خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

حضرت بهاءُالله و رسانه های گروهی

 
حضرت بهاءُالله و رسانه های گروهی
 
نوشته راجر وایت (۱)
 
ترجمه مهرداد جعفری
 
در میان پژوهشگران تاریخ و پیروان دیانت بهائی در غرب خطاب شخصی حضرت بهاءُالله به رسانه های گروهی چندان شناخته شده نیست. لازم است که در این مورد حساسّیّت ها را کنار گذاشت و منطقی دربارۀ شرایطی که باعث شد حضرتشان به چنین عملی اقدام نمایند چند خطی رقم زد.
 
در یک روز بهاری در  شهر یزد در کشور ایران، شهری که از قرن پنجم (میلادی) تا حال بجا مانده و یکی از مراکز تولید قالی ابریشمی و دارای مساجد فراوان می باشد، این واقعه در تاریخ ۱۹ ماه می ۱۸۹۱ (میلادی) در این شهر اتفاق افتاده.
 
جمعیتی پرشور و احساساتی در هنگام هیجان آشوب و بلوائی که درحال وقوع بود درخواست خونریزی بیش تر و کشتن بهائیان منفور را طلب می کردند و در میان این آشوب تنها دو قربانی یعنی دو برادر جوان که در ابتدای سنین بیست سالگی بودند زنده مانده بودند.
 
پیش از این انبوه مردم شاهدوقایع حیرت انگیزی دیگر بودند. جوان ۲۷ ساله ای به نام علی اصغر بعد از حلق آویز نمودنش پیکر وی را با کوبیدن طبل و نواختن دُهُل در خیابان های شهر گرداندند. سپس سر ملّامهدی ۸۵ ساله را از بدنش جدا نموده و جسدش را به همان وضع به محلّۀ دیگر شهر کشیدند که تماشاچیان بسیاری با هیاهوی سرسام آور شادی و موسیقی گردهم آمده بودند تا گردن زدن آقا علی از منسوبین دو جوانی که فعلاً از مرگ رسته بودند نظاره کنند. از این محلّه جمعیت به محلۀ دیگر یزد دوان شدند تا این که شاهد دیدن هیکل ملّا علی سبزواری که گلویش بریده شده بود باشند. سپس به پیکر وی که هنوز جانی داشت حمله نموده و با آلاتی مانند بیل بدنش را قطعه قطعه و سرِ ایشان را آن قدر با سنگ کوبیدند که تمامی آن خُرد و خمیر شده بود. از لحظه دستگیری در حالی که از شهادت قطعی خویش و عظمت آن یقین داشت جمعیّت ملتهب را مخاطب قرار داده و آنان را به تشخیص حقیقت فرا رسیدن "روزی جدید" دعوت نموده بود. در همان حال در محلۀ دیگری هم مردم شهر کشتن محمّد باقر را با شادی و سرور سیر می کردند.
 
کاملاً منصفانه است که در مورد این جمعیّت لجام گسیخته  به نظری از مهر و دلسوزی نگریست زیرا نادانی عمیق و مطیعانۀ مردم به همراه تعصّبات شدید و پر قابلیت که بآسانی از طرف مقامات رسمی تشویق می گردید آتشش زبانه گرفته و به چنین راهی وحشیانه و منحط کشیده می شد. در میان آنان کسانی بودند که از ترس از دست دادن مقام و قدرت و منافع خویش کاملاً حسابگرانه به همراه  بسیاری از اوباش و آنانی که عاطل و باطل به دنبال شور و هیجان بودند و بدون شکّ کاملاً مُجاب شده که رفتار و کردارشان در درگاه الهی کاملاً مقبول و پُر ثواب است و باعث رضایت پیامبر الهی و علما می باشد و مرتبتی بلند در عالم بسیار مهمّ بعد از مرگ خواهند داشت. بنابر این اصل و با اعتقادی چنین خالصانه ایشان قیام به مشارکت در چنین خونریزی بر علیه کسانی نموده بودند که به اصطلاح دشمنان دیانتشان بود که از قدیم الایّام استقرار یافته بود. این شرایط مثال واضحی است که در میان محقّقین مشهور است به این که "نیروی زیاد و فشار فوق العاده به موجودیّت و یا ماهیّتی نتیجۀ معکوس خواهد بخشید". اصل این فرضیه این است که هر امری زیادی اش اگر تا حدّی فراوان اعمال گردد به نحوغیرقابل انتظار و تعجّب آوری نتیجۀ معکوس می بخشد.
 
علاوه بر کشته شدن پنج نفس هنوز دو جوان دیگر مانده بودند که باید حدّاکثر شدّت حملات وحشیانۀ جمعیّت اطراف خویش را تحمّل می کردند. صدای موسیقی غیرقابل مهار عامل هیاهوی شدید و رقص و پایکوبی بیشتر مردم گردید و این دو جوان را بی رحمانه به میدان عموم شهر مشهور به "میدان خان" کشاندند، محلّی که صحنۀ نمایش عاقبت حیات که با احساسات پر شور تمامی مردم عجین شده منتظر ایشان بود.
 
این جوانان که به ابریشم بافی اشتغال داشتند هردو فرزندان آقا حسین کاشانی معروف به بکتاشی بودند و در دامان و آغوش والدین پُرعاطفۀ خانوادۀ خویش بزرگ شدند. در آن زمان و مکان بجز این که این دو به همراه والدینشان به امرِ [دیانت] حضرت بهاءُالله اقبال نموده بودند نفوسی کاملاً سنّتی و معمولی محسوب می شدند. این عوامل بود که چنین واقعۀ وحشتناکی را در آن روز بهاری برایشان در شهر یزد ایجاد کرده بود. این دو جوان به همراه پنج بهائی دیگر که این دو قبلاً شاهد شهادتشان بودند در جلسه ای شرکت داشتند که محلّشان غیر منتظره مورد حمله قرار گرفته و همگی را از خانه بیرون کشیده بودند. گفته شده که بعضی از همسایگان نامهربان گردهمائی آنان را به مقامات مسئول اطلاع داده بودند. قتل عام این نفوسِ مطیع که به تحریک مجتهد شهر، شیخ حسن سبزواری که به امر حاکم شهر، جلالُ الدّوله انجام گرفته بود صحنۀ تفریح و شادی جمعیّت مسلمان گردیده بود و اگر ایشان از دیانت خویش تبرئه می کردند می شد که شهادتشان متوقّف شود. از تمامی هفت نفرشان در جلسۀ مضحکی بظاهر محاکمه خواسته بودند که از دیانت خویش تبرّی نمایند. چگونه مؤمن حقیقی خواهد توانست که ایمان خویش را با چیزی دیگر مبادله و یا تظاهر به مبادله نماید؟ بعد از ردّ کردن درخواست آنان هر هفت نفرشان محکوم به اعدام گردیدند و همگی را به جلّاد و مردمی که مشتاق بودند که وی را به انجام این عمل هولناک کمک نمایند تسلیم نمودند.
 
برادر بیست و سه ساله بزرگ تر به نام علی اصغر همنام یکی دیگر از دوستانش بود که قبلاً در همان روز به حیات وی خاتمه داده بودند. علی اصغر بتازگی ازدواج نموده بود و دارای دختری نوزاد بود. برادر جوان تر وی، محمّد حسن که بیست و یک ساله بود خوش برخوردی و جمال بی نظیر و وقار مردانۀ وی همواره زبانزد آنانی که که او را می شناختند بود. حاکم شهر از کلانتر محلّ، مبارک خان و جلّاد رسمی، افراسیاب مُصرّاً خواسته بود که در صورت امکان این جوان را قانع نمایند که با تبرئه جان خویش را نجات دهد. و اگر چنین نماید در قصر اقامت حاکم به حضور وی خواهد رسید و حاکم او را مورد کرم و لطف خویش قرار خواهد داد.
 
علی اصغر که سریعاً از تبرئه از دیانت خویش سرپیچی نموده بود بدون تحمّل سرش را از بدن جدا نمودند که بعد از وی نوبت به برادر جوان تر رسید. آنچه را که حاکم برای تطمیع وی بیان نموده بود از طرف کلانتر به این جوان رشید و رَعنا که بی صبرانه منتظر بود اظهار شد ولی در جواب گفت عجله کن دوستانم از من پیشی گرفتند و حال به آنچه مأموری عامل باش و این چنین بود که وی هم سرش از بدنش جدا شد. در میان صحنۀ چنین نمایشی که جمعیّت هم با غریو شادی حمایت می کردند میرغضب شکم وی را درید و قلب و کبد و روده ها و شُش و طحالِ بدن را خارج نمود و با دست بالا گرفت. این چنین نمایشی نیز بِنَفْسِه عامل آن شد که جمعیّت تحریک شده و به لطمات و صدمات بیش تری قیام کنند. سَرِ محمّد حسن را بر سرنیزه کرده به همراه موسیقی دُهُل و طبل در شهر گرداندند و عاقبت از درخت توتی آویزانش نمودند. هر یک از مردم جمعیّت با سَبُعیّتِ تمام آن را سنگباران نموده که تمامی استخوان های کاسۀ سَر خُرد گردید. پیکر وی را در درگاه درب منزل مادرش رها کردند و بعضی از زنان از میان جمعیّت رقص کنان به داخل اطاقی که مادر وی نشسته بود رفته و مادر را به سُخره گرفتند. قطعاتی از بدن پسرش را به عنوان دَوا با خود بردند و عاقبت سرش را به بدن متصل کرده به همراه دیگر شهدا به خارج شهر منتقل کردند. باری دیگر آن اجساد را سنگسار نموده و در منطقۀ بیابان سلسبیل در چاهی انداختند.
 
علی اصغر یعنی برادر بزرگ تر هم از رفتار بی شرمانه و ظالمانه راه نجاتی نداشت بخصوص این که با رفتاری ظالمانه سَرِ بریدۀ وی را مردم به داخل اطاق مادرش که با همسر جوان پسرش نشسته بودند پرتاب کردند. مادر مهربان بلند شده سَرِ فرزند را شستشو نموده و آن را در خارج منزل قرار داده و به جمعیّت شکنجه گر پر هیاهو رو نموده گفت آنچه را که  وی در راه خداوند داده سعی در برگرداندنش ننمایند.
 
غوغا و جنجال به اوج خود رسید و محیطی از جشنواره به وجود آورد که حاکم شهر آن روز را تعطیل عمومی اعلام و به دستور او مغازه ها تعطیل و بسته شدند و هنگام غروبِ آفتاب شهر را چراغان نموده به جشن و سرور و شادمانی ادامه دادند.
 
نام این مادر محترم این دو جوان را نمی دانیم امّا ایشان به عنوانِ "اُمُّ الشّهید" یعنی مادر شهید مشهور شدند هرچند بیش از یک نفر از اعضاء خانواده اش در آن روز شهید شدند و عظمت رفتار چنین مادری نیروی محرّکۀ اِلهاماتِ نسل های آتیه خواهد بود. طول حیات این مادر به دورۀ میثاق [دروۀ حضرت عبدُالبهاء] هم رسید که مفتخر به دریافت حدّاقلّ یک لوح از حضرت عبدُالبهاء گردید که در متن آن ایشان را برای از دست دادن فرزندان دلجوئی نموده و دلیری و استقامت وی را ستودند. همسر جوان علی اصغر به نام سکینه سلطان که مُصرّاً از وی خواسته بودند و پیشنهاداتی هم  به وی شده بود که ازدواج نماید ولی همسری نگرفت. بعد از آگاهی از چنین تصمیمی حضرت عبدُالبهاء از وی و دختر نوزادش، فاطمه جان خواستند که به ارض اقدس [حیفا و عکّا] رفته و مفتخر به خدمت در عائلۀ مبارکه گردد.
 
حال هفت نفر حیات خویش را در این غائله از دست دادند ولی متأسّفأنه تنها این واقعه نبود که هفت نفر جان خود را در یزد از دست دادند. وقایع مشابهی هم در ماه جولای ۱۹۵۵ میلادی (تیر ماه ۱۳۳۴ شمسی) و در همین اواخر ایّام هم یعنی سپتامبر ۱۹۸۰ میلادی (شهریور ۱۳۵۹ شمسی) به وقوع پیوست. علاوه بر این در طول ایّام متوالی شهادت بسیاری هم هر یک به صورت جداگانه انجام گرفته ولی دلخراش ترین آن آشوب های سال ۱۹۰۳ میلادی بود که بسیاری از بهائیان به انواع متفاوت مانند حمله با تیغ و چاقو و تبر جان خویش را از دست دادند. حتّی یکی از احبّاءِ اِلهی [بهائیان] را به حکم صریح جلالُ الدّوله حاکم شهر به دهانۀ توپ بسته شهید نمودند. حضرت بهاءُالله ظِلُّ السّلطان فرزند ناصرالدّین شاه را "شجرۀ جَحیم" [درختِ جهنّم] (۲) و پسرش یعنی نوۀ ناصرالدّین شاه را "ظالمِ اَرضِ یا" [ستمگر سرزمین یزد] (۳) ملقّب فرمودند.
 
شهادت این هفت نفر حضرت بَهاءُالله را که اواخر ایّام حیات خویش را در قصرِ بَهجی سپری می نمودند در دریای غم و احزان فراوان غرق نمود. ایادیِ اَمرُالله جناب حسن مُوقّر بالیوزی در کتاب "بَهاءُالله، شمسِ حقیقت" این واقعه را چنین شرح داده اند:

«وقتی اخبار مربوط به شهدای سَبعۀ [هفتگانه] یزد به اَرضِ اَقدس [عکّا] رسید جمال مبارک [حضرت بهاءُالله] دچار حزن و اندوه بی اندازه ای شدند. حاجی میرزا حبیب الله (افنان) (نوۀ همشیرۀ حَرَمِ حضرت باب) می نویسد که مدّت نُه روز نزولِ اَلواح [آثار وحیانی حضرت بهاءُالله] مَقطوع و بابِ لِقا مسدود گشت روز نُهم همگی به حضور فراخوانده شدند... اندوه عمیقی که هیکلِ مُبارک را فراگرفته بود غیرقابل وصف بود. در آن روز بیش تر سخنان مبارک مربوط به خاندان قاجار و اعمال آنان بود و سپس هیکل مبارک راجع به وقایع یزد بیاناتی فرمودند و لِسانِ کِبریا دربارۀ جلالُ الدّوله و ظِلُّ السّلطان به این سخنان شدید ناطق گشت... آن گاه هیکلِ مبارک ادامه دادند: "غمگین مباشید و دلخون مشوید، شجرۀ اَمرِ اِلهی [درختِ دیانت بهائی] با خون شهداء سقایت [آبیاری] می شود و درختی که آبیاری نشود رشد نخواهد کرد و ثمر نخواهد داد..."»(۴)
 
حضرت بهاءالله همچنین لوحی دیگر نازل فرمودند که تا حال تماماً به زبان انگلیسی ترجمه نشده که در آن از این هفت نفر شهدا تجلیل می فرمایند. این لوح مبارک در بسیاری از اوقات به "لوحِ تایمز" در میان احبّا [بهائیان] مشهور است زیرا که در متن این لوح مبارک اشاراتی به یکی از مطبوعات معتبر و با نفوذ آن زمان که تایمزِ لندن باشد نمودند و لوحی است که دارای عظمت و قدرت بیان خارق العاده می باشد. لحنِ مبارک در این لوح لحنِ شفقت به همراه اندوه فراوان می باشد که "لِسانِ عظمت" [زبان حضرت بهاءُالله] با بیاناتی اِلهی با رفتاری انسانی پاسخ داده اند که انعکاسی از سَردرگمی و خشم و بی پروائی بشر می باشد که تسلّی ناپذیر است. هر چند غیرعادّی ولی مخصوصاً شرح مفصّلی از حکایت شکنجه و شهادت دو برادر جوان را بیان فرمودند. حتّی پیام حاکم را که برای برادر کوچک تر فرستاده شده بود در این لوح مبارک به همراه نام آن منطقه از میدانی (میدان شاه) (۵) که این جوان را شهید نمودند در این لوح ذکر و اعلام فرمودند که چنین ظلمی در گذشته انجام نگرفته و در آینده هم دیده نخواهد شد. حضرتشان شرح قطعه قطعه کردن اجساد این شهدا را با اشاره به اَنعامی که به میرغضب قول داده شده بود و ناسزاگوئی و سرزنش کردن اعضا عائلۀ ایشان را هم بیان می فرمایند. بر سَرِ نیزه کردن سَرِ یکی از شهدا و در کوچه و خیابان گرداندن آن همراه با دُهُل و شیپور، چراغانی کردن شهر که ایجاد فضا و هوای جشن و شادی کرده بود را هم متذکّر گردیدند و از صدمات بسیاری که مظلومین بی گناه متحمّل شدند ناله می فرمایند.
 
سپس حضرت بهاءُالله به وسائل ارتباط جمعی بخصوص روزنامه ها دربارۀ دیانت بهائی رو کرده اِنذار می فرمایند که آئینۀ حقیقت باشند وتمام آنانی که در تولید روزنامه دست اندر کارند باید "ﻭﻟﮑﻦ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺁﻧ ﮑﻪ از غرضِ نَفْسْ و هَویٰ مقدّس باشد و به طِرازِ عدل و انصاف مُزیّن و در امور به قدرِ مَقدور تفحّص نماید تا بر حقیقت آن آگاه شود و بنگارد" (۶) و توجّه کامل نموده و با دقّت استفسار و در نهایت وفاداری حقایق را ثبت نموده سعی نمایند که جامعۀ انسانی را از فداکاری هائی مانند این قضایا آگاه نمایند. این لوح مبارک به روزنامۀ تایمز فرستاده نشد (و شاید هدف هم نبوده که فرستاده شود) ولی در زیر هرچند خلاصه این روزنامه منحصراً مورد خطاب قرار گرفته زیرا به نظر می رسد که نمایندۀ روحِ منطقیِ حقیقت یابیِ واقعیّت ها و آنچه که در جامعۀ غرب مورد تقدیر بوده و انسانی است می باشد:
 
 
 
"یا تَیْمْسْ [ای روزنامۀ تایمز] یا دارای گفتار و مطلعِ اَخبار، یک ساعت بر مظلوم های ایران بگذر و ببین مَشارقِ عدل و مَطالعِ انصاف زیر شمشیرِ اَصحابِ اِعتساف مبتلا؛ اطفال بی شیر مانده اند و عیال در دستِ اَشقیا اسیر زمین از خون عُشّاق نگار بسته و زَفَراتِ [آه های] مُقرّبین عالَمِ وجود را مشتعل نموده. یا مَعشَرَالملوک [ای گروه پادشاهان] شما مَظاهرِ قدرت و اقتدار و مَشارقِ عزّت و عظمت و اختیارِ حَقّید نظری بر حال مظلومان نمائید. یا مَظاهرِ عدل، بادهایِ تندِ ضَغینه و بَغضا [کینه و دشمنی] مَصابیحِ [چراغ های] بِرّ و تَقوی [نیکی و پرهزکاری] را خاموش کرد و در سحرگاهان نسیمِ رحمتِ رحمانی بر اجسادِ سوختۀ مَطروحه [به خاک افتاده] مرور نمود و از هَزیزش [صدای وزش باد] این کلماتِ عالیات مَسموع: وایْ وایْ بر شما اهل ایران! خون دوستانِ خود را ریختید و شاعر [دارای ادراک] نیستید. اگر بر کردار خود آگاه شوید سَر به صحرا گذارید و بر عمل خود ناله و نُدبه نمائید.
 
ای حزب گمراه، اطفال را چه گناه؟ آیا در آن ایّام بر عیال و اطفال آن مظلومان که رحم نموده؟ از قرار مذکور از حزبِ حضرتِ روح [حضرت مسیح] عَلیهِ سَلامُ الله وَ رَحمَتُهُ در خَفیّه قوُتی فرستاده اند و مَحضِ شفقتْ مظلومان را یاری نموده اند. از حقّ می طلبیم کلّ را تأئید فرماید بر آنچه رضای او در او است. یا اوراقِ اَخبار [روزنامه ها] در مُدُن و دیار! آیا حَنینِ مظلومان را شنیدید و نوحۀ ایشان به سمع شما رسیده و یا مَستور مانده؟ امید آن که تجسّس فرمائید و بر اِعلایِ آنچه واقع شده قیام کنید. (۷)
 
دشمنان قسم خوردۀ حضرت بهاءُالله با داستان های ساختگی و تحریف شده در مواقع متعدّدی در صفحات روزنامه ها هم نَفْسِ حضرتشان را به همراهِ اَمرِ اِلهی [دین بهائی] مورد توهین و سرزنش قرار دادند که بِنَفْسِه دراین مورد در لوح مبارکِ «طِرازت» این چنین نازل فرمودند:

"در اَمرِ اين مظلوم [حضرت بهاءُالله] آنچه ذکر نموده‌اند اکثری از راستی محروم بوده، گفتار نيک و صدق در بلندی مقام و شأن مانند آفتابست که از افقِ سَماءِ دانش اشراق نموده اَمواجِ اين بَحرْ [اشاره به حضرت بهاءُالله و آثارشان] اَمامِ وُجوهِ عالم [در برابر اهلِ جهان] پيدا و آثارِ قلمِ حکمت و بيان [قلم حضرت بهاءُالله] هويدا. در صحيفۀ اَخبار [روزنامه] نوشته‌اند اين عبد از اَرضِ طا [طهران] فرار نموده به عراقِ عَرَب رفته؛ سُبحانَ الله! اين مظلوم در آنی خود را پنهان ننموده، لازال [همیشه] اَمامِ وُجوه [دربرابر همه] قائم و موجود. اِنّا ما فَرَرْنا وَ لَمْ نَهْرُبْ بَلْ يَهْرُبُ مِنّا عِبادٌ جاهِلونَ. خَرَجْنا مِنَ الوَطنِ وَ مَعَنا فَرَسانِ مِنْ جانبِ الدَّولَةِ العَلِيَّةِ الايرانِيَّةِ وَ دَوْلَةِ الرُّوسِ اِلیٰ اَنْ وَرَدْنَا العِراقَ بِالعِزّةِ وَ الِاقتِدارِ [مضمون قسمتِ عربی به فارسی: بدرستی که ما فرار نکردیم و [هیچ گاه] فرار نکرده ایم، بلکه عِبادِ نادان از ما می گریزند. از وطن خارج شدیم و با ما دو گاردِ مُحافظِ سواره از جانب دولت بلندمرتبۀ ایران و دولتِ روس بودند تا این که با عزّت و اقتدار وارد عراق شدیم.] لِلهِ الحَمدُ [حمد خدای را که] اَمرِ اين مظلوم بِمَثابِهِ [مانند] آسمان مرتفع و مانند آفتابْ مُشرق و لائِح؛ سَتر را در اين مقام راهی نه و خوف و صَمت را مقامی نه." (۸)
 
مجدداً حضرت بهاءُالله در همین لوح مبارک مقام دانش و آگاهی را تجلیل فرموده و نصحیت می فرمایند که احترام به حقیقت را آنانی که در اوراق روزنامه ها مطالب می نویسند نباید فراموش نمایند:
 
"دانائی از نعمت های بزرگ الهی است تحصيل آن بر کلّ لازم اين صنايع مشهوده و اسباب موجوده از نتايجِ علم و حکمت اوست که از قلمِ اَعلیٰ [قلمِ حضرت بهاءُالله] در زُبُر و اَلواح [کتب و آثار] نازل شده قَلَمِ اَعلیٰ آن قلمی است که لئالیِ حکمت و بيان و صنايعِ امکان از خزانۀ او ظاهر و هويدا امروز اَسرارِ اَرض اَمامَ اَبصار [مقابل دیدگان] موجود و مشهود و اوراقِ اَخبار [روزنامه ها] طَيّار [منتشر و پخش]. روزنامه فِی الحَقيقه مِرآتِ [آئینۀ] جهان است؛اعمال و افعالِ احزابِ مختلفه را می نُمايد، هم می نُمايد و هم می شنوانَد؛ مِرآتی است که صاحبِ سَمع و بَصَر و لِسانست؛ ظهوريست عجيب و امريست بزرگ، ولکن نگارنده را سزاوار آن که از غَرَضِ نَفْسْ و هَویٰ مقدّس باشد و به طِرازِ عدل و انصاف مُزيّن و در امور به قدرِ مَقدور تفحّص نمايد تا بر حقيقت آن آگاه شود و بنگارد." (۹)
 
از میان علائم مشخّص "خواصّ بارزۀ جامعۀ فاسدِ مُنحطّ" فساد جرائد را هم حضرت شوقی ربّانی وَلیِّ اَمرِ بهائی به همراه "انحراف در عالم هنر و موسيقی" و "مُلوّث شدن ادبيات و فساد مطبوعات" در نهایت مهارت و دقّت در یکی از آثارشان به نام توقیع "جلوۀ مَدَنیّتِ جهانی" (۱۰) تجزیه و تحلیل فرمودند. در همان توقیع حدودِ اصلیِ نظم جهانیِ حضرت بهاءُالله را که هدفش «وحدت عالم انسانی» است ترسیم می فرمایند و از یاد نبرده اند که نقش اساسی و عظیم و سازنده ای را که جرائد حقیقتاً آزاد می توانند ایفا نموده متذکّر شوند  و مرقوم فرمودند که "در سايۀ چنين نظامی مطبوعات به اظهارِ نظرات و عقايدِ بشر کاملاً ميدان دهد و از اين که مورد سوء استفادۀ اربابِ غَرَض چه شخصی و چه عمومی قرار گيرد اِبا کند و از قيودِ نفوذِ مِلَل و دُوَلِ مُتَنازع رهائی يابد. منابع اقتصادی جهان تحت نظم در آيد و از موادِّ خامش بهره برداری و استفاده شود بازار فروشش توسعه و هماهنگی يابد و محصولاتش به طور عادلانه توزيع شود." (۱۱)
 
هیچ "مِرآتی در دنیا" (۱۲) بنیادی تر از جرائد قادر نخواهد بود که ظهور دیانت بهائی را از مستوریّت منعکس نماید. با ظلم و ستمی تازه پیروان دیانت بهائی در سرزمین تأسیس آن، ستم هائی که علی رغم نظر مُسبِّبینش که تنها ارشادشان به کار گرفتن روش های نوینی ظاهراً زیرکانه مانند تیرباران های مخفیانه و اعدام های خصوصی و شیطانی و به کار گرفتن نقشه های ماهرانه در شکنجه و آزار پنهانی که مانند همان حوادث اوّلیۀ تاریخی با سوء نیّتی که هدفش به کار گرفتن نیروهای شیطانی بوده، حال رسانه های گروهی و بخصوص روزنامه های جهان به مقیاسی بی سابقه  اخبار محلّی و ملّی و بین المللی را موکّداً و در نهایت زیبائی و با پافشاری و در اکثر اوقات بطور دقیق جزئیات را گزارش نموده اند. مقالاتی در ستون سردبیر آمده که باعث تعجّب شدید و بُهت و حیرت همگان شده و سعی در جلب توجّه خوانندگان در مورد شدّت این ستم ها است که اعمال وحشیانۀ وارده را مورد سرزنش قرار داده و توقّف چنین رفتارهائی را تقاضا نمودند. در میان این جرائد با سپاس می توان از روزنامه "تایمز" نام برد. *
 
 پاورقی ها:
۱. اصل این مقاله به زبان انگلیسی می باشد که در کتاب "عالم بهائی" مُجلّد ۱۸ صفحات ۹۷۵ تا ۹۷۹ منتشر گردیده.
۲.کتاب قرن بدیع، صفحۀ ۴۶۲.
۳. همان مآخذ.
۴. بهاءُالله شمس حقیقت، صفحۀ ۵۲۱.
۵. مائدۀ آسمانی، جلد چهار، صفحۀ ۱۳۱.
۶. طِرازات، صفحۀ ۲۱.
۷. مائدۀ آسمانی، جلد چهار، صص: ۱۲۹ و ۱۳۰.
۸. طِرازات، صص: ۲۱ و ۲۲.
۹. طِرازات، صفحۀ ۲۱.
۱۰. نظم جهانی بهائی، صص: ۱۱۳ و ۱۱۴ (قطعات مُنتخب)
۱۱. نظم جهانی بهائی، صص: ۱۷۰ و ۱۷۱.
۱۲. طِرازات، صفحۀ ۲۱.
* فایل ضمیمه THE TIMES مربوط به گزارش تایمز دربارۀ شهادت اعضای محفل ملّی بهائیان ایران در 30 اوت 1980 است:
 
The Times of London, 30 August 1980,
reported the seizure of the members of the National Spiritual Assembly of IRAN.
ضمیمهاندازه
Bahaullah and Press.pdf102.37 کیلو بایت
THE TIMES.pdf123.51 کیلو بایت