جنگ بودند گردد.» [i]


باری، شاید آقای انصاری به این علت كه بهائیان در طول تاریخ دیانت خود با هموطنان مظلوم یهودی خود همدردی كرده و ایشان را نجس ندانسته اند، چنین انگاشته اند كه بهائی ها صهیونیست هستند![ii] حال آن كه این منطقی نیست! چه كه انسان های آزادهء جهان و نیز دیگر محافل حقوق بشر نیز كه با آپارتاید دینی و تنجیس این و آن مخالف اند، كل برمحرومیت های یهودیان ایران ــ و نیز سایر اقلیت های مذهبی و قومی و... ــ نیز شهادت داده اند!

و یا شاید چون آقای عزری دركتاب خود شرح مختصری از تاریخ دین بهائی و مظالم وارده بر بهائیان در دوران قاجار و پهلوی را داده است، چنین انگاشته اند! آقای انصاری به این دلیل در ص٢٠٣ می نویسند چون آقای عزری چنین نوشته، پس از بهائیان طرفداری كرده! حال آن كه فقط ایشان نیستند كه دربارهء تاریخ بهائی و مظالم وارده بر ایشان نوشته اند؛ این حقیقت دیگر حتی بر خواجهء شیراز نیز مستور نمانده! بیش از یك قرن و نیم است كه بزرگان عالم از ملل و نژادها و زبان های مختلف در این باره نوشته اند! حتی دایرة المعارف ها ی مختلف جهان كه نزد ملل عالم از كتب معتبر محسوب اند، به زبان های مختلف چنین نوشته اند! سری به سایت های بهائی كه آدرسشان در همین جوابیه موجود است بزنید و صدها نمونهء آن را بخوانید! جناب انصاری، اینك خود مسلمانان عزیز ایران نیز بیش از گذشته به دفاع از هموطنان بهائی خود قیام نموده اند! به دور و بر خود نگاه كنید! آنها را خواهید یافت!

و یا شاید چون بعضی از یهودیان ایران بهائی شده اند، و آقای عزری نیز بر آن شهادت داده، چنین توهّمی برای امثال آقای انصاری ایجاد شده است! ایشان در ص٢٠٤ فصل نامه،از قول آقای عزری نوشته اند: «آنها در دهه های پیشین توانستند بسیاری از خانواده های یهودی را در همدان و كاشان به آئین خویش بخوانند.» خوب مگر اشكالی دارد؟! مگر صفیه دخترحی بن اخطب پیشوای یهودیان از قبیلهء بنی النضیر، مسلمان و همسر حضرت محمّد نشد؟! از این گذشته، ده ها برابر یهودیان عزیز، هزاران شیعهء ایرانی بهائی شده اند! به عنوان مثال از اجداد خود نگارنده از علمای شیعه بوده اند و به حضرت باب مؤمن شده اند و پس از آن نسل ایشان تماماً بهائی شده اند و حال حی و حاضر در خدمت آئین جدید الهیشان هستند! این چه چیزی را ثابت می كند جز تأثیر و نفوذ كلمهء دین جدید الهی؟! آیا به خاطر مخفی نگهداشتن همین حقیقت آشكار، كه حتی خود یهودیانی مثل آقای عزری به آن شهادت داده اند، نیست كه امثال جناب انصاری سعی در وارونه جلوه دادن حقایق دارند؟!

و یا شاید چون زیارتگاه بهائیان نیز در اسرائیل كنونی واقع شده، امثال آقای انصاری توقع دارند پاسخ هر آنچه را كه غیرمستقیم به یهودیان عزیز ایران نیز بر می گردد، بهائیان باید بدهند!

هر تصوری كه داشته اند، مقالهء ایشان نتیجهء عكس دارد و مُثبتِ بعضی حقایقی است كه امثال خود ایشان در ردیه هایشان علیه دین بهائی، آن را انكار كرده اند! از جمله در ص٢٠٤، شهادت شاه پهلوی و نخست وزیرش را آورده كه چهار روز پس از تخریب حظیرة القدس بهائیان در طهران در سال ١٣٣٤، چندی از پیشوایان شیعه را به دربار فرا خواند و به آنها گفت: «هم اكنون دستور دادم جلو بهائی ها را بگیرند و مركزشان را خراب كنند، شما هم از این پس سكوت كنید تا به نام ایران در جهان توهین نشود. روز هفدهم ماه می ١٩٦١ (٢٧ اردیبهشت ١٣٤٠) نخست وزیر، اسدالله علم، در پارلمان گفت كه به استانداران و فرمانداران دستور داد دكان هایی كه برای تبلیغ بهائیت باز كرده اند، ببندند!»

و نیز از جمله در صص ٢٠٥ شهادت داده كه: «بسیار شنیده شده بود كه هویدا و برخی از سران لشكری و كشوری در دولت به كیش بهائی پیوسته اند. هویدا بارها این داستان را نادرست و ساختگی خوانده و برای اثبات گفته هایش به مكه رفت. در این سفر هویدا مانند دیگران، همهء كارهائی را كه كیش مداران در این شهر انجام می دهند، به نیكی انجام داد!» شاید جناب انصاری نیز مانند نویسندهء گمنام دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران[iii] از جملهء بعد از آن خوشحال شده اند كه عزری نوشته: «ولی فراموش نكنیم كه چند تن از بستگانش در عكا و حیفا زندگی می كردند و در بخش های پیشین گفتم، در دوره ای كه وزیر دارائی بود، روزی از من خواست برای گشایش پاره ای دشواری های آنان در اسرائیل یاری اش بدهم.»

حتی این امر نیز كمكی به امثال جناب انصاری و دفتر مطالعات مزبور نمی نماید، چه كه همان طور كه در مقالاتی در سایت ولوله در شهر[iv] توضیح داده شد، خانوادهء او از دین بهائی بكلی بیرون بودند و اگر مطلب آقای عزری درست هم بوده باشد، ایشان گفته اند هویدا خواسته بوده به بستگانش یاری شود و نه به مسؤولین بهائی درآنجا! اینجاست كه باید از آقای انصاری تقاضا كرد تحقیق بیشتری فرمایند و مشخص نمایند اولاً آقای عزری در آن «بخش های پیشین» كه اشاره كرده چه گفته، ثانیاً بستگان مزبور هویدا چه كسانی بوده اند، و ثالثاً آیا بهائی بوده اند، و رابعاً چه نوع یاری به ایشان شده؟! چه كه ایشان چنان كه لابد خود محقق اند بهتر می دانند كه با كتاب های خاطرات این و آن نمی توان اثبات حقایق قطعی نمود! در ادامه در این خصوص توضیح بیشتر خواهد آمد!

جناب انصاری در صص٢٠٥ تا آخر مقاله شان، مطالبی را راجع به دكتر ایادی پزشك شاه از خاطرات آقای مئیر عزری آورده اند كه نه تنها كمكی به اثبات فرضیه های امثال ایشان نمی كند، بلكه اكاذیب و افترائاتی را نیز كه در ردیه های دیگر در این خصوص آمده نفی می كند و زیر سؤال می برد! از جمله آقای عزری یهودی برخلاف بهائی ستیزان، نوشته آقای ایادی خوشنام بود و مورد اطمینان شاه! لابد جناب انصاری می دانند از چه نظر مورد اطمینان شاه بود! شاه از بیم جانش به یك دكتر بهائی اعتماد داشت و نه به خاطرعلاقه ای كه به بهائیان داشت! شاهد آن كه، هر وقت می دید سلطنتش به خاطر اعتراض و بهائی ستیزی علمای اعلام شیعه به خطر افتاده، با همدستی ایشان ــ كه طبق مدارك تاریخی شاهدوست هم بوده اند! ــ برای ساكت كردنشان و برای حفظ تاج و تختش دستور به آزار و اذیت بهائیان نیز می داد! چنان كه نمونهء بارز آن همدستی او با آیت الله بروجردی و دیگرعلما در تخریب حظیرةالقدس بهائیان در طهران و نطق های ضد بهائی آقای فلسفی در رادیو و آزار و اذیت فراگیر آنان در سال ١٣٣٤ در شهرها و دهات مختلف ایران بود![v]

در اینجا این نكته نیز خالی از لطف نیست كه بیان شود، از قضا بهائیان مورد اعتماد همهء جهانیان و حتی خود مسلمانان عزیز نیز هستند! برخلاف اقلیتی متعصّب، اكثریت هموطنان عزیز ایران چه در زمان پهلوی و چه در زمان جمهوری اسلامی به صداقت و دوستی و راستی و درستی بهائیان اطمینان داشته و دارند. كافی است تحقیقی از همسایگان بهائیان در جای جای ایران عزیز بفرمائید تا بدانید چه خبر است. برخلاف آنچه امثال شما توهم و گمان نموده اید و چشم بر حقایق بسته اید، بهائیان و مسلمانان ایران همدم و انیس و مونس هم و شریك غم و شادی همدیگرند. حتی شاید باورتان نشود كه در زندان های خود جمهوری اسلامی نیز مسؤولین مسلمان زندان نیز به بهائیان اعتماد داشتند![vi] بنابراین امثال شما به امثال ملی گرایانی همچون دكتر محمد مصدق نیز كه ایشان هم به بهائیان اطمینان داشتند، نباید خرده بگیرید كه چرا از نظر ملی بین بهائی و مسلمان فرقی نمی گذاشتند![vii]

حتی ذكر این كه «ایادی به یهودیان مهری ناگسستنی داشت» نیز دردی را برای آقای انصاری دوا نمی كند! چه كه در ادامهء آن آقای عزری علت مهر مزبور را این طور ذكر كرده، «آنها را مردمی درد دیده و شایستهء بی پیرایه ترین یاری ها می دانست»! و چه كسی است در دنیا كه موافق با ظلم هائی باشد كه بر اقلیت یهودی و یا هر اقلیت دیگری رفته! اگر بر فرض متعصّبین مسلمان و یهودی به خاطر دشمنی ١٤٠٠ ساله با هم، اینك پس از تأسیس كشور اسرائیل در ١٩٤٨ كینه وخصومتشان تشدید شده، این چه ربطی به بهائیان و دیگر بشر دوستان جهان از هر دین و آئین دارد كه مخالف هر نوع دشمنی مذهبی و سیاسی و نژادی و قومی و غیره هستند و از هر آزار و اذیتی كه به هر كس اعم از مسلمان و یهودی و مسیحی و زرتشتی و بودائی و سیاه و سفید و غیره شده و می شود، بیزارند؟! [viii]

این كه علاوه بر علت فوق، آقای عزری در توجیه علاقهء آقای ایادی به یهودیان نوشته، «افزون بر آن ارزنده ترین و والاترین نیایشگاه های بهائیان در كشوراسرائیل بود و این پدیدهء روشن تر از آفتاب را ایادی نمی توانست نادیده بگیرد» نیز نه تنها مشكل آقای انصاری را حل نمی كند، بلكه مُثبت و مُؤید ادعای همیشگی بهائیان است كه بارها گفته و نوشته اند كه علاقهء ایشان به اسرائیل برای این است كه آرامگاه حضرت بهاءالله و حضرت باب در آنجا واقع شده و نه به خاطر نفس اسرائیل و دولت آن! ملاحظه فرمودید! خود سفیر اسرائیل این را می نویسد و شهادت می دهد! می نویسد به این خاطر است كه «ارزنده ترین و والاترین نیایشگاه های بهائیان در كشور اسرائیل» است! می بینید چطور خودتان به قلم خودتان نوشته اید آنچه را كه مدعای اهل بهاء است؟! الحمدلله! اگر علت یا علل دیگری در میان بود، لابد آقای عزری می نوشت! ان شاءالله به خاطر ترس از خدا هم كه شده، بُحت عمیق شما را فراگرفته باشد و تنبّه حاصل آید و جبران مافات فرمائید و همچون محقق و مسلمانی حقیقی جز حق نگویید و جز راه حق و حقیقت و صداقت نپوئید!

مطالب ص ٢٠٦ نیز در خصوص روابط كشاورزی و تهیهء مرغ و تخم مرغ از اسرائیل نیز بقدری مضحك است كه مُثبِت ادعای آقای انصاری نخواهد بود. معلوم نیست چرا امثال آقای انصاری اصل را رها كرده، با طرح امور جزئی اذهان را از حقایق دورهء پهلوی منحرف می كنند و به عنوان مثال سیاست های كلی شاه مسلمان شیعه و خیل عظیمی از سیاسیون هم مذهبش را در ارتباط با غرب و اسرائیل متروك می گذارند![ix] مضافاً مگر الان برای مرغ و تخم مرغ و سایراقلام مورد نیاز ارتش و ملت و غیره چه می شود؟! هر دولتی بنا بر روش های خود با بسیاری كشورهای دنیا ارتباط اقتصادی و تجاری داشته و دارد! ای كاش امثال آقای انصاری مقاله هایی را درخصوص مبادلات ٣٠ سال اخیر ایران تهیه می فرمودند تا معلوم شود طرف های معاملات ایران چه كسانی هستند و واسطه ها چه كسانی! مبادلات نظامی و مراودات سیاسی بماند كه رسیدگی به آن با ملت عزیز ایران است!

آنچه را نیز كه در مورد اقدام برای رفع مشكلات زائرین بهائی در رفتن به اسرائیل برای زیارت اماكن مقدسه شان یادآوری كرده اید، چیزی را اثبات نمی كند! خود آقای انصاری از آقای عزری نقل كرده اند كه ماجرا مربوط به رفتن بهائیان ایران برای زیارت اماكن مقدسه شان در اسرائیل بوده است و نه چیزی دیگر همچون مقاصد سیاسی! ملاحظه می فرمائید چطور همان مدعای همیشگی بهائیان را دارید اثبات می كنید. بهائیان نیز سال هاست كه در جواب اتهامات و اكاذیب امثال شما گفته و می گویند توجهشان به اسرائیل صرفاً به خاطر اماكن متبركه شان است! حال هم شما همین را تأئید فرمودید! الحمدلله! مضافاً چرا نمی نویسید كه بهائیان به خاطر اصل اطاعت از حكومت در اموری كه مخالف عقاید وجدانیشان نیست، ٣٠ سال است كه در جمهوری اسلامی برای زیارت به اسرائیل نرفته اند و در این خصوص شكایتی هم ننموده اند و در قلوب خود به زیارت حقیقی و معنوی قلبی خوشنود بوده اند؟!

همچنین مگر خود شما و جمهوری اسلامی برای رفع مشكلات زائرین مسلمان كه به مكه می روند، انواع اقدامات را نكرده و نمی كنید؟! آیا این كار را نیز جرم می دانید؟! از عجایب آن كه با وجودی كه رژیم عربستان مسلمان هم می باشد، همواره جمهوری اسلامی از مشكلات حج مسلمین ایران شاكی بوده و هست! به عنوان مثال هفته نامهء همّت كه از مخالفین آقای هاشمی رفسنجانی است، در هفته نامهء مورخ هفتهء اول مرداد١٣٨٧، ص ٦، در ردّ ادعای آقای رفسنجانی كه گفته اند به خاطر همدلی و هماهنگی بین ایشان و ملك عبدالله مشكلات حج ایرانیان حل شده، به نقل از نمایندهء ولایت فقیه در امور حج و زیارت، حجّت الاسلام ری شهری، نوشته: «با وجود تلاش های هاشمی رفسنجانی در سفر به عربستان سعودی برای بهبود شرایط زائران ایرانی، متأسفانه شرایط به ویژه در مدینهء منوّره بدتر شده است... از حدود ١٨ سال پیش كه مسؤولیت حجاج را برعهده دارم تاكنون همواره به زائران ایرانی اهانت می شود و با توجه به شرایط فكری حاكم بر عربستان سعودی، این اهانت ها قابل علاج نیست»! از زیارت اماكن مقدسهء عراق و ملاقات مسؤولین جمهوری اسلامی با نمایندگان شیطان بزرگ آمریكا نیز می گذرم!

و در همین جا با ذكرحقایق فوق، پاسخ ایراد مرحوم خمینی نیز داده می شود كه در سال ١٣٤٢ به رژیم پهلوی اعتراض كرد كه بهائیان براحتی و با تسهیلات مملكت به خارج از كشور می روند و علیه اسلام كنفرانس می گیرند ولی حجاج مسلمان با مشكلات به حج می روند![x] پاسخ این است كه همان طور كه در فوق عرض شد، وجود مشكلات حج مسلمانان ایران ربطی به بهائیان نداشته و ندارد، چنان كه حال نیز به قول خود مسؤولین جمهوری اسلامی، مشكلات مزبور هنوز هم باقی است! مشكل مربوط به رهبران دینی خود مسلمین است كه دین الهی را فرقه فرقه كرده اند و نه بهائیان! دیگر وقت آن است كه این مشكلات به گردن این و آن انداخته نشود، چه كه از این طریق نمی توان آنها را حل كرد!

اما نقل قولی را نیز كه از آقای عزری در صص ٢٠٦-٢٠٧ فصل نامه آورده اند گویای حقیقتی نیست. نقل شده: «در سایهء دوستی با ایادی، با گروهی از سرشناسان كشور آشنا شدم كه هرگز باور نمی كردم پیرو كیش بهائی باشند. بسیاری از آنها در باور خود چون سنگ خارا بودند، ولی به خوبی می توانستند در برابر دیگران باور خود را پنهان نمایند. آنها همه دریافته بودند كه در برابر من نیازی به پنهانكاری ندارد».[xi] متأسفانه آقای انصاری در تمام نقل قول هائی كه از كتاب آقای عزری كرده اند، برخلاف روش صحیح پژوهشگران، صفحات مربوطه را ذكر نكرده اند. جالب آن كه لاله فرزین‌فر، كارشناس ارشد تاریخ، درمؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، در مقاله ای با عنوان «پایگاه‌های نفوذ صهیونیسم در ایران عصر پهلوی»،[xii] ضمن برشمردن سه پایگاه: «فراماسونری»، «بهائیت»، «یهودیان مخفی»، همین مطلب آقای انصاری را به نقل از مئیر عزری در خصوص «یهودیان» نوشته است! در مورد به اصطلاح «یهودیان مخفی» می نویسد:

مئیر عزری، نماینده و سفیر غیر ‌رسمی اسراییل در زمان پهلوی، طی مدت هفده سال مأموریت خود در ایران، با بسیاری از سران و مقامات بلند پایه‌ی آن دوران، روابط بسیار نزدیك و صمیمی برقرار كرده بود. او در یادنامه‌ای كه چند سال پیش منتشر شد، با افتخار به چگونگی آشنایی خود با شماری از اشخاص سرشناس و عالی‌مقام كشور اشاره نموده است. عزری از این كه توانسته از نهان خانه‌ی اسرار خصوصی و خانوادگی بعضی دولت ‌مردان و قدرت‌‌مداران ایران، اطلاعات منحصر به فردی كسب كند، احساس غرور می‌نماید.او می‌نویسد: «بسیاری از اشخاص متنفذ و صاحب منصب، یهودی تبار بوده‌اند، لیكن به شدت سعی در كتمان این راز داشتند. اما در نشست‌های خصوصی و گفت و گوهای محرمانه با شخص مئیر عزری با افتخار از كیش نیاكان خود یاد می‌كرده‌اند.»

همین مقاله نویس در مقاله اش در قسمت «بهائیت» می نویسد:

تمایلات نژادپرستانه‌ی یهودیان مانع از فعالیت‌های تبلیغی و ترویج مذهب توسط این جماعت می‌شود. یهودیان نه خود به دین‌های دیگر در می‌آیند و نه دیگران را به مذهب‌شان دعوت می‌كنند. اما از آن جایی كه قصد نفوذ در جوامع را دارند، فرقه ‌سازی و بدعت ‌گذاری در سایر مذاهب را به عنوان راهكارهای اساسی برای نیل به مقاصد خود، در پیش گرفته‌اند. در سراسر تاریخ، شواهد بسیاری وجود دارد كه یهودیان با پروراندن و حمایت فرقه‌های مذهبی، در ممالك مختلف، راه نفوذ خود را به داخل آنها گشوده‌اند و در پیش نقاب‌های جدید مسیر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی‌شان را هموار كرده‌اند... در ایران و در عصری كه مورد نظر ماست، به ویژه عصر پهلوی دوم، فرقه‌ی بدعت‌گذار مذهبی كه به طور كامل در خدمت اهداف و مقاصد یهود قرار داشت، بهائیان بودند!

با كنار هم گذاشتن سه نقل قول فوق نتیجه این می شود كه از طرفی یهودیان پشت نقاب مسلمانان پنهان می شدند؛ از طرفی هم پشت نقاب بهائیان پنهان می شدند؛ و از طرفی دیگر بهائیان پشت نقاب مسلمانان پنهان می شدند! و در عین حال هم بهائیان بی نقاب وجود داشته و هم یهودیان بی نقاب! خلاصه نقاب در نقاب شده است![xiii] و در این میان كسی نیز از این به اصطلاح محققین نهادهای رسمی فرهنگی و پژوهشی جمهوری اسلامی نیست كه فكر آبرو و حیثیت نهادهای مزبور باشد و چنین توهماتی را به خورد ایرانیان و جهانیان ندهد! و كسی هم نیست بپرسد كه بر فرض درست بودن تمام ادعاهای فوق، چرا یكی از ایشان به روی مبارك خود نیز نمی آورد كه ده ها برابر موارد معدود مذكور، هزاران نفر از خود مسلمانان بوده اند كه طبق مدارك خود جمهوری اسلامی، بی نقاب و یا با نقاب مرتكب جنایاتی علیه این آب و خاك شده اند ولی به حكم یك بام و دو هوا محققین جمهوری اسلامی گناه ایشان را به پای اسلام ننوشته اند؟! تا كی قرار است امثال آقای انصاری مشكلات ایران و مسلمین را به پای غیر بنویسند و به «نظریهء توطئه» دل خوش دارند تا روبرو شدن با حقایق را به تعویق اندازند؟!

این به اصطلاح محققین كه از یافتن مدركی از خود آثار بهائی برای اثبات تهمت ها و اكاذیبشان وامانده اند و مانند عوام دل به كتب خاطرات مخدوش این و آن بسته اند، بهتر از هركس می دانند و در كتب بهائی خوانده اند كه بهائیان به حكم دینی خود تقیه نمی كنند. چه كه اگر بنا بر تقیه بود خود دكتر ایادی كه بهائی ستیزان ایران طبق اوهام و گمان خود، وی را به اصطلاح متنفذ ترین و اصلی ترین مهرهء بهائیان در رژیم پهلوی ذكر كرده اند، باید تقیه می نمود! مهم ترازآن، اگر قرار بود كسی تقیه كند بیش از ٢٠٠٠٠ شهید بابی و بهائی پیش و پس از انقلاب اسلامی باید تقیه می كردند و جان خود را از مرگ نجات می دادند! نشان صدق ایشان همین بس كه در قران مجید فرموده علامت صادقین نهراسیدن از مرگ، بلكه تمنای آن است! («فَتَمَنَّوا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ» بقره/٨٨؛جمعه، ٦).

برای آن كه ایرانیان عزیز بیشتر به مكر و تحریفات بهائی ستیزان آشنا شوند، عین چند بیان از حضرت شوقی ربانی، ولی امر بهائی را در زیر می آورد تا مشخص گردد منع تقیه جزء احكام دین بهائی است و آنچه امثال آقای انصاری نوشته اند، گمانی بیش نیست كه طبق قران مجید گناه محسوب می گردد (حجرات، ١٢).

از جمله می فرمایند:

کتمان عقیده در هر حال و در هر موقعی مذموم و قبیح و مخالف مبادی سامیه این امر خطیر». و نیز «در هر حال تقیه و کتمان عقیده و مداهنه ممنوع و مذموم و بکلّی مخالف مصالح و مقتضیات امریه است.» و نیز: «به هیچ وجه من الوجوه خود را تابع ادیان سابقه و شرایع منسوخه معرّفی ننمایند.

و نیز:

احدی خود را مسلمان، مسیحی، کلیمی و یا زردشتی، معرّفی ننماید. مسامحه و مساهله در این مورد، تبرّی از امراللّه است، و تبرّی مُحْدِثِ انقلابی عظیم است و موجب خسرانی شدید؛ زنهار زنهار. [xiv]

و بالاخره در آخر مقاله شان، در صفحهء ٢٠٧ فصل نامه به نقل از عزری، به عنوان آخرین مدرك ارائه شده برای صهیونیست بودن بهائیان، نوشته است دكتر ایادی از وی خواسته است برای معالجهء درخت نارنجی كه حضرت بهاءالله در محل سكونتشان در شیرازكاشته بودند و دچار بیماری شده و در حال خشك شدن بوده و حتی متخصصین ژاپنی نیز نتوانسته اند آن را معالجه كنند، كاری بكند و وی با استفاده از كارشناسان اسرائیلی توانسته آن را معالجه، و از خشكیدن آن جلوگیری كند! براستی كه جالب است!

آیا همین كه آقای عزری حضرت باب و منزل ایشان در شیراز را با حضرت بهاءالله كه منزلشان در طهران بوده و درخت نارنج مذكور را نیز نداشته اشتباه گرفته، خود دلیلی بر این نیست كه از نظر اعتبار تحقیقات علمی، برای خاطرات ایشان و برای خاطرات هیچكس ــ چنان كه بحثش در ادامهء متن خواهد آمد ــ نمی توان اهمیتی قطعی و پژوهشی قائل شد و نباید براساس آن استنتاجات یقینی كرد؟! آیا آقای انصاری فكر نكرده اند بر فرض درست بودن این ادعا، همین جریان تلاش برای حفظ درخت نارنج خود دلیلی است بر این كه بهائیان صهیونیست نیستند و علاقه شان به حفظ درخت مزبور در خانهء مولایشان حضرت باب به عنوان میراثی فرهنگی و دینی، صرفاً امری اعتقادی و مذهبی تلقی می شود و نه امری سیاسی و صهیونیستی؟! اینك آقای انصاری و جهانیان نیز متوجه شده اند كه حقیقت چنین است، چنان كه اخیراً در ماه ژوئیه سال ٢٠٠٨ كمیسیون میراث جهانى یونسكو» دو زیارتگاه بهائى واقع در اسرائیل را داراى «ارزش والاى جهانى» خواند و آنها را به عنوان بخشى از میراث فرهنگى بشریت شناخت. این دو زیارتگاه یكى در نزدیكى بخش قدیمى عكا در ساحل شمالى اسرائیل ــ كه خود بخشى از میراث جهانى است ــ و دیگرى در كوه كرمل در حیفا آرامگاه مؤسسین آئین بهائى، حضرت باب و حضرت بهاءالله، هستند».[xv]

و این درحالی است كه جمهوری اسلامی، كه امثال آقای انصاری به اصطلاح محقق و مورخ آن هستند، نه تنها درخت مزبور، كه درخت و خانه را كلاً ویران كرد و با این عمل خود اثبات نمود كه بهائیان به خاطر عقاید دینی خود مورد ستم هستند و نه به خاطر اتهام صهیونیست بودن كه بهانه و دستاویزی بیش نیست! فردریش. و. افولتر در نوشته ای با عنوان «كابوس نسل کشی عقیدتی: بهائیان ایران»، پس از ذكر انواع ستم های وارده بر بهائیان در قسمتی با عنوان «پاكسازی فرهنگی» چنین می نویسد:

چنین به نظر می رسید كه حكومت ایران عزم جزم دارد كه ایران را از جامعه بهائی خلاصی بخشد به همین سبب راه دیگری كه در پیش گرفت پاك كردن حافظه تاریخی ایران بود ــ از طریق تخریب یا هتك حرمت اماكن مقدس و متبرك بهائی (كه اغلب آنها آثار و مكانهای تاریخی و میراث فرهنگی ــ معماری ایران بودند). در ١٩٧٩ میلادی خانه [حضرت] باب یكی از مقدسترین مكان ها در عالم بهایی تخریب شد. خانه [حضرت] بهاءالله كه بنیانگزار دیانت بهایی دوران كودكی خود را در آن سپری كرده بود بلافاصله پس از انقلاب تخریب گشت و محل آن به معرض فروش گذارده شد. در ١٩٩٣ به بهانه ساخت یك مركز فرهنگی مربوط به شهرداری، ١٥٠٠٠ قبر در گورستان زیبا و مرتب بهائی تهران با بلدوزر زیر و رو شد. در آوریل ٢٠٠٤ مدفن یكی از نخستین مؤمنان و حواری [حضرت] باب، آرامگاه ملا محمد علی بار فروشی ملقب به قدوس در بابل تخریب شد. در ژوئن ٢٠٠٤ منزل میرزا عباس نوری (پدر [حضرت] بهاءالله كه یك والی معروف و از خطاطان شهیر ایران بود) به ظاهر برای ایجاد یك قبرستان اسلامی به ویرانی كشیده شد. [xvi]
(٢٠٠٤) Baha'i World News Service

اینك پس از پرداختن به نقل قول های آقای انصاری از آقای عزری سفیر اسرائیل توجه ایشان را به مطلبی در تارنمای وزارت امور خارجهء دولت اسرائیل، مورخ ١٥ اوت ٢٠٠٨، جلب می نماید تا ببینند مقام بالاتر از امثال آقای عزری دربارهء دین جدید ایرانی بهائی و پیروانش چه گفته اند تا شاید ایشان و دولت محترم جمهوری اسلامی ایران بیش از این از شناخت این آئین مبین غافل نمانند؛ آن هم در حالی كه مجامع بین المللی و اكثر دول و ملل عالم قدر و مقام آن را شناخته اند! در تارنمای مزبور[xvii] چنین آمده است:

پرسش و پاسخ – چرا اماکن مقدس دیانت بهائی در کشور اسرائیل قرار گرفته است؟
پرسش – آیا این واقعیت که مهمترین اماکن مقدس فرقه ضاله بهائیت در فلسطین اشغالی قرارگرفته، نمی تواند بهترین نشان آن باشد که بهائیان جاسوسان و مزدوران حکومت اشغالگر قدس هستند؟
پاسخ – حکومت ایران که خود را «جمهوری اسلامی» می خواند و اعلام می دارد که دین رسمی کشور، اسلام، و مذهب رسمی آن شیعه اثنی عشری است، نه تنها در واقع ادیان دیگر را دفع می کند، بلکه مسلمانان سنی و آنانی را هم که به مذهب شیعه اثنی عشری تعلق ندارند، گمراه و منحرف از دین می داند (رجوع شود به سخنان آیت الله احمد جنتی که در یک نماز جمعه گفته بود: آنانی که مسلمان شیعه نیستند، حیوانات فساد کننده به روی کره زمین هستند) بنابراین، همه اقلیتهای دینی در ایران زیر فشار قرار دارند و با آن که ظاهرا اقلیتهای مسیحی (ارمنی، آسوری و فرقه های دیگر مسیحیت)، یهودیان و زرتشتیها از برخی حقوق مدنی برخوردار هستند، ولی همگان می دانند که تا چه حد حقوق شهروندی آنان پایمال می شود.
«گناه» بهائیان در ایران جنبه مضاعف دارد: زیرا آنها نه تنها یک اقلیت دینی محسوب می شوند، بلکه دین آنان از دیدگاه حکومت ایران بدترین انحراف مذهبی از اسلام راستین تلقی می گردد و از آنجا که اکثر پیروان دین بهاءالله در ایران اجداد مسلمان داشته اند و یا خود پیشتر مسلمان بوده اند، خارج از دین محسوب می گردند و مهدور الدم خوانده می شوند.
گرچه از هنگام به روی کار آمدن حکومت بنیادگرای اسلامی در ایران، هزاران نفر از شهروندان بهائی که کوچکترین امکان دفاعی از خود نداشته اند کشتار شده اند و اموال آنها به غارت رفته، و صدها تن از بهائیان سرشناس (که شمار زیادی مهندس و پزشک و دانشمند در میان آنها وجود داشته) اعدام شده اند، حکومت نمی تواند همه آنها را به قتل برساند، زیرا موقعیت بین المللی و هشیاری سازمانهای حقوق بشر در جهان چنین امکانی را نمی دهد.
بنابراین، رژیم ایران می کوشد از طریق وارد آوردن اتهامات وخیم به اقلیت بهائی، کشتار آنان و تعقیب و آزار پیروان این آئین را موجه جلوه دهد که یکی از رایج ترین اتهاماتی که رژیم ایران به این «دشمنان» خود وارد می آورد، «جاسوسی به سود اسرائیل» و یا «خرابکاری و بمب گذاری» است. – و به دنبال انفجار سهمناک شیراز که در آن بیش از ١٢ نفر کشته شدند و دهها تن دیگر زخمی گردیدند، حکومت کوشید این جنایت را به رهبران دیانت بهائی نسبت دهد تا بازداشت آنان و اقدامات بعدی خویش را توجیه نماید.
به گزارش تارنمای خبری شمال نیوز، امام جمعه بابل چندی پیش در خطبه خود گفت: بهائی ها گروه کافری هستند که ارتباط داشتن با آنها دارای اشکال است و افزود: طبق فتاوی صریح مراجع تقلید، بدن بهائیان نجس است. آیت الله خمینی نیز در کتاب توضیح المسائل، در بخشی تحت عنوان «کافر» نوشته بود: هر آن کس که حضرت محمد را به عنوان رسول الله و خاتم النبیین نمی پذیرد نجس است و حتی موی سر او و ناخن انگشتانش نیز نجس محسوب می شود.
مهمترین دلیلی که رژیم ایران برای «جاسوس» بودن بهائیان کشور اقامه می کند، این واقعیت است که اماکن مقدس بهائی در خاک اسرائیل قرار دارد. رژیم می گوید: از آنجا که آرامگاههای مقدس بهائی (آرامگاه باب، بهاءالله و عبدالبهاء) در کشور اسرائیل قرار دارد، پس بهائیان جاسوسان اسرائیل اند.
مقامات بهائی در پاسخ به این اتهام واهی توضیح داده می گویند: وجود اماکن مقدسه اهل ادیان مختلف در سرزمین یهود، نمی تواند این ادعا را به وجود آورد که پیروان این ادیان جاسوسان اسرائیل هستند. این ادعا درست همانند آن است که گفته شود از آنجا که زادگاه و آرامگاه عیسی مسیح در خاک اسرائیل است، پس مسیحیان جهان جاسوس اسرائیل محسوب می شوند – و یا گفته شود که چون شهر اورشلیم مدتی قبله گاه مسلمان جهان بوده (و حضرت محمد قبله گاه را به مکه منتقل ساخت) و امروز نیز مسلمان همچنان اورشلیم را مقدس می دانند و به زیارت آن می آیند و مساجد الاقصی و قبة الصخره در آن قرار دارد، پس مسلمانان جهان نیز جاسوس اسرائیل هستند و اگر مسلمانان جهان برای اماکن متبرکه اسلامی در اورشلیم هدیه مالی می فرستند، پس عوامل خرابکاری اسرائیل هستند.
در زمانی که رهبران دین بهائی خاک اسرائیل را به عنوان سرزمین مقدس خویش گزیدند (و این گزینش بسیار طبیعی بود، زیرا سرزمین اسرائیل خاستگاه ادیان یکتاپرست بوده که آئین بهائیت خود را جزئی از آن می داند)، این سرزمین در تسلط امپراطوری عثمانی قرار داشت و بخشی از خلافت اسلامی سلطان عثمانی محسوب می شد و کشور اسرائیل هنوز استقلال خود را باز نیافته بود.
بهاءالله که آئین بهائیت را در ایران پایه گذاری کرد، در سال ١٢٦٩ هجری قمری (١٨٥٣ میلادی) به فرمان ناصرالدین شاه که دین او را «ضاله» می دانست، پس از قتل عام شمار زیادی از «بابی ها»، او را همراه با همه اعضای خانواده و شماری از پیروانش از ایران بیرون کرد. آنان مدت ده سال در بغداد بودند و به دستور سلطان عثمانی (و گویا به درخواست حکومت ایران) به استانبول انتقال یافتند و سپس به ادرنه تبعید گشتند.
در ادامه فشارهای سران حکومت ایران در آن دوران، سلطان عثمانی دستور داد که آنان به شهر عکا در سرزمین تاریخی اسرائیل (که در آن دوران تحت تسلط امپراطوری عثمانی قرار داشت و بخش کم اهمیتی از ولایت شامات سوریه محسوب می گردید) تبعید شوند. عکا در آن هنگام شهری مخروبه و کم جمعیت بود و یکی از نقاط دورافتاده امپراطوری محسوب می گردید.
بهاءالله و یارانش را در یک سربازخانه در آن شهر جای دادند و در واقع همه آنها زندانی و زیر نظر بودند که این امر حدود ٢٤ سال ادامه یافت.
جامعه بهائی در ادامه پاسخهای خود به اتهامات بی اساس و بهانه های سران حکومت ایران در مورد «روابط ویژه بهائیان با اسرائیل» می گوید: در آن هنگام، سرزمین اسرائیل که بخش کم اهمیتی از امپراطوری عثمانی را تشکیل می داد، تحت فرمانروائی مسلمانان قرار داشت، تا حدی که مفتی عکا که فردی به نام شیخ محمود بود در صدد قتل بهاءالله و پیروانش برآمد.
با توجه به این واقعیات تاریخی، بسیار طبیعی است که با درگذشت بهاءالله، او را در نقطه ای در حومه عکا به خاک سپردند. عبدالبهاء فرزند بهاءالله نیز که جانشین روحانی پدر خود شده بود، مدت ٤٠ سال در عکا زندانی و یا در تبعید تحت نظر قرار داشت. او نیز پس از درگذشت، در شهر حیفا دفن شد که در فاصله چند ده کیلومتری از عکا قرار دارد. اسرائیل استقلال دوباره خود را در سال ١٩٤٨ یعنی حدود ٨٠ سال پس از تبعید بنیانگزاران دیانت بهائی به دست آورد. امروز آرامگاه عبدالبهاء به روی تپه بلند کرمل و باغ بسیار زیبائی که در دامنه آن احداث شده، یکی از زیباترین جاذبه های گردشگری اسرائیل محسوب می شود و یونسکو نیز آن را به عنوان یکی از میراث های فرهنگی خانواده جهانی ثبت کرده است. برای ایرانی زادگان اسرائیل این افتخار نیز وجود دارد که این مکان زیبا «باغ ایرانی» (Persian Gardens) نامیده می شود و موجب اعتلای نام ایران و فرهنگ ایرانی است.
هر سال هزاران نفر بهائی از سراسر جهان برای ادای فریضه دینی و زیارت از اماکن مقدس بهائی و انجام خدمت نسبت به باور مذهبی خود، از اسرائیل دیدن می کنند و برای اماکن متبرکه بهائی در این کشور و نگاهداری و گسترش آنها تبرعات می فرستند – همان گونه که پیروان تشییع و خادمان اهل بیت، به زیارت اماکن مقدس شیعه در نجف و کربلا و کاظمین می روند و به عراق تبرعات می فرستند و هرگز به این علت که آنها به زیارت عتبات عالیات و یا حج می روند نمی توان برچسب جاسوسی عراق و عربستان به آن ها بست. اسرائیل به تشکیلات جهانی بهائی که مسوول اداره کردن این دیانت در سراسر جهان هستند و مهمترین ادارات آن در شهر حیفا قرار دارد، در حفظ اماکن مقدس آنان در خاک این کشور همه یاری های لازم را می رساند – همان گونه که اماکن مقدس مسیحیت، اسلام و یهودیت در اسرائیل به دقت حفظ می شود و از یاری های لازم برخوردار می گردد. پاسداری از آزادی دینی یکی از تعهدات اخلاقی و بین المللی اسرائیل است و همه ادیان بشری و از جمله دین بهاءالله را شامل می گردد و این یکی از بزرگترین افتخارات اسرائیل است.
و جالب تر از آن این که وزارت اوقاف مصر نیز اخیراً بهائیان را از هر گونه ارتباطی با صهیونیسم مبرّا دانست که برای توضیحی در این خصوص به مقالۀ «مرگ تدریجی یک اتهام!»، در این آدرس مراجعه فرمایید:
 
و در آخراین مقال توجه آقای انصاری را به نكات مهم دیگری جلب می نماید و از ایشان انصاف می طلبد كه پس از خواندن آن قضاوت فرمایند تا چه حد می توان به كتاب های خاطرات در تحقیقات علمی تاریخی اعتماد نمود و برای آنها اعتبار پژوهشی قائل شد.

نكتهء اول این كه آیا مطالب بعضاً نا خوشایندی را كه آقای مئیر عزری در یادنامه «راجع به اسلام و مسلمین و شخصیت های جمهوری اسلامی قبل و پس از انقلاب نیز نوشته اند، همچون مطالب وی در خصوص دین بهائی و بهائیان قبول دارند و مورد استناد قرار می دهند؟!

نكتهء دوم در ارتباط با نكتهء قبلی آن كه امثال شما كه از روی استیصال و درماندگی كارتان به استفاده از كتب خاطرات برای اثبات حقایق تاریخی كشیده، چرا با یك بام و دو هوا كردن، كتبی همچون كتاب خاطرات الیعرز تسفریر، به قول خودتان آخرین نمایندهء موساد در ایران، را با عنوان «شیطان بزرگ، شیطان كوچك» نقد می كنید و آن را پر از تناقض و فاقد اعتبار تاریخی می دانید؟![xviii] چنان كه از جمله نویسندهء دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران در منبع یادشده در همین یادداشت می نویسد: «به طور كلی در این كتاب، شاید خواننده بیش از همه بر خلاف‌گویی صهیونیست‌ها در تاریخ ‌نگاری واقف شود...این كتاب همچنین از وجود دو نوع اشتباهات در آن رنج می‌برد؛ برخی اشتباهات غیر عمدی نشان از آن دارد كه سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل برخلاف آن‌چه از خود ترسیم كرده‌اند، دارای تسلط اطلاعاتی نیستند و تنها قوت آنها همان «مشت آهنین» است». اگر چنین است چرا وقتی به بهائیان می رسد همهء مطالب خاطرات آقایان عزری و تسفریر ضد بهائیان تفسیر و تعبیر می شود؟!

به عنوان مثال آقای تسفریر دربارهء هویدا و بهائی نبودن او چنین می نویسد: «به باور من هویدا انسانی با وجدان، منطقی و نیكو نهاد بود. تنها «گناه» او این بود كه در زیر دست شاه، تلاش كرده بود به هموطنانش خدمت كند. این پست و مقام رفیع هیچگاه او را به خود مجذوب نساخت. او به خدمات خود ادامه داد. «جرم نابخشودنی‌تر» او این بود كه از خانواده‌اش كه سابقه بهائی بودن داشتند، زاده شده بود. اتهام بهائی بودن در ایران، این روزها بسیار بدتر از یهودی بودن بود. برای وارد كردن اتهام هیچ فرقی نمی‌كرد كه خانواده هویدا و اجداد او از بهائیت به اسلام برگشته بودند...»(ص٣٦٣). اما نویسندهء مزبور دست به توجیهات همیشگی می زند و با استدلالی عجیب تر كه ابداً بهائی بودن وی را اثبات نمی كند می نویسد: «آقای تسفریر كه دچار تناقض ‌گویی‌های فراوانی در این كتاب شده، فراموش كرده است كه در فراز دیگری در مورد سوابق خانوادگی هویدا چگونه سخن گفته است: «یكی از دستیاران مهم بهاءالله، محمدرضا بن علی شیرازی بود كه بازرگان و تاجری در دوره اولیه متحول شده شهر عكا بود. او از مال و منال خود به پیروان بهائیت كمك می‌كرد... میان دو پسر او، حبیب‌الله و جلیل اختلاف بروز كرد، كه این نزاع بر سر رهبری قوم بود. آنان و فرزندانشان به ایران بازگشتند... آنانی كه به ایران بازگشتند، برای آن كه تردید دیگران را در مورد بهائی بودنشان بزدایند، ترجیح می‌دادند كه فرزندانشان با فرزندان خانواده‌های شیعه اصیل ازدواج كنند... مهمترین فرد، امیرعباس هویدا فرزند حبیب‌الله بود.» (ص١٦٤) بنابراین در حالی‌كه پدر هویدا برای پنهان داشتن بهائیت خود «ترجیح» داده بود با یك دختر مسلمان ازدواج كند، چگونه آقای تسفریر مدعی است اجداد هویدا به اسلام برگشته بودند؟!»

حقیقتاً كجای نوشتهء آقای تسفریر حاكی از توجیهی است كه نویسندهء مزبور می نماید؟! پدر هویدا و خودش و بقیه كه به ایران آمده بودند برای زدودن سابقهء بهائی بودن جدشان، مسلمان شده، با مسلمانان ازدواج می كنند و قبل از این ماجراها هم به خاطر دخالت در سیاست از جامعهء بهائی طرد می شوند،[xix] با این حال محققین فاضل و بی غرض جمهوری اسلامی آنچه نفس اماره و قوهء واهمه شان به ایشان القا می نماید می نویسند! و جالب آن كه بعضاً حواسشان نیست كه خلاف یكدیگر نیز می نویسند. [xx]

جالب تر آن كه نویسندهء مزبور در نقد مطالب كتاب آقای تسفریر در جایی می نویسد: «چگونگی اعدام شدن هویدا از جمله خلاف واقع‌های دیگر در این كتاب است: «اوائل بهار ١٩٧٩ خلخالی، خود به زندان رفت، این اسیر را كت بسته به داخل اتومبیلش كشاند. آنجا گلوی او را با دستان خود آن‌قدر فشار داد تا خفه شود، كه شد.» (ص٤٣٩) در حالی‌ كه هویدا بعد از محاكمات طولانی توسط جوخه اعدام تیرباران شد». حال آن كه برخلاف نظرنویسندهء ناقد كتاب آقای تسفریر، اخیراً آقای دكتر ابراهیم یزدی از نزدیكان آقای خمینی در مصاحبه ای، نظری نزدیك تر به نظر آقای تسفریر داده كه نه تنها تاریخ نویسی مورّخین رسمی جمهوری اسلامی را، بلكه شخصیت های مختلف رژیم را نیز كلاً زیر سؤال می برد! متن مصاحبه چنین است:

چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱٣٨۶ - ۱۱ فوریه ۲۰۰٨ همبستگی:
موقعی که هویدا به راهروی دادگاه می آید یکی از آقایان روحانی که آن جا بوده و من مایل نیستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تیر کمری خودش او را می کشد. بدین ترتیب آقای هویدا را می برند روی صندلی اش می نشانند و عکس بر می دارند و حکم اعدامش را برایش قرائت می کنند.
میزان نیوز: دکتر ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی ایران در سالگرد انقلاب اسلامی در فیلم کوتاهی در خلال بیان خاطراتش مطالب جدیدی را از اعدام هویدا مطرح کرده است.
وی در این فیلم می گوید: وقتی هویدا را از پادگان جمشیدیه به مدرسه ی رفاه آوردند به من گفت که فلانی من حرف های زیادی دارم که باید بزنم. این خیلی طبیعی بود فردی که ١٤ سال نخست وزیری یک نظام را کرده است اطلاعات بسیار گسترده ای از درون نظام داشته باشد. پیش فرض من این است که می خواست راجع به نظام گذشته حرف بزند.
من با توجه به این که اطرافیان شاه یک عداوت خاصی با هویدا پیدا کرده بودند و به همین دلیل او را به زندان انداخته بودند نگران بودم که در آن اتاقی که همه ی فرماندهان نظام قبل در آن بودند او را در آن اتاق خفه اش بکنند.
بنابراین من در مدرسه ی رفاه یک اتاق دیگری را ترتیب دادم که هویدا را آن جا تنها نگهداری کنند. من به آقای خمینی گفتم که هویدا اسرار زیادی دارد. زمانی می شود که ما می گفتیم خاندان پهلوی فاسد بودند و روابط کثیفی داشتند، خب ما مخالف بودیم و می توانستیم هر حرفی را بزنیم. اما نخست وزیری که ١٤ سال مسئول بود است می خواهد حرف بزند. باید بگذاریم حرفش را بزند. آقای خمینی پیشنهاد من را پذیرفت. به خلخالی گفت همان جور که فلانی می گوید عمل کنید.
دکتر یزدی در جواب سوالی در مورد نحوه ی اعدام هویدا می گوید: هنگامی که هویدا شروع کرد که بگوید در دوران ١٤ ساله زمامداری او به عنوان نخست وزیر شاه چه اتفاقاتی افتاده است و خاطراتش را بیان بکند، رییس جلسه به دادگاه تنفسی کوتاه می دهد. موقعی که هویدا به راهروی دادگاه می آید یکی از آقایان روحانی که آن جا بوده و من مایل نیستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تیر کمری خودش او را می کشد. بدین ترتیب آقای هویدا را می برند روی صندلی اش می نشانند و عکس بر می دارند و حکم اعدامش را برایش قرائت می کنند و بعد می برند. اصلا چنین چیزی نبود که اعدامش بکنند.
دکتر یزدی در ادامه با تاسف از این که با مرگ زود هنگام هویدا مملکت ما را از یک سری حقایق تاریخی اش محروم کردند بیان می دارد: اگر هویدا سخن می گفت به نفع چه کسی و به ضرر چه کسانی بود!؟ قطعاً اگر هویدا مجال پیدا می کرد که سخن بگوید سخنانش به نفع شاه و اطرافیان حاکم او نبود. بنابراین من این احتمال را مردود نمی دانم که کسانی که نفوذ کرده بودند در آن جا برای آن که هویدا حرف و سخنی نگوید به دست آن فرد او را کشتند. تا در همین جا پرونده مختومه بشود. هویدا به این ترتیب کشته شد.[xxi]

نكتهء سوم كه در نوع خود جالب است و امثال آقای انصاری از طرح آن خوششان نمی آید، آن كه بعضی محققین معتقدند خود عوامل جمهوری اسلامی و سایر نهضت ها و گروه ها و احزاب اسلامی درایران و دیگر كشورهای عربی به نوعی مورد حمایت غرب و امریكا و اسرائیل بوده و هستند. یكی از این محققین رابرت درایفوس است كه نظر مزبور را در كتاب خود با عنوان «بازی با شیطان» شرح داده است و آقای مرتضی محیط توضیحاتی دربارهء آن داده است. [xxii] ازجمله می نویسد:

نویسنده انگیزه خود در نوشتن كتاب را چنین خلاصه میكند: «پر كردن حلقه های مفقوده در میان میلیونها جمله ای كه درباره اسلام سیاسی و سیاستهای ایالات متحده بعد از ۱۱ سپتامبر نوشته شده.»
به قول او: هدف كتاب پاسخ دادن به این سئوال است كه: «چگونه شد به این مخمصه دچار شدیم؟»

در ادامه پاسخ به پرسش بالا میخوانیم:

در این كتاب قصد دارم به بخشی از این سئوال پاسخ دهم كه چرا دولت آمریكا و بسیاری از متحدینش به مدت بیش از ۵۰ سال «جناح راست اسلامی» را به عنوان شركایی مطلوب در جنگ سرد برای خود انتخاب كردند. برخورد من در این كتاب به صورت یك مورخ نیست بلكه به عنوان یك خبرنگار است. بخش وسیعی از كتاب بر پایه مصاحبه های طولانی با شمار زیادی از ماموران با سابقه وزارت خارجه، سازمان سیا، پنتاگون و رهبران بخش خصوصی است كه در بسیاری از رویدادهای نیم قرن اخیر شركت فعال داشته اند... تقریبا همه ی افرادی كه با آنها مصاحبه كرده ام مطالبشان علنی و مستند و همه ی وقایع مندرج در كتاب همراه با ذكر منابع موثق است.
این كتاب لااقل به برخی از پرسشهای آنانی كه از پشتیبانی دولت آمریكا از رژیم كنونی حاكم بر عراق كه زیر رهبری راست افراطی مذهبی و اصول گرایان شیعه طرفدار آیت الله های ایرانی است تعجب میكنند، پاسخ میدهد. برای آنهایی كه دلواپس افتادن كشورهایی چون مصر، سوریه، الجزایر، پاكستان و دیگر كشورهای خاورمیانه و آسیای جنوبی زیر سیطره اسلام سیاسی هستند لااقل برخی از دلایل این پدیده توضیح داده میشود».

در ادامه می خوانیم:
امروز به سادگی صحبت از «جدال تمدنها» میشود. اما در این كتاب نشان داده میشود كه از چند دهه قبل از یازده سپتامبر متعصب ترین و كار كشته ترین فعالان سازمان های اصول گرای اسلامی بویژه جناح افراطی آن اكثر به دو دلیل به عنوان متحدین دولت های انگلیس و آمریكا مورد استقبال قرار میگرفتند: اول آنكه ضد كمونیست هایی سرسخت و بیرحم بودند. دوم آنكه مخالف ملی گرایان غیرمذهبی (سكولار) مانند جمال عبدالناصر در مصر و دكتر مصدق در ایران بودند.

رابرت درایفوس سپس با ساده دلی شگفت انگیزی مینویسد:

در سالهای دهه ی ۱۹۵۰، ایالات متحده فرصت آن را داشت كه با ملی گرایان كنار آید و بسیاری از سیاستمداران آمریكا هم در واقع چنین پیشنهاد میكردند. اما سرانجام ملی گرایان جهان سوم برای شركت در مبارزه علیه شوروی به عنوان افراد و نیروهای غیرقابل اعتماد كنار گذاشته شدند. در عوض به سالهای پایانی دهه ی ۱۹۵۰ كه میرسیم ایالات متحده جای آنكه دست اتحاد به سوی نیروهای ترقی خواه غیرمذهبی (سكولار) ‌در خاورمیانه و كشورهای عربی دراز كند متحد نیروهای ارتجاعی اسلام گرای عربستان گردید و در نتیجه دولت آمریكا به جای دوستی با جمال عبدالناصر عهد اتحاد با خاندان سعودی بست...
... برای ما مردم ایران، كتاب از آن جهت اهمیت دارد كه شاید‌ برای نخستین بار از زبان ماموران عالیرتبه سازمان سیا، وزارت خارجه و وزارت دفاع آمریكا ارتباطات گسترده میان بخشی از روحانیت شیعه با دستگاههای امنیتی آمریكا و انگلیس در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دكتر مصدق و نقش این روحانیون در كودتای ۲۸ مرداد و برانداختن دولت دكتر مصدق و نیز جریان سلسله حوادثی را می شنویم كه زیر نظر دستگاههای امنیتی آمریكا اتفاق افتاده و منجر به سوار شدن روحانیت دست راستی بر موج انقلاب ۱۳۵۷ و قدرت گیری خمینی و اطرافیانش گردید.
لازم به تذكر است كه در سالهای اخیر به دلیل بالا گرفتن اختلاف میان سازمان سیا از یك سو و پنتاگون و كاخ سفید از سوی دیگر شماری از ماموران قدیمی و بازنشسته سازمان سیا حاضر به افشاگری گوشه هایی از فعالیت خود شده اند و از این رو خبرنگاران پژوهشگری چون رابرت درایفوس از این موقعیت استفاده كرده و اسراری را بر ملا ساخته اند. در سطور بالا هدف از نوشتن كتاب را از زبان نویسنده نقل كردم. در زیر فرازهایی از كتاب را كه مربوط به تاریخ پنجاه و چند سال اخیر كشورمان بوده است میآورم.
... كتاب علاوه بر روشن كردن ریشه های جنگ ایران و عراق به روشن شدن نكته دیگری نیز كمك میكند و آن هم اختلاف میان برژینسكی مشاور امنیتی جیمی كارتر و سایرس ونس وزیر خارجه آمریكاست. برژینسكی ابتدا درصدد كودتای نظامی برای حفظ شاه بود، اما سیر حوادث در مدت كوتاهی نظر او را تغییر میدهد و به فكر استفاده از رژیم تازه به قدرت رسیده برای «كمربند سبز» در برابر شوروی میافتد. هنری پرشت به نویسنده كتاب در این رابطه می گوید:
یك بار هال ساندرز (معاون وزارت خارجه در امور خاورمیانه) برای دیداری به كاخ سفید میرود. وقتی از آنجا برگشت به من گفت: «خوشحال خواهی شد اگر به تو بگویم كه ما درصدد هستیم روابط جدیدی با ایران برقرار كنیم.» نظریه مطرح شده این بود‌ كه ما میتوانیم از نیروهای اسلامی علیه شوروی استفاده كنیم. تئوری این بود‌كه یك كمربند بحران زا وجود دارد بنابر این یك كمربند اسلامی میتواند علیه شوروی بسیج شود. این دیدگاه از آن برژینسكی بود. به گفته ریچارد كاتوم بر افتادن شاه از نظر برژینسكی یك فاجعه بود. در ابتدا برژینسكی خواهان یك پینوشه در ایران بود.
اما وقتی این مسئله صورت نگرفت درصدد برقراری اتحاد با نیروهای اسلامی در حال ظهور و از جمله جمهوری اسلامی افتاد. هدف برژینسكی به هیچ رو وجود ثبات در منطقه نبود. هدف او ایجاد اتحاد همه جانبه ای علیه شوروی در منطقه بود كه آن را كمربند یا «قوس بحران زا» مینامید. به تابستان ۱۹۷۹ كه میرسیم برژینسكی به صداقت ضد كمونیستی خمینی اطمینان پیدا كرد.

ملاحظه می فرمایید! اگر طبق نظرات فوق بررسی شود، می بینیم كسانی كه به بهائیان تهمت می زنند، خود تحت حمایت استعمار غرب بوده اند. از این گذشته محققین دیگری مدعی اند كه جمهوری اسلامی خود تحت حمایت اسرائیل بوده است. آقای کاویان صادق زاده میلانی، درمقالهء «قرائتی حداقل از حقوق مدنی بهائیان: درحاشیۀ فتوای اخیر آیت الله منتظری»،[xxiii] می نویسد:

... ناراحتی دیگر آیت الله منتظری خرید و وارد کردن اسلحه از اسرائیل بود که گرچه رجال سیاسی زمان بسیار کوشیدند تا مساله لو نرود بالاخره مساله تا حدّی سر و صدا کرد و قسمت کوچکی از آن که شامل سفر محرمانۀ مکفارلند (نمایندۀ ریگان) به ایران موضوع روز رسانه های امریکا شد. خرید تسلیحات اسرائیلی برای جنگ با عراق بود که ایشان را ناراحت کرده بود (خاطرات آقای منتظری، صص ٣٢٨- ٣٢٩ و٣٣٩). در همین سالها بود که با وصلۀ ارتباط با صهیونیزم و «جاسوسی برای اسرائیل» تعامل نظام با بهائیان آنان را مرز نسل کشی سوق داد. یعنی در حالی که جمهوری اسلامی زیر میزی از اسرائیل بمب و موشک و تفنگ و قطعات یدک هواپیما می خرید و اسرائیل با وجود تحریم به ایران تسلیحات نظامی می خرید و نفت به آن می فروخت، بهائیان را به گناه ساختگی جاسوسی برای اسرائیل شکنجه و اعدام می کردند. گفتنی است که هم زمان لابی اسرائیل هم از حکومت ایران درامریكا دفاع می کرد و فعالیت اِیپک (لابی مطرح و دست راستی طرفدار اسرائیل) بر طرفداری از نظام جمهوری اسلامی بنا شده بود (اتحاد خائنانه، پیشگفتار).[xxiv] دولت اسرائیل هم در دهۀ هشتاد (١٣٦٠ خورشیدی) و در بحبوحۀ حمام خون و آزار بهائیان هیچگاه به تحریمهای اقتصادی جامعۀ بین الملل علیه ایران ارجی نگذاشت» (کتاب افشاکنندۀ و مطرح تازه چاپ: لابی اسرائیل و سیاست خارجی ایالات متحدهء امریكا، صص ٢٨٣ و٢٨٨). [xxv]

نكتهء چهارم عدم توجه امثال آقای انصاری به میزان اعتبار و صحّت و سقم مطالب كتاب های خاطرات است. طبق نظرات محققین جهان و ایران كتب خاطرات از جمله از نظراعتبار و صحت و سقم محتوا مختلف اند. در میان كتب خاطرات هم می توان موارد جعلی و دروغ را یافت، و هم خاطراتی كه علیرغم اشتباهات غیر عمدی دارای مطالب صحیح و راست نیز می باشند. هیچ كتاب خاطراتی خالی از نقص نیست. محقق یا مورخی كه از این دست كتب برای مدرك و شاهد و سند استفاده می كند، اول باید به نقد آن از نظر اعتبار و پایائی و روایی (reliability and validity) پردازد و سپس از آن استفاده كند، والا قابل اعتماد و استناد نخواهد بود. [xxvi]

جالب آن كه اینك خود نویسندگان ضد بهائی در ایران نیز به همراه دیگران مدعی جعلی بودن بعضی كتب خاطرات شده اند و علت آن هم این بوده كه بعضی مطالب آن كتب برضد ایشان و جمهوری اسلامی و به نفع رژیم پهلوی است. صرف نظر از درست یا غلط بودن نظر ایشان، این مهم است كه همه معتقدند خاطراتی وجود دارد كه جعلی اند و قبل از استناد به آنها باید نقد شوند. توجه به نظرات زیر از افراد مختلف از گروه ها و عقاید مختلف به اندازهء كافی گویاست. از جمله موارد مذكور آن كه آقای عبدالله شهبازی كه نزد بهائی ستیزان از جایگاه ویژه ای برخورداراست، چنین نوشته [xxvii]:

مدتی است که فردی معین با اهداف سودجویانه به جعل کتب خاطرات به ‌نام برخی چهره‌های سرشناس دوران پهلوی دست می‌زند و هیچ کس متعرض او نمی‌شود. او ابتدا به جعل خاطرات فریده دیبا پرداخت و کتابی فراهم آورد به ‌نام دخترم فرح که با اقبال و فروش فراوان مواجه شد. وی سپس خاطراتی به‌نام تاج ‌الملوک پهلوی (مادر محمدرضا شاه پهلوی) به بازار عرضه کرد و اخیراً، شنیدم که، گویا خاطراتی به‌ نام اردشیر زاهدی منتشر کرده است. من از همان آغاز در محافل مختلف این جعل را متذکر می‌شدم و مخاطرات آن را بر می‌شمردم. در برخی موارد کارم به بحث کشیده می‌شد. مثلاً، حتی مادر من حاضر نبود بپذیرد که کتاب محبوبش، خاطرات فریده دیبا، جعلی است.
متأسفانه وزارت ارشاد در این زمینه سکوت کرده و معلوم نیست به چه دلیل مجوز نشر کتابی را صادر می‌کند که به‌ نام نویسنده‌ یا مترجمی مجهول‌الهویه به چاپ می‌رسد. آیا به راستی، متولیان نشر کتاب در وزارت ارشاد از جعلی بودن این نوع کتب مطلع نیستند؟ نمی‌دانم.
به هرحال، به ‌نظر من، این جعلیات هر چند با هدف سودجویی فردی صورت می‌گیرد، ولی دامنه مخاطرات و پیامدهای منفی آن همه‌گیر است و اعتبار نشر کتب تاریخی در ایران را مخدوش می‌کند. دقیقاً به همین دلیل بود که خانم فرح پهلوی اخیراً (جمعه ٢٩ اسفند ١٣٨٢) در پاسخ به پرسش آقای احمد بهارلو، مسئول بخش فارسی صدای آمریکا، نه تنها اصالت خاطرات منتسب به مادرش، فریده دیبا، را رد کرد بلکه افزود: به کتاب‌های منتشر شده در ایران نمی‌توان اعتماد کرد. او از جمله به خاطرات منسوب به تاج‌الملوک پهلوی اشاره کرد که از سال‌ها پیش از انقلاب به بیماری آلزایمر مبتلا بود. خانم فرح پهلوی به نحوی سخن گفت که گویا انتشار این جعلیات نوعی سیاست سازمان‌یافته از سوی دولت ایران است.

آقای شهبازی در همان منابع اشاره می كند علیرغم جعلی بودن خاطرات مذكور، آقای حجت الاسلام والمسلمین روح الله حسینیان، كه مقالهء اول همین فصل نامهء ١٧ را نوشته است، به آنها استناد نموده است! و جالب آن كه آقای مصطفی تقوی نیز كه مقالهء پنجم همین فصل نامهء ١٧ را نوشته است به محَرّف بودن آنها اشاره می كند![xxviii]

مورد دیگر آن كه خود فرح پهلوی نیز در مصاحبه ای با رادیو فردا چاپ خاطرات متعدد از خود را در ایران ساختگی دانسته است[xxix] و دیگران نیز خاطرات وی را دارای اشتباهات دانسته اند.[xxx] اما كسی نیست از متصدی وبلاگ p٠litic-bahaee بپرسد اگر چنین است پس چرا برای اثبات بهائی بودن هویدا به امثال كتب خاطرات فوق و ازجمله خاطرات فرح پهلوی استناد می جوید![xxxi]

مورد دیگر آن كه سیاوش مدرسى می نویسد:

بدون اغراق کمتر کتاب خاطراتى را میتوان پیدا کرد که به سندى در جهت اثبات اهداف سیاسى روز نویسندگان آن تبدیل نشده باشد. خاطره نویسها گذشته شان را بعنوان سندى در جهت اثبات فعالیتهاى روزشان مى نویسند، خاطرات و حقایق تا آنجا بیان مى شوند که خیرى براى فعالیت امروز داشته باشد. دروغ، ریا، قلب حقایق، ضایع کردن و یا تعاریف غلو آمیز از شخصیت ها و رنگ افسانه اى زدن به رویدادها جوهر سبک نگارش این نوع خاطره نویسى ها است. به خاطرات توده ایها نگاه کنید، از انور خامه اى گرفته تا بابک امیر خسروى، به خاطره نگارى رفسنجانى، منتظرى و بنى صدر نگاهى بیاندازید، خاطره پردازى انواع تیمسارها، درجه داران و افراد فامیل محمد رضا پهلوى را سیاحت کنید. چه چیزى دستگیرتان مى شود؟ همیشه حق با آنها بوده است، خودشان قهرمان بلامنازع رویدادها و طرف محق کشمکشهاى سیاسى بوده اند. تنها هدف تمام کوه این خاطره پردازى ها توجه دادن به بر حق بودن آنها در دیروز، امروز و لابد آینده است. [xxxii]
مورد دیگر را ناصر امینى با اشاره به این كه صنعت كتاب سازى شغلى نان و آب دار در جمهورى اسلامى ایران است، چنین می نویسد:

كتاب هاى خاطرات ملكه پهلوى، فریده دیبا، فوزیه، اردشیر زاهدى، شهناز پهلوى و ده ها كتاب دیگر كه در تهران چاپ شده جعلى است. آنچه كه تاكنون در باب پرونده سازى و جعل سند و اتهامات جور واجور براى مصادره اموال و اعدام افراد در این ۲۶ سال بر مردم ما گذشت دامنه آن چند سالى است خودى هاى رژیم را هم در برگرفته كه هر روز شاهد انواع و اقسام اتهامات، جاسوسى، وطن فروشى، سند سازى، جواز فروشى دست اندر كاران براى خارج كردن رقبایشان از صحنه هستیم. كلینى در كتاب مشهورش گفته است: وقتى با كسى مخالف هستید آبروى او را ببرید كه مجبور به ترك شهر و دیار شود. در تمام نظام هاى دیكتاتورى و استبدادى چه استبداد مذهبى و چه در نظام هاى كمونیستى از این (سلاح) كه اخلاقیات پست است استفاده مى كردند تا مخالفین خود را بكوبند و از میدان به در كنند.
...این تهمت زدن ها از فقر فرهنگى سرچشمه مى گیرد كه لازم است با این (جهل بزرگ) مبارزه گردد. اما چند سالى است كه خاطره نویسى جعلى آن هم به سبك مبتذل پاورقى نویس هاى دست چندم مطبوعات گذشته به سیاق اصغر قاتل و حاج ربابه و سید مهدى بلیغ باب شده است. اولین سرى از این خاطرات جعلى با كتاب (پرى غفارى) كه انواع و اقسام اتهامات را به افراد سرشناس وارد مى كرد آغاز شد. سپس خاطرات (فردوست) كه البته با تردستى و در سطح بالاترى تنظیم شده بود به بازار آمد و با احساس خطر طرفداران سلطنت این موج خانواده شاه سابق ایران را در بر گرفت. بعد كتاب قطورى به نام خاطرات بانو فریده دیبا، دخترم فرح چاپ و منتشر شد. سپس كتاب خاطرات ملكه پهلوى مادر محمد رضاشاه فقید و همسر رضاشاه در تهران چاپ شد. جاعل كتاب بدون این كه اطلاع داشته باشد كه ملكه مادر با حال بیمارى در خانه دخترش شاهدخت شمس در آمریكا بسترى است و در آنجا چشم از جهان فرو بست، مدعى شده ملكه مادر در تهران است و هر شب قبل از خواب یك استكان كنیاك مى خورد! چند ماه قبل نیز كتابى تحت عنوان (۲۵ سال در كنار پادشاه) حاوى خاطرات آقاى اردشیر زاهدى در تهران چاپ شد كه چون در آن كتاب جعلى عكس هاى جالبى از خاندان سلطنت بود با استقبال مردم روبرو شد و در هفته اول انتشار تمام شماره هاى آن فروش رفت. سپس خاطرات (شهناز پهلوى) در دو جلد منتشر شد.[xxxiii]
مورد دیگر را سایت آقای سید هادی خسروشاهی چنین می نویسد:

كوشش و تلاش بى سابقه اى در داخل و خارج، براى نگارش «تاریخ معاصر ایران» به عمل مى آید. در یك مورد از سوى نهادهاى ظاهراً فرهنگى آمریكا، براى تهیه «تاریخ شفاهى ایران» ششصد هزار دلار سرمایه گذارى شده است كه ما در نخستین شماره مجله «تاریخ و فرهنگ معاصر» شرح مبسوطى در این زمینه آورده ایم...
در دیگر كشورهاى غربى، عمله رسمى یا آماتور امپریالیسم و حقوق بگیران سابق رژیم پهلوى، به شدت و سرعت مشغول «تاریخ نگارى» و «خاطره» نویسى هستند و در این راستا ١٦ جلد تاریخ دوران پهلوى را به قلم دكتر الموتى، از لندن منتشر ساخته اند و ده ها نوع كتاب به نام «خاطرات» به دست چاپ سپرده اند كه بخش عمده اى از آنها اصولاً جعلى است.
خاطرات اسدالله خان علم» و «علی امینی» و دیگر اوباش دوران پهلوی ازجمله كتاب هایی است كه به بازار آمده است. از قول شاه سابق «پاسخ به تاریخ» نشر داده اند و از قول اشرف پهلوى، جرثومه فساد و تباهى: «تسلیم ناپذیر»! و از زبان ثریا پهلوى، «كاخ تنهائى» را... و اكنون باید منتظر خاطرات «فرح پهلوى» بود و «تاریخ انقلاب اسلامى!» به قلم عمله ظلمه معروف چون شجاع الدین شفا و داریوش همایون و امیر طاهرى و یا قلم به مزدانى از این قماش كه در دیار غرب، به بهره گیرى بهینه! از «آزادى!» اشتغال دارند.
البته اگر این موجودات دو پا، تاریخ رژیم خود را مى نوشتند و آنچه را كه ژنرال حسین فردوست در خاطرات خود درباره آنها آورده است، تكمیل مى كردند، ما را با آنها حرفى نبود. ولى آنها به بررسى تاریخ ما! پرداخته اند و در این رابطه، حتى «تاریخ فدائیان اسلام» را هم در كتاب هاى این آقایان مى یابیم كه طبق انتظار، آكنده از اكاذیب، تحریف حقایق و وارونه گوئى ها است... و گاهى آن چنان دروغ بافته اند كه هیچ عاقلى نمى تواند آن را باور كند، اما اینها در همه چیز اهل «شاه كار» ند![xxxiv]


این جناب خسرو شاهی همان اند كه در همین فصل نامهء ١٧، مقالهء دوم را در تعریف و تمجید از كتاب خاطرات صبحی نوشته اند و اكاذیب و افترائات صبحی را علیه دیانت بهائی صحیح و درست معرفی كرده اند و در نشر مجدد آن كوشیده اند! اما چنان كه ملاحظه فرمودید وقتی پای كتب خاطراتی پیش می آید كه روحانیون اسلام را زیر را سؤال می برد، ایشان با عصبانیت آنها را جعلی و دروغی می خوانند! یعنی همان سیاست یك بام و دو هوا. به عنوان نمونه علم درباره واعظ مشهور بهائی ستیز حجة الاسلام فلسفی چنین می نویسد:

چند شب مجلس روضه خوانی رفتم. در یکی محمد تقی فلسفی روی منبر بود. این آخوند تاریخچه درازی دارد. اولا بسیار واعظ زبر دستی است. ثانیاً حافظه بسیار خوبی دارد. ثالثاَ لحن صدای او در نطق کردن واقعاً گیرا است. ولی افسد الناس است. مرد پلیدی است. این همه که سنگ اسلام به سینه می زند، خود فاسقترین آدمها است. تریاک کش و عرق خور است ولی ظاهری بسیار آراسته دارد... وقتی نخست وزیر بودم باز هم علمدار علما و فئودال ها بر علیه اصلاحات شاه شد تا غائله ١٥ خرداد... پیش آمد. آن وقت من او را گرفتم و حبس کردم. در محبس فقط از من عرق و تریاک خواسته بود که برایش فرستادم. [xxxv]
بد نیست جناب خسروشاهی نظر خود را با مطالب آقای مسعود بهنود كه در آن خاطرات اسدالله عَلم درست و غیرجعلی دانسته شده، مقایسه نمایند تا ببینیم چه قضاوت می نمایند! ایشان نوشته است:
در این هفته دو کتاب خوانده‌ام یکی جلد سوم خاطرات پس از انقلاب‌ هاشمی رفسنجانی زیر عنوان «آرامش و چالش» و دیگری خاطرات فرح پهلوی با عنوان «کهن دیارا» که از جمله کتاب‌هائی هستند که به دلیل نام نویسنده و نه محتوای کتاب در زمره کتاب‌های ماخذ درباره چهل سال اخیر تاریخ ایران قرار خواهند گرفت. ارزش هر دو کتاب به مثل از کتاب پاسخ به تاریخ محمدرضا شاه، یا کتاب خاطرات ارتشبد فردوست به مراتب بیش‌ ترست گرچه هنوز نمی‌توان گفت که ازخاطرات اسدالله علم معتبرترند که بی‌شک روایت قابل اعتماد و دست اول بخشی از داستان قدرت در تاریخ معاصر ایران است.
اما انصاف حکم می‌کند که چون از این کتاب‌ها نام برده شد نکته‌هائی در مورد هر کدام گفته آید. کتاب پاسخ به تاریخ در فرصتی کوتاه و آن هم در دوران بیماری شاه سابق دیکته شد و تنها هدف آن دفاع از کارنامه کسی بود که عمرش داشت به پایان می‌رسید و او خود از نزدیک شدن پایان کار خبر داشت و در شرایط سخت در بدری نوشته شد. خاطرات علم نوشته‌های روز به روز اوست که توسط ویراستاری محترم و دقیق و امانتدار تبدیل کتابی شد که اسدالله علم دیگری را به همگان شناسند و از این جهت هم کتابی تاثیرگزار بود. کتاب خاطرات فرح پهلوی در بیست و چندمین سالگرد پیروزی انقلاب ضد سلطنتی و تبعید خاندان سلطنت نوشته شده و به ویژه در روایت ماجرای‌های نخستین روزهای تبعید آخرین خانواده سلطنتی ایران و مرگ آخرین شاه معتبر و دست اول است. کتاب خاطرات ارتشبد فردوست در زمانی که وی در حبس بوده و توسط بازجوی وی از روی نوارهای اعترافاتش گزیده شده و در هیچ زاویه‌ای مگر شناخت نویسنده نمی‌تواند مرجع قرار گیرد و کتاب‌ هاشمی رفسنجانی گرچه ادعا شده که روز نوشت‌های اوست اما ملاحظات زمان و ویراستاری‌های مصلحتی که اثرش در سطر سطر آن پیداست کتاب را از روز نوشته‌هائی مانند خاطرات اسدالله علم متفاوت می‌کند و نویسنده در زمان انتشار کتاب هم صاحب قدرت است.
کم نیستند کسانی که معتقدند این قبیل کتاب‌ها نظیر خاطرات فرح پهلوی و‌ هاشمی رفسنجانی تاریخ نیستند و بی‌ارزشند و فقط برای دفاع از نویسنده و بزرگ‌ نمائی او نوشته می‌شوند به آن نشانی که حقیقت را به تمامی نمی‌گویند و حتی کوشش بسیاری هم برای واژگونه نشان دادن آن و پنهان داشتن واقعیت‌ها به کار برند، این سخن غلط نیست اما به نظرم باز هم از اهمیت این نوع کتاب‌ها نمی‌کاهد. گرچه که معمولا موافق و علاقه‌ مندی تازه برای نویسندگان خود خلق نمی‌کنند ولی به اندازه کافی به مخالفانشان بهانه می‌دهند که در مخالفت خود استوارتر شوند». [xxxvi]

 



[ii] فتاوی حضرات آیات عظام در طول تاریخ و در همین عصر حاضر در قرن بیست و یكم در خصوص تنجیس غیر مسلمانان موجود و در دسترس است! به عنوان نمونه رجوع شود به:
http://www.bahjat.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1096&Itemid=45
http://www.fcnn.com/index.php?option=com_content&task=view&id=198&Itemid=51

[iii] مانند دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران كه در نقد كتاب آقای سهراب نیكوصفت با عنوان «كنكاشی دربهائی ستیزی»، كه در جواب ردیهء «جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران»، نوشتهء آقای عبدالله شهبازی، تألیف یافته، ازجمله مانند آقای انصاری نوشته اند: «با چنین تبار و تفكراتی كه برای هویدا به ثبت رسیده و در صحت آنها تردیدی وجود ندارد، باید گفت تلاش آقای نیكوصفت برای تصویر نمودن چهره‌ای طرفدار اسلام و ضد بهائیت برای وی، بیش از آن كه كاری تحقیقاتی در نظر آید، به یك طنزپردازی شباهت می‌یابد. جالب این كه وقتی به خاطرات مئیر عزری مراجعه می‌كنیم، مشاهده می‌شود كه این سفیر پرسابقه رژیم صهیونیستی در ایران، با دقت نظر بیشتری نسبت به نیكوصفت، درباره هویدا به اظهار نظر پرداخته است و حتی از به كارگیری واژه‌ها و كنایه‌هایی كه حكایت از بهایی بودن وی در عین پنهانكاری دارد، ابایی ندارد: «...بسیار شنیده شده بود كه هویدا و برخی از سران لشكری و كشوری در دولت به كیش بهایی پیوسته‌اند. هویدا بارها این داستان را نادرست و ساختگی خوانده و برای اثبات گفته‌هایش به مكه رفت. در این سفر هویدا مانند دیگران، همه كارهایی را كه كیش مداران در این شهر انجام می‌دهند، به نیكی انجام داد. ولی فراموش نكنیم كه چند تن از بستگانش در عكا و حیفا زندگی می‌كردند و در بخشهای پیشین گفتم، در دوره‌ای كه وزیر دارایی بود، روزی از من خواست برای گشایش پاره‌ای دشواریهای آنان در اسرائیل یاری‌اش بدهم».(مئیرعزری، همان، ص ٣٣٢)
http://www.irhistory.com/index.php?action=show_news&news_id=106

[iv]
  مقاله، «بازهم هویدا»

[viii] در این خصوص از جمله توجه شود به جنجالی كه بر سر اظهار نظر آقای رحیم مشائی، یكی از دولتمردان دولت نهم جمهوری اسلامی، در بارهء مردم اسرائیل بر پا شد:
http://www.rajanews.com/detail.asp?id=16899
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8706180763
http://radiozamaaneh.com/news/2008/09/post_6394.html
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/09/080919_si-ka-moshai-khamenei.shtml
http://www.radiozamaneh.com/news/2008/07/post_5698.html
http://www.hamdami.com/MFAFA/NewsAndReports/200708-Moshaee.htm

[ix] به عنوان نمونه رجوع شود به مقالهء «تاریخ رابطهء ایران و اسرائیل»، در آدرس:
http://www.dowran.ir/show.php?id=66043104
نیز مراجعه شود به مطلب «سیاست خارجی ایران در دوره محمد رضا شاه پهلوی؛ روابط با اسراییل» مندرج در آدرس:
http://noorportal.net/3552-article.aspx

[x] رجوع شود به صحیفۀ نور ج١، ص ٤٤.

[xi] ظاهراً خاطرات آقای عزری در یكی دو سال اخیر مورد توجه به اصطلاح محققین جمهوری اسلامی قرار گرفته و دربارهء آن طوطی وار حرف یكدیگر را تكرار می كنند! نویسندهء دیگری از قبیل آقای انصاری در دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، ضمن نقد كتاب آقای سهراب نیكوصفت با عنوان «كنكاشی در بهائی ستیزی»، چنین می نویسد: «وی همچنین در بخش بیست و پنجم از خاطراتش تحت عنوان «بهائیها و اسرائیل»، به طور اختصاصی به تشریح وضعیت پیروان این مسلك در ایران می‌پردازد و در خلال آن به نكته‌ای اشاره دارد كه ملاك خوبی برای ارزیابی ادعای نیكوصفت است: «در سایه دوستی با ایادی، با گروهی از سرشناسان كشور آشنا شدم كه هرگز باور نمی‌كردم پیرو كیش بهایی باشند. بسیاری از آنها در باور خود چون سنگ خارا بودند، ولی به خوبی می‌توانستند در برابر دیگران باور خود را پنهان نمایند. آنها همه دریافته بودند كه در برابر من نیازی به پنهانكاری ندارند.» (مئیر عزری، یادنامه، ترجمه ابراهام حاخامی، ویراستار بزرگ امید، بیت‌المقدس، ‌٢٠٠٠م، دفتر اول، ص٣٣٣). این سخنان عزری به وضوح حاكی از آن است كه نه تنها بهائیان صاحب منصب در رژیم پهلوی اقدام به پنهان ساختن ماهیت واقعی خود می‌كردند بلكه این روش، یكی از اصول رفتاری آنها به شمار می‌آمده است».
http://www.irhistory.com/index.php?action=show_news&news_id=106

[xii]
www.ir-psri.c٠m/Sh٠w.php%٣FPage%٣DViewArticle%٢٦ArticleID%٣D٣٣٤%٢٦SP%٣DFarsi+%D٩%٨٥%D٨%A٦%D٩%٨A%D٨%B١%D٨%B٩%D٨%B٢%D٨%B١%D٩%٨A&hl=en&ct=clnk&cd=٢&gl=us
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. همین مقاله در آدرس زیر نیز هست:
http://www.bashgah.net/pages-12921.html

[xiii] در این مورد خبر جالبی در۲۰۰۸/۵/۲۵ منتشر شده كه باید قابل توجه امثال جناب انصاری باشد!عین خبر چنین است:
«اسرائیل از توقیف یک اسرائیلی متولد ایران به اتهام جاسوسی خبر میدهد. پلیس در اسرائیل یک اسرائیلی متولد ایران را به دادن اطلاعات دفاعی به جمهوری اسلامی ایران متهم کرده است. به گزارش وسائل ارتباط جمعی، گفته میشود این مرد با ماموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران در استانبول ارتباط داشته و اسامی افراد مامور خدمت در تشکیلات امنیتی و اطلاعاتی اسرائیل را به آنان می داده است. به گفته مقامات پلیس، وی اوایل این ماه توقیف شده بود، و قرار اتهام علیه او امروز رسما در تل اویو صادر شد. هویت مظنون فاش نشده است.
http://www.voanews.com/persian/2008-05-25-voa3.cfm


[xiv] گلزار تعالیم بهائی، صص ٣٨٩-٣٩٠.

[xvi]
http://www.negah.org/index.php?option=com_content&task=view&id=79&Itemid=24
در این مورد همچنین رجوع شود به مقالهء «آزار پیاپی دیانتی اهل مدارا»، نگارش بنیامین بالیانت، مندرج در وال استریت جرنال:
http://online.wsj.com/article/SB121755160850702963.html
http://www.noghtenazar.org/node/571

[xviii]
http://www.alef.ir/content/view/25560
نقد کتاب خاطرات آخرین رئیس موساد در ایران، دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران. ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷. نام کتاب: شیطان بزرگ، شیطان كوچك (خاطرات آخرین نماینده موساد در ایران)، نویسنده: الیعرز تسفریر، مترجم: فرنوش رام، ناشر: شرکت کتاب آمریکا.

[xix]در این مورد رجوع شود به اینجا.

[xx] مثلاً در همین فصل نامهء ١٧ ضمن بررسی مقالهء سوم با عنوان اظهارات و خاطرات آیت الله حاج شیخ حسین لنكرانی دربارهء بابیگری و بهائیگری از حجت الاسلام دكتر علی ابوالحسنی (مُنذر) ملاحظه فرمودید كه آقای لنكرانی برخلاف نویسندهء دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، معتقد بوده هویدا بهائی نبوده و اصلاً بی دین بوده ولی پدرش بهائی بوده! حال آن كه پدرش نیز چنان كه عرض شد به علت دخالت در سیاست از جامعهء بهائی مطرود و محروم گشت.

[xxi]
http://www.hambastegy.net/mandag.htm#1
لینک فیلم مصاحبه:
http://www.youtube.com/watch?v=Qn7EoeJSzUo
نیز در این مورد رجوع شود به:
http://iranianuk.com/article.php?id=17368

[xxii]
http://www.golshan.com
به نقل از:
http://www.hafteh.de/?p=127
http://www.robertdreyfuss.com
در این خصوص همچنین مراجعه شود به مقالهء «خانهء شیشه ای و سنگ اندازی» مندرج در آدرس زیر:
http://www.noghtenazar.org/node/447
و نیز در مقاله ای در این آدرس:
http://www.ohamzodai.com/S-Nikusefat_Zendegi_Falsafi_Dar_Site_Alef_201007.htm

[xxiv]مشخصات كتاب:
Parsi, Trita. Treacherous Alliance: The Secret Dealings of Israel, Iran, and the U.S. Yale University Press, New Haven, ٢٠٠٧

[xxv] مشخصات كتاب:
Mearsheimer, John J.and Stephen M.Walt The Israel Lobby and U.S Foreign Policy. Farrar, Straus and Giroux, New York, ٢٠٠٧
 

[xxvi] برای خواندن مقاله ای در خصوص خاطره نویسی مراجعه شود به «رونق خاطره نویسى در بازار كساد كتاب»، از مهری حقانی، در آدرس:
http://www.iran-newspaper.com/1383/830526/html/report.htm

[xxxv] یاد داشت های علم، ج ١، ١٩٩٢، ص ١٦٢. به نقل از مقالهء «سخنی دربارهء مرحوم محمد تقی فلسفی در سایت الف»، از سهراب نیكو صفت، در آدرس:
http://ohamzodai.com/S-Nikusefat_Zendegi_Falsafi_Dar_Site_Alef_201007.htm

 

مقاله قبلی

مقاله بعدی