خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

اظهارات و خاطرات آیت الله حاج شیخ حسین لنكرانی دربارۀ بابیگری و بهائیگری


دسته گل چهارم مربوط به مقالهء سوم فصل نامۀ ١٧ (اظهارات و خاطرات آیت الله حاج شیخ حسین لنكرانی دربارۀ بابیگری و بهائیگری)

مقالهء سوم با عنوان اظهارات و خاطرات آیت الله حاج شیخ حسین لنكرانی دربارهء بابیگری و بهائیگری را حجت الاسلام دكتر علی ابوالحسنی (مُنذر) تقریر نموده اند. دسته گل های ایشان نیز در این مقاله قابل توجه است! از جمله اهم آنها آن كه ایشان كه در ویژه نامهء «ایام» جام جم نیز دو مقالهء ما منّت از ولی عصر می كشیم و امیركبیر در مقابله با باب و بهاء را نوشته اند و در آن نسبت به حضرت قرةالعین طاهره نیز عفت كلام را از دست داده اند[i]، در این مقاله، به مصداق «دروغگو كم حافظه می شود»، از جمله هر آنچه را كه جام جم در مقالهء مظلوم نمائی به قیمت دروغپردازی[ii] و خود ایشان در دو مقالهء مزبور و جناب خسروشاهی در قسمت مظلوم نمائی و شانتاژ های ماهرانه مذكور در مقالهء نگاهی به خاطرات صبحی در همین فصل نامه رشته بودند، پنبه كردند و بر خلاف قلقلكِ ص٦٠ ایام ِ جام جمیان نوشته اند: «لنكرانی معتقد بود: بابیان فداكار و جان فشان اولیه كه در قیام های خونین زمان باب شركت داشتند و خود را به آب و آتش می زدند، «بابی» و «بهائی» (به معنایی كه امروزه از این كلمات مراد می كنیم) نبودند؛ بلكه شیعیانی ساده لوح و ره گم كرده بودند كه در تشخیص «مصداق»، به خطا رفته، به عشق هواداری از «صاحب الزّمان» و «قائم موعود هزار سالهء شیعیان»، اسیر مشتی بازیگران سیاسی شده بودند!!!»[iii] ملاحظه می فرمائید!!! آری فداكاری و جان فشانی و مظلومیت بوده و نه «مظلوم نمائی به قیمت دروغپردازی!!!» حال با این توصیف از جناب حجّت الاسلام و المسلمین «مُنذر» باید پرسید چرا «امیركبیر و یارانش»[iv] كه به قول جناب حجّت الاسلام، «بی همتا و بزرگوار و وطنخواه و اصلاح طلب» بوده اند، مانند آن «شیعیان ساده لوح و ره گم كرده» (بابی ها)، «اسیر مشتی بازیگران سیاسی شده بودند» و دستشان را به خون هزاران از آن «ساده لوحان شیعهء» هموطن خود آغشته كردند؟! با ذكر این نمونه، با نگاهی مختصر به مقالهء ایشان به بعضی دیگر از اعترافات ناخواستهء ایشان می پردازیم.

آقای منذر كه از مریدان مرحوم لنكرانی هستند در این مقاله و سایر مقالاتشان كه معروف اهلش می باشد، ظاهراً مانند امثال آقای شهبازی برای ننگ شوئی در پی آن هستند كه از یك طرف چهره های مخدوش و عجیب و غریب و مبهم و سؤال برانگیز امثال شیخ لنكرانی را برای مخالفانشان توجیه نمایند و به آنان تقدّس بخشند، و از طرف دیگر چهره های پاك و درست را مرموز و بد و فاسد جلوه دهند! شخصیت خود آقای لنكرانی از نظر بعضی زیر سؤال است! چنان كه آقای جعفریان دربارهء وی می نویسد: «آنچه مسلم است می باید محققان با دقت و بیطرفی در این باره بنویسند و پنبه آن موضوع را بزنند!» كسی كه هنوز شخصیت خودش زیر سؤال است، چطور می توان نظرات عجیب و غریبش راجع به دیگران را مورد استناد قرار داد و صحیح پنداشت؟! برای آشنا شدن با گوشه ای از ابهامات و عجایب و غرائب مزبور، به عنوان نمونه همان آقای رسول جعفریان در كتاب جریان ها و سازمان های مذهبی ــ سیاسی ایران، ١٣٢٠-١٣٥٧، می نویسد:

«شیخ حسین لنکرانی (م ١٣٦٨) از چهره های شگفت سیاسی ایران معاصر است که عمری طولانی کرد و تقریبا در تمام عمر دراز خود موجودی سیاسی ماند. خاندان وی که از خاندان های عالم ایران دوره قاجار، در اصل از منطقه قفقاز و سپس مهاجر به تهران هستند، مانند بسیاری از خاندان های روحانی دیگر، در جریان رشد نحله های فکری در اواخر دوره رضا خان و پس از آن، دچار سرگشتگی شده، و بیشتر برادرها به حزب توده پیوستند. طی سالهای اخیر آقای علی ابوالحسنی که از مریدان پر و پا قرص شیخ حسین و سالها ملازم وی بود تلاش زیادی در نوشتن شرح حال وی کرد و دست کم دو مقاله در شماره های اخیر مجله تاریخ معاصر ایران، مفصل کوشید تا همراهی وی را با انقلاب اسلامی و نهضت امام نشان دهد... شیخ حسین لنکرانی فراز و نشیب های زیادی در زندگیش داشت اما این مسلم است که او یک آدم سیاسی بود...

به تازگی اسناد پرونده ایشان در ساواک تحت عنوان شیخ حسین لنکرانی به روایت اسناد ساواک انتشار یافته و گوشه هایی از زندگی و دیدگاه های وی را آشکار کرده است.... مرحوم لنکرانی مریدان خاص خود را داشت و روی آنان تاثیر می گذاشت. از جمله آخرین مریدان وی دوست عزیز ما جناب آقای ابوالحسنی بود که سخت از وی تاثیر پذیرفت و بعدها زبان ناطق مرحوم لنکرانی در عرصه مسائل مختلف مربوط به تاریخ معاصر شد. برای مثال به لحاظ گرایش مرحوم لنکرانی به شیخ فضل الله علاقه فراوانی داشته و همین علاقه سبب شده است تا دوست ارجمند ما جناب آقای ابوالحسنی هم از ابتدا چون شیفته لنکرانی بود به شیخ هم علاقمند شود که حاصل آن چندین مجلد کتاب بود... در یک گزارش ساواک آمده است: (قدرت بیانش) بسیار خوب است و ناطق زبردست است. اغلب سیاستمدارانه صحبت می کند و در لفافه گوشه به دولت های غربی می زند. (ص ٤٥) همانجا نوشته که نقطه ضعف او کمونیست است. (ص ٤٥)

این مساله که تقریبا مهم ترین معضل در تحلیل زندگی لنکرانی است به انتخابات مجلس چهاردهم بر می گردد. ظاهراً گزارشگر شنیده بوده که لنکرانی علائقی با حزب توده در گذشته داشته است. لنکرانی در مجلس چهاردهم از اردبیل که آن زمان تحت نفوذ توده ای ها بود به نمایندگی انتخاب شد. البته اسنادی هست که مردم به توصیه مرحوم آیت الله یونس اردبیلی به او رای داده اند اما آنچه هست این که اردبیل آن زمان زیر نفوذ توده ای بود. این نکته ای بود که آیت الله طالقانی روی آن تاکید می کرد و خاطره ای هم در این باره یعنی احترام لنکرانی به برخی از رهبران حزب توده نقل می کرد و علیه لنکرانی موضع می گرفت (ص ١٥٠) گرچه باید گفت که رفاقت آنها هم تا حدودی سرجایش بود. از آنجا که برادران وی هم توده ای بوده اند این مساله برای لنکرانی یک معضل شد و ساواک هم همیشه روی آن تاکید کرده، و در گزارشها منعکس می شد که وی زمانی جانبدار حزب توده بوده است (ص ٥٧)

نمایندگی مجلس چهاردهم، اولین و آخرین موقعیت سیاسی بود که لنکرانی به آن دست یافت. مرحوم لنکرانی اتهام جانبداری از حزب توده را همیشه انکار می کرد و به عکس خودش را ناجی ایران از دست کمونیست ها دانسته و می گفت: قوام خائن بود. بعد هم افزاید که چند بار کمونیستها می خواستند هواپیمای شخصی برای من بفرستند تا به مسکو بروم اما نرفتم (ص ١٦١).... البته لنکرانی تا آخر این دغدغه را داشت که مردم مرا به نام توده ای و کمونیست اذیت و آزار می کنند. (ص ٤٥١) به هر حال در باره این مسائل باید تحقیق بیشتری صورت بگیرد. آنچه مسلّم است می باید محققان با دقت و بی طرفی در این باره بنویسند و پنبهء آن موضوع را بزنند»!... شدت گرفتن فعالیت لنکرانی سبب شد تا ساواک یک اعلامیه جعلی با امضای جمعی از روحانیون تهران علیه لنکرانی تحت عنوان دین و عوامفریبی تهیه کرده با اشاره به سوابق او وی را لجن مال کنند. این هم یکی از کارهای معمول ساواک بر ضد افراد مبارز بود. (ص ٢٨٤ – ٢٨٥)

لنکرانی از نخستین مخالفان حسینیه ارشاد بود و این بعد از انتشار کتاب بانگ تکبیر بود که در آن راجع به حقوق زنان مطالبی مطرح شده بود. لنکرانی جایی گفته بود که اینجا حسینیه ارشاد نیست بلکه یزیدیه ضاله است. (ص ٣١٠) یک جای دیگر هم گفته بود که الان رادیو و دستگاه دولتی لطمه ای نمی زنند ما خودمان به خودمان می زنیم و اضافه کرد پول زیادی از طرف وهابی ها می آید و بین حسینیه ارشاد و برقعی و مسجد هدایت تقسیم می شود تا آنها انتشاراتی بر علیه شیعه و روحانیت منتشر نمایند (ص ٣٣٩).... دشمنی لنکرانی با شریعتی به حد افراط رسید تا جایی که در برخی محافل او را عامل صهیونیسم و همردیف کسروی می خواند (ص ٤٦٣، ٤٩١ و صفحات دیگر).... شیخ حسین لنکرانی چنان که از این اسناد بر می آید سخت علیه بهایی ها فعالیت می کرده و از نفوذ آنان در دستگاه حکومت بیمناک بوده است. اما یک نکته جالب است و آن این که کسی به او می گوید شیخ محمود حلبی خراسانی شاگردان خوبی برای مقابله و غلبه بر بهائیان تربیت می کند. لنکرانی جواب داد به حلبی ارادت دارم لیکن او استعدادهای عده زیادی از جوانان را به عنوان این که دین از سیاست جدا است خنثی و باطل می کند. وی افزود که بیش از این نمی توانم حرفی بزنم (ص ٣٧٤)...[v]

آن طور كه آقای جعفریان و خود جناب منذر خواسته یا ناخواسته تصویركرده اند، پیداست كه آخوند لنكرانی شخصیتی مرموز و متناقض و خودشیفته و فتنه جو و نا آرام و سیاسی بوده است و به این جهت گفته ها و نظرات و اعمال چنین شخصی را در ارتباط با ادیان بابی و بهائی و غیر آن ــ از جمله خود مسلمانان ــ نمی توان ملاك حقیقت و راست و درست انگاشت! اظهار نظرات آخوند دربارهء آئین مقدس اسلام و عقایدش راجع به دیگر مبارزان مسلمان در عصر پهلوی و نیز بد دهنی و فحاشی ها و غداره بستن و تهدید دیگران با اسلحه و تحریك عوام توسط ایشان علیه بهائیان كه از مقالهء خود آقای منذر نیز پیداست، گویای این حقیقت است! مثلاً دربارهء دیانت اسلام كه از اوهام و ظنون امثال ایشان مقدس است، در صص٧٠-٧١ فصل نامه از قول آقای لنكرانی، مخالف نصوص صریحهء قرآن مجید[vi] نوشته، «اگر شیعه برود اسلام رفته است»، «اگر ایران شیعه برود اسلام رفته است»! سبحان الله! معلوم نیست اسلام در نظر امثال ایشان چیست! اینان قرن هاست كه اسلام را آن چیزی فرض كرده اند كه در اذهان وهم زدهء خود تصویرش نموده اند! حال آن كه حقیقت اسلام عزیز و سایر ادیان آسمانی كه از منشأ واحد هستند، هرگز از بین نمی روند و اینك همهء آنها در بهار الهی و معنوی آئین مقدس بهائی زنده و پویا در حركت اند. چنان كه به قول علامه اقبال لاهوری، «همۀ خطوط و سیرهای متنوع فكری ایرانی را بار دیگر به صورت یك تركیب جامع در نهضت دینی بزرگ ایران جدید می توان یافت، یعنی در آئین بابی و بهایی». آنچه از بین رفته و می رود، تقالید و تعصبات و خرافات و موهوماتی است كه به اسلام عزیز و سایر ادیان الهی در طول تاریخ بسته شده، و نه روح آن كه تا ابد حی و جاودانی است!

باری از آنچه گفته شد، كم و كیف اكاذیب و افترائات جناب لنكرانی و منذر دربارهء ادیان مقدس بابی و بهائی نیز معلوم می گردد. اما جالب اینجاست كه حتی ضمن همین اكاذیب نیز می توان بعضی اعترافات جالب را نیز ملاحظه نمود. ذیلاً به بررسی مختصر اكاذیب مزبور و اعترافات ضمنی در آنها می پردازد.

در صص٧٢-٧٧ بهائیت را ستون پنجم استعمار دانسته، حال آن كه بهائیان بارها پاسخ آن را داده اند و این تهمت دیگر پوسیده تر از آن است كه بهائی ستیزان دائماً آن را در «ویژه نامه» پشت «ویژه نامه» تكراركنند![vii] البته تنها چیزی كه در این میان گاهی غیر تكراری است نویسندگان این تهمت ِ تكراری اند! اما در برابر اینان، هستند نویسندگان و محققین منصفی كه در حال ظهور و بروزند و در تأئید مدعای بهائیان دریافته اند كه نه تنها آئین های بابی و بهائی مستقل و غیراستعماری اند، بلكه اساس تعالیم آنها مخالف امیال محدود و ناسوتی و مادی ابرقدرت ها و استعمارگران و دیگران نیز می باشد. اینان همچنین دریافته اند كه دقیقاً این خود بعضی بهائی ستیزان بوده و هستند كه ستون پنجم استعمار كه سهل است، بلكه چیزی بالاتر بوده و می باشند! هموطنان عزیز مشغول دریافت چنین حقایقی هستند! شرح این جریان و اسرار دگر/ این زمان بگذار تا وقت دگر!

در صفحهء ٧٣ به نقل از آقای لنكرانی و كسروی، به ضعف و زوال دستگاه ازلی ها و اباحه گری آنان كه دشمن مكّار بهائیان بوده اند اعتراف كرده، و با این مقدمه، ناخواسته در ص٧٦ــ و نیز در صص ٨٣-٨٦ ـــ از قول لنكرانی چنین اعتراف شده: «عجب، روسیهء تزاری خالق بابیت و بهائیت و ازلیت رفت، ولی مذاهب مجعول]یادشده[ باقی مانده است!» نتیجهء عملی و مشهود طبق اعترافات مزبور این می شود كه ازلی ها و بابی ها و روسیهء تزاری رفته اند، ولی بهائی ها هستند! و این حقیقتی است كه اینك همهء محققین و مورخین در كتب و دائرة المعارف های غیر بهائی و حتی خود بهائی ستیزان نیز به آن معترف اند.

در صفحهء ٧٧ فصل نامه عمداً بابیان و بهائیان را یكی می گیرد و با وصله پینه كردن مطالب با هم، می نویسد توده ای ها (مثل آقای احسان طبری) قبل و پس از انقلاب مثل امریكا و آقای ریگان بابیان و بهائیان را تحسین و تجلیل و حمایت می كردند، حال آن كه همهء محققین می دانند كه توده ای ها و امثال آقای طبری ابداً بهائیان را قبول نداشته اند و تجلیل نكرده اند بلكه تقبیح هم نموده اند و علیه آن اقدامات گوناگونی نیز كرده اند و امریكا نیز ابداً ذكری از بابیان ننموده است![viii] از نكات جالب در این خصوص ضد و نقیض گوئی های بهائی ستیزان است كه حقیقتاً نمی دانند چه نوشته و می نویسند. مثلاً همین آقای لنكرانی كه مطلب فوق را نوشته، در صص ٩١-٩٧ همین فصل نامه نظر داده كتاب خاطرات كینیاز دالگوروكی سفیر روسیهء تزاری را روتشتاین سفیر دولت كمونیستی شوروی در تهران، پس از سرنگونی رژیم تزاری، برای افشاگری، ترجمه كرد و انتشار داد تا «ضمن اظهار تأسف از مظالم روس های تزاری در ایران، به اصطلاح برساند كه ما از این گونه دسایس و مداخله های استعماری در ایران متنفر و بیزار می باشیم».[ix] اما عجیب تر آن كه گویا به علّت پی بردن به تناقض گویی های آشكار، در مطلبی متناقض تر ادامه می دهد كه، «آن وقت اینها (= توده ای های وابسته به روس كمونیست) از بابیه به عنوان یكی از جنبش های ایران... این گونه تعریف و دفاع می كنند! «سبحان الله! ظاهراً آقایان لنكرانی و منذر نمی دانند كه سایر نویسندگان روسی غیر ایرانی و غیر توده ای نیز مانند توده ای های ایران دیانت بابی را تجلیل نموده، مترقی دانسته اند!

در صفحهء ٧٧ به نقل از لنكرانی آمده است كه بودجهء كودتای نوژه از بهائیان بوده! حال آن كه اگر چه بعضی مایل بودند با به میان كشیدن پای بهائیان كاسه و كوزه را سر مظلومین بشكنند، ولی آشكار گردید كه برخلاف نظر آقای لنكرانی و جناب منذر، همه كارهء كودتای مورد ادعا، به شهادت منابع انقلابی، ازخود یاران مرحوم خمینی و انقلاب بودند كه محاكمه و اعدام و حبس هم شدند![x] گویا آقای لنكرانی در ایام پیری بعد از انقلاب نیز دست از رویهء دوران پهلوی و فتنه هائی كه علیه بهائیان برپا نموده بودند برنداشته، دنبال وجه المصالحه كردن مجدّد بهائیان بوده اند! حال آن كه احتیاجی به آن نبوده، چه كه رژیم انقلابی از همان سال ١٣٥٧ شروع به حبس و كشتار و قلع و قمع بهائیان نموده بود و به آن ادامه می داد! در این صورت، از جناب منذر باید پرسید آیا می دانند اینك روح مرادشان درنزد حق چگونه پاسخگوی عدل الهی است؟![xi]
شاید تنها نكتهء مقالهء آقای منذر كه سبب سرور جان است، اشاره به «نوكری سیدالشهدا»، آزادهء دشت كربلا، در صفحهء ٧٧ فصل نامه باشد. اما ای كاش مقاله نویس محترم یادشان می آمد كه آن امام هُمام به چه اتهام شهید گردیدند. آیا ایشان را خارج از دین و دشمن اسلام نگفتند؟! راستی اگر بهائی ستیزان فقط لحظه ای در منش حضرت حسین بن علی (ع) تفكر می نمودند، راضی می شدند چنین غیر منصفانه و ناجوانمردانه اكاذیبی این چنین بنگارند؟! محبّت و نوكری سیدالشهدا به حقیقت جوئی و انصاف و عدل و داد و آزادگی و مظلومیت فی سبیل الله است! با این وصف، آیا نه این است كه نوكرحقیقی آن امام، بهائیان اند كه ١٦٤ سال است در دشت ایران اسیر ظلم اند و دست از عشق حق و حسین زمان، حضرت بهاءالله، برنداشته اند؟!

در صفحات ٧٩-٨٠ تندنویسی حضرت باب را تمسخر می كند و ادعا می نماید یكی بوده كه او هم تندنویسی می كرده و از قول لنكرانی می نویسد: «عجب در این است كه ]حاج میرزا غلامعلی مصباح الشّریعة كه محرّر بوده[ در خط نستعلیق هم سریع القلم بود و ادعای علی محمد باب را كه نگارش مقدار معینی از سطور را در روز، معجزه و كرامت خود شمرده بود، با نوشتن یك مقابل و نیم یا بیشتر از آن را در روز، زمینهء تخطئه او قرار داده و می گفت: ' پس من هم باید خدای این پسرك باشم!' «و در پاورقی شمارهء ٣١ نیز می نویسد خطاطان دیگری هم در دربار قاجار بوده اند كه سریع می نوشته اند! آقای لنكرانی اول شخصی نبوده است كه برای تخطئهء سرعت قلم و حیانی ِ مربی آسمانی زمان و توهین به آیات و كلمات الهی، مانند همتایانش درعصر رسول الله (ص)، عمل نموده است! درسورهء انفال، آیهء ٣١ می فرماید: «وَ اِذا تُتلی عَلَیهِم آیاتُنا قالوا قَد سَمِعنا لَو نَشاءُ لَقُلنا مِثلَ هذا. اِن هذا اِلّا أساطیرُ الأوّلینَ»]= وچون خوانده شود بر ایشان آیات و كلمات ما گویند بحقیقت شنیدیم، اگرمی خواستیم هر آینه می گفتیم مثل این را. نیست این آیات مگرافسانه های پیشینیان]

درحقیقت آقای لنكرانی به پیروی از ردیه نویسان زمان قاجاریه چون می دانسته بعضی بوده اند كه ادعا كرده بودند مانند حضرت باب آیات می نویسند ولی همهء آنها موفق به این كار نشده بودند، می خواسته یك طوری این حقایق را نیز تخطئه كند. از جمله موارد مزبور آن كه روزی جناب ملا یوسفعلی اردبیلی حرف حی از شهدای قلعهء طبرسی وارد مجلس ملا محمّد ممقانی شد. بحث بر سر حضرت باب بود. ممقانی گفت من نیز می توانم مانند آیات سید باب بنویسم، بلكه شاگردان من نیز می توانند. ملا یوسفعلی طاقت نیاورده فوراً قلم و كاغذ را بیرون آورده و نزد وی می گذارد كه بنویسد، ولی وی نمی تواند. می گوید اگر عربی دشوار است پارسی بنویس؛ نمی تواند؛ می گوید تركی بنویس كه زبان مادری شماست! سكوت می كند؛ می گوید به شاگردان خود بگو بنویسند؛ آنها هم نمی توانند. آن گاه ملا یوسفعلی آیهء قران «فبُهِتَ الذّی كَفَرَ» را می خواند و بیرون می رود.[xii]

آری نه تنها كل از اتیان به مثل عاجز بوده و هستند، بلكه درعوض صدها نفر از علمای شیعه در محضر حضرت باب در اثر نزول آیات و سرعت قلم و حیانی حضرتشان مؤمن و بعضاً در راه ایشان شهید هم شدند. كدام خطاط مورد ادعای آقایان منذرو لنكرانی بوده و هست كه نفوذ كلمات مكتوبش هزاران دلدادهء عاشق مستقیم از عالم و عارف و عامی را به میدان حبس و شكنجه و شهادت كشانده باشد؟! كافی است از میان این علما به جناب آقا سید یحیی دارابی، فرزند آقا سید جعفر كشفی، اشاره كنیم كه مقامش از نظر تقوی و علم به قدری بلند و مورد احترام و اعتماد بود كه محمد شاه قاجار، پادشاه ایران در زمان ظهور حضرت باب، او را به عنوان نمایندهء خود برای تحقیق دربارهء حضرت باب به شیراز فرستاد. او كه بر حقایق قرآن و علم و فلسفه احاطه‌ای عمیق و سی‌هزار حدیث از حفظ داشت و رفته بود تا به حساب خود فتنهء باب را به قوت علمی خود خاموش سازد، با مشاهدهء علم لدنی آن حضرت و مشاهدهء كیفیت سریع و اعجاز آمیز نزول تفسیر سورهء كوثر قرآن مجید از قلم ایشان، چنان عشق و ایمانی به حضرت باب پیدا كرد كه دیگر نزد محمدشاه برنگشت و به تبلیغ دیانت جدید قیام كرد و عاقبت در ١٨ شعبان ١٢٦٦ هجری قمری، ده روز قبل از شهادت مولایش، در نیریز به شهادت رسید.

با همهء آنچه گفته شد، آقای لنكرانی با دانستن حقایق فوق با چاشنی مكر و تحریف و دروغ و تمسخر می خواسته با آوردن نمونه ای مضحك كه اصلاً ربطی به موضوع ندارد، بر روی حقایق پردهء كینه و تعصب و انكار كشد. چه كه اولاً عمداً به جای «شش ساعت هزار بیت»،[xiii]، نوشته: «نگارش مقدار معینی از سطور را در روز، معجزه و كرامت خود شمرده بود، با نوشتن یك مقابل و نیم یا بیشتر از آن را در روز، زمینهء تخطئه او قرار داده»! ثانیاً قیاس مع الفارق كرده انزال آیات را با خوشنویسی و خطّاطی خطّاطان اشتباه گرفته! حال آن كه حضرت باب كه ادعا نفرموده بودند اشعار شعرا و آیات قران مجید را عیناً خطاطی و خوشنویسی می فرمایند! بلكه چنان كه خود آقای منذر در صص٧٩-٨٠ از توقیع حضرت باب به محمد شاه قاجار، نقل كرده است حضرتشان آیات بدیع و حیانی نازل می فرموده اند و نه مطالب تكراری قبل را! می فرمایند: «از قلم من در شش ساعت هزار بیت مناجات جاری گردد كه احدی از عرفا و علما قادر به فهم معنی آن نیستند واحدی فرق با ادعیهء اهل بیت عصمت ننماید».[xiv]

امّا به مرحوم لنكرانی و مریدشان آقای منذر باید عرض شود كه حتی اگر پای خوش نویسان وخطاطان را نیز برای خلط مبحث به میان كشند، فایده ای ندارد! چه كه حتی باخوشنویسی و خطاطیِ مطالب تكراری نیز نمی توان به سرعت مزبور دست یافت! چنان كه حاجی معین السلطنه تبریزی در تاریخ خود نقل می كند، «بدیع آفرین» خطاط معروف تبریزی كه انواع خط را بسیار نیكو می نوشته علت ایمان خود را به حضرت باب سرعت قلم ایشان دانسته و گفته كه اگر استادان خط چون میرعماد، درویش عبدالمجید، یاقوت و احمد نیریزی به حضور شرفیاب می شدند، البته به عجز خویش و ایمان به آن حضرت چاره ای نداشتند، زیرا نحوهء خط نوشتن این سید خارج از توان بشر است. زیرا از شرایط اصلی اجتناب ناپذیر خوب نوشتن آهسته قلم راندن است. این سرعت قلم امثال جناب وحید دارابی را منقلب كرد كه در تفسیر سورهء كوثر كه به نام او نازل شده به نزول هزار بیت مناجات در هرشش ساعت اشاره فرموده اند![xv]

به همهء آنچه گفته شد باید این حقیقت مهم را نیزافزود كه دلیل حقانیت حضرت باب صرفاً سرعت نزول آیات و مناجات نبوده است، بلكه همان طور كه اشاره شد آنچه اعجاز اصلی بوده نفس نزول آیات است كه در قران مجید نیز به عنوان تنها دلیل اصلی و باقی حقانیت حضرت محمد ص محسوب شده است. چنان كه در فوق نیز اشاره شد، دلایل دیگری نیز علاوه بر آنها برای حقانیت آن حضرت وجود دارد كه علاوه بر حضرتشان، حضرت بهاءالله نیز آنها را در كتاب مستطاب ایقان بیان فرموده اند كه از جملهء آنها نفوذ معنوی و استقامت حضرتشان می باشد.

به دلیل وجود همین استقامت كبری است كه آقای منذر در صفحات ٨٠-٨٢ به نقل از لنكرانی اكاذیبی دربارهء واقعهء شهادت حضرت باب آورده و سعی نموده با قصه ای جعلی تاریخ را تحریف نموده تا مثل مورد تخطئهء سرعت قلم و حیانی حضرت باب، كم و كیف معجزآسای استقامت و واقعهء شهادت حضرتشان را نیز كه حتی تواریخ مكتوب غیر بهائی و بعضاً ضد بهائی نیز خواسته یا ناخواسته آن را تصدیق كرده اند، با اكاذیبی بی شرمانه و توهین آمیز نسبت به حضرتشان، مستورنماید! فقط كافی است بدانیم جناب منذر كه ظاهراً امر بر ایشان مشتبه شده كه مورّخ واقعی هستند، مدرك وشاهد تاریخی خود را در این خصوص، به نقل از جناب لنكرانی چنین معرفی می كند: «مرحوم لنكرانی راجع به فرار باب پس از شلیك اول سربازان، نكتهء جالبی را نقل می كرد كه از زبان یكی از شاهدان ماجرا شنیده بود. ایشان می گفت: ' به یاد دارم یكی از نظامیان عصر قاجار كه در دوران جوانی از نزدیك شاهد ماجرای اعدام باب در تبریز بود، روزی برای پدرم، حاج شیخ علی، چنین تعریف كرد...' الخ «! [xvi] سبحان الله! كدام نظامی؟! اسم و آدرسش چیست؟! آیا هر چه آقای لنكرانی نقل نموده، سند محكم است؟! هیچ اشكالی ندارد كه جناب منذر اقوال و اعمال مراد خود را بدون چون و چرا بپذیرد، ولی نمی تواند آن را به عنوان مداركی مستند به خورد تاریخ دهد! ظاهراً شهادت آقای لنكرانی دربارهء سندیت داشتن خاطرات كینیاز دالگوروكی، كه خلاف نظر دیگر مورخین غیر بهائی ایرانی است، چنان به مذاق جناب منذرخوش آمده است كه ایشان چشم بسته هر شهادتی را از جانب مراد خود، ولو مخالف مدارك معتبر هم كه باشد، می پذیرند!

اما عجیب تر از این كار، افترائات جناب منذر به منابع بهائی است كه در یادداشت ٣٢ مقاله شان ذكر كرده اند! حال آن كه وقتی به منابع مزبور مراجعه می شود، خلاف افترائات جناب ایشان مشهود می گردد! نگارنده متعجّب است چرا پس از انقلاب و بخصوص در دههء اخیر چنین رسم شده كه بهائی ستیزانی همچون آقای شهبازی و حقّانی و نویسندگان كیهان و جام جم و فصل نامه و غیره برای اثبات اكاذیب خود در مقالات و كتبشان به افراط و با تظاهر و ژست تحقیق علمی، به منابع بهائی ارجاع می دهند، ولی وقتی به مراجع مزبور مراجعه می شود، با كمال تعجّب ملاحظه می گرددكه تمام نقل قول ها به شكلی زیركانه و محیلانه، دستكاری و تحریف شده و ناقص اند![xvii] به نظر این عبد دلیل چنین بی پروائی و عدم ترس ازعواقب معنوی و فرهنگی و حیثیتی چنین روشی آن است كه بهائی ستیزان ِ تازه به دوران رسیده فهمیده اند هموطنان عزیز كنجكاو شده اند و به افترائات و اكاذیب ردیه های اسلاف ایشان پی برده اند و روز به روز بیشتر با حقایق دین بابی بهائی آشنا شده، به آن تمایل می یابند، و لذا با این حیلهء جدید می خواهند مطالبشان را متمایز از ردیه های آبكی قبل و مستند و صحیح جلوه دهند تا شاید بتوانند سدّ راه هموطنان عزیز گردند! حال آن كه وقتی مقالات و كتب ایشان به محك تحقیق دقیق سنجیده شود، با برملا شدن حیلهء جدیدشان، وضع ایشان بدتر از اسلافشان هم می گردد و ملت عزیز ایران نیز با شناختن كذب ایشان به صدق آئین بهائی پی می برند!

به عنوان نمونه آقای منذر در یادداشت شمارهء ٣٢ ادعا می كند منابع بهائی نوشته اند فرماندهان مسلمان در شلیك اول حاضر به تیراندازی به باب نشده و این كار را به سامخان ارمنی وامی گذارند، اما پس از عدم موفقیت، در بار دوم حاضر به تیراندازی می شوند، و دست آخر می نویسد: «بر این اساس، جای این سؤال وجود دارد كه در میانهء شلیك بار اول و دوم چه اتفاقی رخ داد كه فوج مسلمان و فرماندهء عالی آن، از امتناع اولیهء خویش دست شسته، داوطلبانه تیراندازی به سوی باب را پذیرفت؟» این رامی نویسد تا به زعم خود اكاذیب بی شرمانهء آقای لنكرانی را كه درصص ٨٢-٨٣ فصل نامه نقل نموده اثبات كند، غافل از این كه درهمان منابعی كه آقای منذر آنها را شاهد آورده، كاملاً نوشته شده كه «در میانهء شلیك بار اول و دوم چه اتفاقی رخ داد»! اگر منظور ارجاع به منابع بهائی است كه برادر نامهربان و بی انصافمان جناب منذر در این خصوص باید می نوشتند در آن منابع چه نوشته شده! ولی ایشان ننوشته اند! چه اگر می نوشتند نمی توانستند جنبهء اعجازآمیز آن واقعه و میزان تعشق و وفاداری جناب محمّد علی زنوزی به حضرت باب و تنبّه سامخان ارمنی و فراشباشی و كناره گیری ایشان از شركت در شهادت حضرتشان و ایمان آوردن بعضی را به حضرت باب در اثر این واقعه تخطئه كنند! علاوه بر آن اگر می نوشتند، تحریفاتی كه در نقل قول از منابع بهائی كرده اند نیز معلوم می شد! هموطنان عزیز خود باید به منابع بهائی مراجعه فرمایند واز جناب منذر بپرسند چرا ننوشته اند!

همهء تواریخ نوشته اند كه این امیركبیر ِ مسلمان بود كه مصرّانه دستورشهادت حضرت باب را داد و این علمای مسلمان بودند كه فتوای قتل موعود خود را صادرنمودند! خود جناب منذر كم حافظه نیز در ادامهء همین مقاله شان در فصل نامه، صص١٠٤-١٠٧ در قسمتی با عنوان امیركبیر؛ نقش بی بدیل در سركوب فتنهء باب، نوشته است: «مورخان (اعمّ ازمسلمان و غیرمسلمان) همگی اتفاق نظر دارند كه عامل اصلی سركوب فتنهء بابیان، و اعدام پیشوای آنان (باب)، شخص امیركبیر بوده است.» امّا حال معلوم نیست چرا جناب ایشان در اینجا حكم امیركبیر و علما را كه در وقوع واقعهء شهادت حضرت باب اصل محسوب می شود نادیده گرفته، به افواج ارمنی و مسلمان كه فرع و زیر دست آنان محسوب می شوند، پرداخته! اما كاش فقط همین بود! ولی ایشان بیشرمانه در این جنبهء فرعی نیز به تحریف نوشتهء جناب ابوالفضائل گلپایگانی پرداخته و چنین نوشته: «جالب این است كه به نوشتهء همین گونه منابع ]بهائی[، فرماندهان مسلمان در شلیك اول حاضر به تیراندازی به باب نشده و این كار به سام خان ارمنی واگذار شد، اما در بار آخر، «فوجی دیگر از عساكر مُسلِم آذربایجان» باب را هدف تیر قرار دادند (تاریخ ظهور دیانت حضرت باب و حضرت بهاءالله، به خط میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص١٣).» حال آن كه فرماندهان مسلمان در اول مأمور نشدند، بلكه این سامخان ارمنی بود كه از همان اول مأمور این كار شد و از قضا همو بود كه از همان اول راضی به این كار نبود و نه فرماندهان مسلمان، و به همین دلیل بود كه به حضرت باب عرض نمود كه من قلباً مسیحی هستم و هیچگونه دشمنی با شما ندارم اگر حقی نزد شما هست، ترتیبی اتّخاذ فرمائید كه من در ریختن خون شما دخالت ننمایم؛ و چنین هم شد و در بار دوم بود كه فوج مسلمان آقاجان بیك خمسه ای حضرتشان را شهید كرد.

امّا اصل آنچه را كه جناب ابوالفضائل نوشته اند در اینجا می آورد تا تحریف آقای منذر روشن تر گردد: «نخست سامخان ارمنی با فوج ارامنه مأمور به این خدمت شدند و چون این فوج تفنگ های خود را آتش زدند جمیع گلوله ها به ریسمان وارد شد و ابداً به باب آسیبی نرسید و چون دود تفنگ ها فرو نشست دیدند آقا محمّد علی مذكور ایستاده است و باب درحجرهء جنب آن دیوار با كاتب خود آقا سید حسین نام تكلّم می كند. دیگر باره او را با رفیقش به همان دیوار آویختند و امر به شلیك نمودند. سامخان ارمنی در این مرتبه از شلیك ابا نمود، لذا فوجی دیگر از عساكر مُسلِم آذربایجان به این مأموریت قیام كردند...الخ»[xviii] ملاحظه می فرمائید! جناب منذر جملهء «فوجی دیگر از عساكر مُسلِم آذربایجان» را بدون قبل و بعد آن طوری نقل كرده كه گوئی اول فرماندهان مسلمان حاضر به شلیك نشده اند، اما بعد كه طبق اكاذیب لنكرانی دیدند حضرت باب فرار كرده اند و ترسیده اند و معجزه ای در كار نیست، داوطلب تیراندازی شدند![xix] جناب منذر در اینجا زیركانه به جای آن كه كلمهء «دیگر» را متعلق به كلمهء «فوج» به حساب بیاورند، عمداً برای اثبات دروغ مرحوم لنكرانی و خودشان، آنرا متعلق به عبارت «فوجی ازعساكر مُسلِم» منظورداشته اند، حال آن كه ازجملهء ماقبل آن («سامخان ارمنی در این مرتبه از شلیك ابا نمود») كاملاً پیداست كه منظوراز «فوجی دیگر»، بالنّسبه به «فوج سامخان» است و نه «فوجی مُسلِم»!

همچنین باید اضافه نمود كه اگر منظور آقای منذر از تحریفات و خلط مبحث فوق در یادداشت شمارهء ٣٢، بیان خودداری حمزه میرزا حشمت الدّوله (برادر محمّد شاه و عموی ناصرالدّین شاه، حاكم آذربایجان) از قبول فرمان امیركبیر مبنی بر قتل حضرت باب است، باید عرض شود كه آقای منذر چنین ننوشته اند و اسمی هم از حمزه میرزا نبرده اند، بلكه صریحاً از فرماندهان فوج مسلمان نام برده اند كه لابد زیر دست میرزا حسن خان برادر امیركبیر و رئیس عساكر آذربایجان بوده اند! اما حتی اگر منظور ایشان همان حمزه میرزا نیز باشد، در همان منبعی كه به نقل از جناب ابوالفضائل آورده اند چنین آمده است: «اتابك اعظم ]امیركبیر[... به حمزه میرزای حشمت الدّوله والی آذربایجان كه عمّ ناصرالدّین شاه بود صادرنموده، حشمت الدّوله چون باب را ملاقات كرده بود از اجرای حكم اِبا كرد و به وفور تقوای حقیقی و عبادت و ریاضتی كه از او دیده و شنیده بود، متعذّر شد و به صراحت در مجلس فرمود كه ترك ایالت نزد وی از قتل باب أسهَل است و بر سبیل تحكّم مذكور داشت مرا گمان بود كه از جانب دولت ایران به حرب یكی از دول عظیمه مأمور گردم؛ ندانستم به قتل یكی از ذریهء پیغمبر مأمور خواهم شد كه فرضی از فرائض دینیه و سنّتی از سنن شرعیه را ترك ننموده است! چون امتناع عمّ شاه از قتل باب به عرض اتابك اعظم رسید، منشوری دیگر به برادر خود میرزا حسن خان كه رئیس عساكر كل آذربایجان بود انفاد داشت و او را به قتل باب مأمور فرمود...»[xx] ملاحظه می فرمائید كه حقایق مزبور زمین تا آسمان با تحریفات و وارونه كاری های آقایان لنكرانی و منذر فرق می كند![xxi]

درصص ٨٣-٨٦، تحت عنوان نهج البلاغه كجا، ترّهات باب كجا، از داستان های آن چنانی لنكرانی نقل می نماید و حرف دل خود را از زبان یحیی دولت آبادی ازلی می زند و به حضرت باب توهین می نماید! صرف نظر از توهین مزبور كه بررسی آن را به هموطنان عزیز وا می گذارد تا خود آثار حضرت باب را با نهج البلاغه مقایسه فرمایند و دریابند كه آثار همهء مربیان آسمانی و اولیای الهی دارای روح واحد است، باید اشاره نمود كه آقایان لنكرانی و منذر مانند همهء بهائی ستیزان، سنگ یحیی و ازلیان را در مقابله با بهائیان به سینه می زنند، و ضمناً مدعی می شوند كه یحیی دولت آبادی از ازلی بودن پشیمان شده و مسلمان گردیده و به آثار حضرت باب توهین نموده! حال آن كه فراموش نموده اند كه ازلیان با اعتقاد به اصل «هدف وسیله را توجیه می كند»، شدیداً به تقیه و حیله و كذب آلوده بوده اند. اما حتی اگر نظر ایشان مبنی بر پشیمانی و توبهء باطنی یحیی دولت آبادی هم درست باشد، چیزی را اثبات نمی كند جزحقانیت امر بهائی در برابر ازلیانی كه امثال آقای منذر و لنكرانی و دیگر بهائی ستیزان همیشه سنگ آنها را به سینه زده و می زنند!

علاوه بر آن، در اینجا فقط كافی است به یاد جناب منذر بیاوریم و سؤال كنیم كه آیا آنچه در اینجا نوشته اند با مقالات ایشان با عنوان تاریخ نگاری مشروطیت کاستی ها و آفات تناقض ندارد؟![xxii] در آنجا نوشته اند:
 
«میرزا یحیی دولت آبادی با روحانیت شیعه شدیداً سر ناسازگاری داشته و در خاطرات خود چهره های برجسته این گروه (از علامه مجلسی گرفته تا شهید مدرّس) را به عناوین مختلف و نوعاً تحت عنوان «روحانی نما!» فرو کوفته است و در خاطراتش، هیچ فرصتی را برای تقبیح روحانیت و نیز شعائر حسینی (ع) از دست نمی دهد و صریحا معتقد به جدایی سیاست از روحانیت است. خوشحال است که در اثر کودتای رضا خانی، نفوذ روحانیت به صفر می رسد و آرزو می کند که فاتحه روحانیت خوانده شده و اسلام با مقتضیات عصر حاضر، تطبیق داده شود. افزون بر این، طرفدار آزادی بانوان و رفع حجاب و تغییر خط بوده و شعری در مدح کشف حجاب رضا خانی دارد. با آن سابقه خانوادگی و این عقاید مشعشع! تیرگی مناسبات او با شیخ فضل الله پیشاپیش قابل حدس و پیش بینی است. خود می گوید: «حاج شیخ فضل الله در مدّت اقامت طهران، همه وقت با خانواده ما کدورت داشته» و «سالها در مجالس خصوصی نسبت به خانواده ما بدگو بوده است.» وی نسبت به شیخ، دیدگاهی شدیداً منفی داشته و در کتابش کراراً به بدگویی از وی پرداخته است.»

باری، از دسته گل هائی كه آقای منذر در همین قسمت، در صفحهء ٨٣ به آب داده اند این است كه به اعتراف خود آقای لنكرانی، ایشان با ازلیان رفت و آمد و مذاكرات بهائی ستیزانه داشته است!

در صص٩١- ٩٧، آقای منذر، برخلاف نظر محققینی چون استاد مجتبی مینوی، استاد عباس اقبال آشتیانی، فریدون آدمیت، و حتی كسروی، سعی نموده نظر مراد خود آقای لنكرانی را مبنی بر صحّت و اصالت یادداشت های كینیاز دالگوروكی به اثبات برساند! امّا لبّ استدلال لنكرانی درصص ٩٥ و٩٧ فصل نامه برای اثبات جعلیات یادداشت های مذكور چیست؟! آقای لنكرانی معتقد است چون خاطرات مزبور از انتشارات سفارت خانهء دولت شوروی كمونیستی است، پس صحیح و معتبراست! دسته گل تكمیلی این استدلال را مرید ایشان، آقای منذر، با این جمله در صفحهء ٩٧ به آب می دهد و مؤكداً می نویسد كه: «مرحوم لنكرانی، با توجه به این گونه قرائن، و بویژه انتشار رسمی خاطرات از سوی سفارت خانهء یك دولت معتبر، در كلّ، معتقد به اصالت تاریخی خاطرات منسوب به پرنس دالگوروكی بود!» راستی از ایشان باید پرسید كه صرف نظر از اعتراف محققین دیگر مبنی بر جعلی بودن یادداشت های مزبور توسط یك جاعل ایرانی و این كه كار سفارت شوروی كمونیستی نبوده،[xxiii] آیا طبق این استدلال بودارِ ایشان و مرادشان! هرآنچه را كه سفارت مزبور و محققین و سیاسیون و نویسندگان شوروی كمونیستی راجع به اسلام عزیز و علمای آن و نهضت های اسلامی، از جمله قیام میرزا كوچك خان و دیگران، نیز نوشته و رسماً انتشار داده اند، قبول دارند یا نه؟! بحث راجع به «اعتبار سفارت خانهء دولت تازه تأسیس شوروی كمونیستی» آن ایام را نیز، به خود آقای منذر و اهلش وا می گذاریم، اما به جای آن، به مصداق «البینة علی المُدعی» از جناب منذر رسماً تقاضا می كنیم كه اگر مدارك و شواهدی محكم ـ و نه آبكی ــ در اثبات مدعای خود در زمینهء یادداشت های مزبور دارند، حتماً ارائه كنند تا افتخار كشف این حقیقت مهمّ تاریخی نصیب ایشان و مرادشان گردد و ارواح مرحوم كسروی و مینوی و اقبال آشتیانی و آدمیت نیز تا ابد ممنون ایشان گردند!

ازنكات جالب در این خصوص كه آقای منذر باید با توجه به اشاره شان به سفارت شوروی كمونیستی پاسخ آن را روشن فرمایند، این كه رفیق مورّخشان آقای شهبازی نیز كه مورد استناد بسیاری از ردیه نویسان در فصل نامه و جام جم و غیره می باشند، به مناسبتی، دربارهء یادداشت های كینیاز دالگوروكی، به جای سفارت شوروی، پای سفارت انگلیس را پیش كشیده، چنین نوشته اند:

http://www.shahbazi.org/pages/Reporter1.htm
درسال١٣٧٧ کتابی مرموز و قابل تأمل در تهران منتشر شد با عنوان به دام افتاده: بزرگ ترین رویارویی جاسوسی شرق و غرب در تهران. این کتاب حاوی بخشی از خاطرات یک مأمور اطلاعاتی بریتانیا در ایران است و ماجرای ستیز او با مأموران مخفی شوروی در سال ١٣٥٤. هر چند نویسنده نام مستعار «آرین رنجی شری» را برخود نهاده، ولی مطالعه کتاب خواننده مطلع را «با قاطعیت» به این نتیجه می رساند که «مؤلف کسی جز شاپور جی ریپورتر فرزند اردشیر جی نیست».
شاپور به نگارش علاقمند است و در این زمینه توانا. گواه آن فرهنگ اصطلاحاتی است که در سه کتاب منتشر کرده و نیز برخی جزوه های پر محتوای محرمانه و منتشر نشده که از او در دست است. در سال های ١٣٢٠ و ١٣٣٠، شاپور در عرصه تدوین و انتشار کتب و جزوات ضد کمونیستی فعال بود. در آن زمان تبلیغات و انتشارات ضد کمونیستی و از جمله «جعلیات» بخش مهمّی از فعالیت سرویس های اطلاعاتی غرب را در ایران تشکیل می داد. از معروف ترین این متون جعلی باید به نگهبانان سحر و افسون، خاطرات کینیاز دالگورکی و خاطرات ابوالقاسم لاهوتی اشاره کرد. چنانکه معروف است، خاطرات لاهوتی تقریر شاپور و تحریر علی جواهر کلام است.(دراینجا در یادداشت می نویسد: «بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ٢، صص ١٨٦- ١٨٧؛ ابوالقاسم لاهوتی، کلیات، به کوشش بهروز مشیری، تهران: ١٣٥٧، صص ١٢٨، ٣٥٣؛ عبدالهادی حائری، آزادی های سیاسی و اجتماعی از دیدگاه اندیشه گران، مشهد: انتشارات جهاد دانشگاهی، ١٣٧٤، صص ٢٧٧ -٢٧٨.) اخیراً اعلام شد که انتشار ترجمه فارسی دکتر ژیواگو، خاطرات لاهوتی و کتاب کمونیسم جهانی کار ام.آی.٦ بوده و رایزن فرهنگی سفارت بریتانیا و گروه نویسندگانی که زیر نظر او کار می کردند رابط و عامل این اقدام بودند.» به این ترتیب «خاطرات كینیاز دالگوروكی» مورد اشارهء شهبازی، چه همان «یادداشت های» مزبور باشد و چه كتابی دیگر، فاقد اعتبار می باشد.

و بامزه اینجاست كه آقای لنكرانی در اینجا از توده ای ها هم كمونیست تر شده ــ یا به قول حضرات: از پاپ هم كاتولیك تر شده! ــ اظهار تعجب می كند كه چرا در حالی كه سفارت شوروی كمونیستی با انتشار یادداشت های كینیاز دالگوروكی معتقد است كه دیانت بابی را روسیهء تزاری ساخته، این توده ای های ایران این نظر را قبول ندارند كه هیچ، بلكه قیام حضرت باب را حركتی مترقی هم می دانند! البته این را توده ای ها باید جواب بدهند! اما با مزه تر از همهء اینها نیز آن است كه آقای منذر ضمن ادامهء نقل داستان های هزار و یك شب آقای لنكرانی، از ایشان پرسیده اند: «چگونه و چرا كینیاز دالگوروكی... خود را لنكرانی قلمداد كرده با نام «شیخ عیسی لنكرانی» در كربلا وارد عمل شده است؟ ایشان پاسخ داد: این كه دالگوروكی خود را لنكرانی (و در واقع،اهالی قفقاز و روسیه) جا زده، برای آن بوده كه شباهت خود به روسها را توجیه كند. و امّا اینكه چرا از میان آن همه شهر قفقاز، لنكران را برگزیده، علتش می تواند این باشد كه شهر لنكران در قفقاز آن روزگار (و حتی تا امروز) مركز علمی و دینی منطقه محسوب می شده و حكم «قم» در ایران امروز را داشته است، لذا است كه خود را به عنوان شیخ عیسی لنكرانی معرفی كرده است»! نكند كاسه ای زیر نیم كاسه باشد و این قول آقای تورج امینی درمقالهء «دو واقعه در یک روز» درست باشد كه نوشته اند: «بعد از خواندن مقاله آقای ابوالحسنی به این نتیجه رسیدم که [آقای لنكرانی] در کنار آقای علی جواهر کلام در تدوین خاطرات دالگورکی حتما نقش داشته»![xxiv] ان شاءالله دست گل های بعدی امثال آقای منذر این حقایق را آشكارتر سازد!

آقای منذر در صص ٩٧-١٠٤، تحت عناوین: پیوند باب و بهاء با استعمار تزاری، مشرق الاذكار عشق آباد، روسیه و بهائیت، مبارزهء لنكرانی با مشرق الاذكار، روتشتاین، هژیر و پارك اتابك، ضمن نوشتن اكاذیب تكراری و افتخار به بهائی ستیزی آیت الله لنكرانی، در حقیقت این دست گل را به آب می دهد كه جناب آیت الله در ستم ها و شكنجه هائی كه كمونیست ها در زندان های عشق آباد و سیبری به بهائیان نمودند، و اموال و دارائی های بهائیان را مصادره و غارت كرده، بسیاری را نیز از روسیه اخراج كردند، شریك بوده است! حقایق آن ایام در منابع بهائی و منابع محققین غیر بهائی ستیز نیز منعكس است. چون پاسخ توهّمات آقای منذر در مقالات دیگر در جای خود آمده است در اینجا زیاد به آن نمی پردازد، اما از ایشان سؤال می كند كه راجع به مسلمانانی كه همراه بهائیان در آن ایام در زندان كمونیست ها بودند و به سیبری تبعید شدند، چه می فرمایند؟! آیا آنها هم جاسوس انگلیس بودند یا آن كه همهء آن مظالم و از جمله ویران كردن كلیساها و مساجد و معابد و دستگیری نفوس از همهء ادیان نتیجهء سیاست فراگیر دین ستیزی حكومت مذكور بود؟! راستی برادر عزیز و نامهربان و بی انصافمان، محبّت و همدلی و احترامی را كه آن مسلمانان عزیز برای همشهریان و همبندیان بهائی خود، قبل و پس از دستگیری و زندان قائل بودند، به چه چیز حمل می كنند؟! آیا از این آگاه اند كه مسلمانان عشق آباد به جامعهء بهائی آنجا به خاطر دفاع از حقیقت همهء ادیان آسمانی در مناظرات و پاسخ های منطقی و مستدل ایشان به مبلغین اعزامی رژیم تازه تأسیس كمونیستی، افتخار می نمودند؟!

جناب منذر! در این ایام دیگر بهائی ستیزی و ظلم و ستم به اقلیت های دینی و نژادی و غیره افتخار ندارد! هموطنان عزیز مسلمان ما كه از مصادیق آیهء مباركهء قران «امّةٌ یدعون اِلَی الخَیر» اند، بر عكس امثال شما وقتی از حقایق تعالیم و تاریخ آئین بهائی و نیز از اكاذیب و اتهامات و مظالمی كه بر بهائیان وارد شده آگاه می گردند، از طرز تفكر و اقوال و اعمالتان بیزار می شوند! جامعهء عزیز ایران در باطن خود، در حال تغییر است و دیگر اسیر توهّمات و اكاذیب و تحریكات هیچ دگراندیش ستیزِ نامهربانی نمی گردد تا هر طور كه هوای نفس و بی انصافیشان می خواهد، راست را كژ و كژ را راست جلوه دهند! اینك، حتی «روحانیون روشن ضمیری» نیز در این آب و خاك مقدس وجود دارند كه بهائی ستیزی را نمی پسندند![xxv] اینان مثلاً نمی پسندند كه در زندان كمونیست های آن زمان ــ كه شما از یك طرف از بهائی ستیزی ایشان و از طرفی دیگر از گشودن پارك هواخوری اتابكشان در تهران با قلمی رمانتیك به نیكی یاد كرده اید!ــ به بیضه های جوانی بهائی چنان وزنه آویزان كنند كه به اندازهء توپ فوتبال بزرگ شود به طوری كه در وسط پاهایش جا نگیرد و در اثر شكنجه بمیرد! اینان نمی پسندند كه زن بهائی ٦٠ ساله ای را روی میز زندان بخوابانند و با آب جوش تنقیه و شكنجه كنند! اینان نمی پسندند كه مسلمانان و بهائیان در آن زندان های مخوف زیر ضربات «شلاق های مخصوص فولادی» شكنجه گران كمونیست جان دهند! اینان نمی پسندند كه زندانیان از شدّت شكنجه های آن جلادان، خود را از پنجرهء اتاق بازجوئی ساختمان زندان به پائین پرت كنند تا بمیرند و از رنج شكنجه آسوده گردند! و...[xxvi]

هیچ می دانید هنوز بعضی از آن ستمدیدگان زنده اند و سند معتبری از جفاهای امثال شما هستند و یا اگر خود جان به جان آفرین تسلیم كرده اند، خاندانشان با سینه ای پر از خاطرات آن ایام حی و حاضرند. از جمله، چند نفر از دوستان بهائی كه در دههء ١٣٦٠ در یكی از شهرهای ایران زندانی بودند تعریف می كردند كه در سال ١٣٦٤ یكی از آن ستمدیدگان تبعیدی از روسیهء كمونیستی، كه پیرمردی سپید موی، با روئی نورانی و اخلاقی رحمانی بود، پس از انقلاب زندانی جمهوری اسلامی نیز شده، با ایشان همبند بود! چون او، هم طعم زندان كمونیستی و تبعید سیبری را چشیده بود و هم طعم حبس جمهوری اسلامی را، همبندیانش به ایشان «زندانی دو رژیم» می گفتند! ایشان اكنون در جوار رحمت حق هستند، ولی خانواده و نوه هایشان همچنان به آئین نازنینشان عشق می ورزند و به آن خدمت می كنند!

می بینید جناب منذر عزیز! بهائی ستیزی و بهائی كشی در این ١٦٤ سال ــ از جمله ٣٠ سال اخیر ــ بی فایده بوده و بهائیان به صرف اراده و فضل الهی زنده اند و نفس می كشند و به فرمان مولایشان به خدمت هموطنان و جهانیان مشغولند و هدفشان این است كه با یاری و همكاری همهء اهل عالم، رسم جنگ و كینه و نفاق و اختلاف و ظلم و ستم را از جهان براندازند و خیمهء «وحدت عالم انسانی» را برافرازند. مطمئن باشید ما بهائیان از ظلم و ستمی كه بر ما می رود خسته و درمانده نمی شویم! در برابر نیروهای نفرت شكست نمی خوریم! عنان اختیار از كف نمی دهیم و مقابله به مثل نمی كنیم! شاید ظالمین علاقمندند ما نیز مخالف رضای الهی ظلم را با ظلم پاسخ گوئیم تا مثل ایشان آلوده گردیم! اما از اهل بها دور باد كه در این دام افتند! خداوند خود ناظر بر جمیع امور است و قسم یاد كرده است كه «از ظلم احدی نگذرد»، امّا بندگانش را امر فرموده كه اگر زهر به ایشان دهند، شهد بخشند! امروز روز پیروزی محبت و عشق بر كینه و نفرت است! به این جهت، دوستتان داریم! چه كه به فطرت پاك انسانی همگان ایمان داریم! پس شما نیز به این خیل عظیم انسانی بپیوندید و سعی فرمائید درخت دوستی بنشانید تا كام دل به بارآرد و وجدانتان را نیازارد!

ملت ایران كه شما سعی در انحراف افكارشان نسبت به حقایق آئین بهائی دارید، مشغول تحقیق مستقل و منصفانه دربارهء آن هستند. از جمله برای آنان بسیار جالب و حیرت انگیز است كه به عنوان نمونه و الگوئی از رشد و توسعهء همه جانبهء جسمانی- انسانی- روحانی، اقلیتی بهائی را می بینند كه در مقطعی سی ساله بین دو قرن ١٩ و ٢٠، دور از وطن، در عشق آباد، جامعه ای برجسته و نمونه و متحد را می سازند كه چنان از نظر فرهنگی و علمی و اخلاقی و معنوی، پویا و مترقی است كه حمایت و احترام دولت و اهالی آنجا از مسیحی و مسلمان و غیره را بر می انگیزد. بدیهی است كه چنین الگوئی مورد خشم و حسد بهائی ستیزان قرار گرفته و می گیرد! و امروز می بینید كه بهائی ستیزی ٣٠ سالهء اخیر در ایران نیز بی ثمر بوده، در عوض موجب شهرت و توسعه این آئین مقدس گردیده است.

حضرت عبدالبهاء در لوح علی قبل اکبر كه در باب یازدهم كتاب مائدهء آسمانی، جلد پنجم مندرج است از جمله علل حقیقت فوق را چنین بیان می فرمایند:
 
«دولت روس چون در کشور خویش جمعی کثیر از این حزب [منظور جامعهء بهائی است] مشاهده نمود و روز بروز در تزاید و تکاثر دید لهذا خواست که به حقیقت مقاصد این حزب پی برد. جمیع نوشتجات و الواح و کتب]بهائی[ را از اطراف جمع کرد، بقسمی که حقیقتاً انسان حیران میماند که چطور این قسم توانست که جمع نماید و محفلی از نفوس متعدّده که در لغات شرقیه نهایت مهارت را دارند تشکیل کرد و جمیع این الواح و کتب و رسائل را تحقیق و تدقیق نمودند و به حقیقت مسلک و مقاصد و نوایای این حزب و تعالیم الهیه و احکام پی بردند. بعد از این تحقیقات و تدقیقات چون به حقیقت حال، دولت واقف گشت نهایت حمایت را درحقّ این حزب مظلوم در مملکت خود مجری داشت.»

باری، در ص ١٠٣ معلوم نیست قسمت روتشتاین، هژیر و پارك اتابك چه ارتباطی با تهمت ارتباط بهائیان با روسیه دارد كه بخشی را به آن اختصاص داده اید! هیچ توضیحی در مقاله وجود ندارد! شاید آقای منذر گمان كرده اند قلم ایشان، همان «قلم رمانتیكی» است كه مرادشان آقای لنكرانی در ص ٩٤ فصل نامه به آن اشاره كرده و نوشته «خاطرات با مزهء سفارت روتشتاین و پارك با صفای اتابك را چنان قلمی باید پیاده كند!»

آقای منذر در صص١٠٧-١٠٨، در مطلبی با عنوان پیشگوئی های وارونه می نویسند نامه ای از شخصی به نام محمود والا نژاد را در بین اوراق به جا مانده از آیت الله لنكرانی یافته اند كه خطاب به محمدرضا شاه برای تحریك او علیه بهائیان، و دارای نكات در خور ملاحظه ای راجع به «فرقهء ضالّه» می باشد! از چگونگی ربط نامعلوم محتوای نامه با شاه پهلوی گذشته، چون ظاهراً جناب منذر مورّخی قابل و پركار هستند و نامهء مزبور را در مقالهء خود آورده اند، از ایشان تمنّا می كند مدارك و شواهد آنچه را كه در نامه ادعا شده، ارائه فرمایند تا كل بر میزان اطلاعات و روش بی نظیر تحقیق ایشان آشنا شوند!

آقای منذر عزیز در صص ١٠٨ تا ١٣٩، در اعتراف نامه ای ٣١ صفحه ای راجع به مبارزات سیاسی – فرهنگی لنكرانی با بهائیت نوشته اند كه در حقیقت عنوان آن را باید بهائی ستیزی و اكاذیب و ظلم های لنكرانی نسبت به بهائیان دانست! این دسته گل به آب داده شده توسط آقای منذر همان طور كه قبلاً نیز اشاره شد، پاسخ همهء اكاذیب و تحریفاتی است كه خود آقای منذر و سایر مقاله نویسان كیهان و جام جم و فصل نامه و دیگران راجع به مظلوم نمائی بهائیان نوشته اند تا ننگ شوئی ظلم هائی را نمایند كه به جامعهء بهائی وارد كرده اند! متناقض نویسی بهائی ستیزان باعث شده كه خود، پاسخ اكاذیب و افترائات خود را نیز ناخواسته بدهند!

از نكات جالب در این قسمت كه معرّف شخصیت امثال آقای لنكرانی است آن كه در ص١٠٩ اعتراف شده جناب آیت الله لنكرانی كه با ماشین برای مناظرهء دینی با بهائیان می رفته، «چند اسلحه» با خود می برده و زیر تشك ماشین پنهان می كرده است![xxvii] آری مناظرهء فرهنگی و دینی مورد ادعای آقایان لنكرانی و منذر چنین بوده است!

در ص١٠٩-١١٦ راجع به مجلس مناظره ای بین شیخ محمد خالصی زاده ــ كه وی را «نابغهء اسلام و شرق» (ص ١١٥ فصل نامه) نامیده ــ با یكی از بهائیان نوشته و در آن آقای لنكرانی مدعی شده عین صورت مذاكرات و نطق خالصی زاده را كه مورخ ١٩ آذر ١٣٠٥ه.ش واقع شده (ص١٠٩) تحت عنوان «مبلغ بهائی در محضر آیة الله خالصی كه در پایان آن نطق مهم و خطابهء بلیغ ایشان مندرج است تكمیل شده از تحصیل آن غفلت ننمائید (اتحاد اسلام)» چاپ كرده. از نكات جالب آن كه تاریخ قید شده در تصویر صورت حساب طبع و نشر مناظرهء مزبور توسط شركت و چاپخانهء ب. باقرزاده، مندرج در صفحهء ١١٣ فصل نامه، ١٢ فروردین ١٣٠٥، یعنی ٨ ماه قبل از برگزاری مناظره است! و جالب تر آن كه در صفحهء ١١٠ فصل نامه، سطر ١٣، آقای منذر تاریخ چاپ آن را ١٢ فروردین ١٣٠٦ نوشته، اما در همین صفحه، سطر ٢٨، محقق دقیقمان، چنین نوشته اند: «ضمناً پیش نویس مقدمه به خط لنكرانی موجود است كه تصویر آن را همراه با صورت هزینه طبع كتاب «مبلغ بهائی...» (مطبعهء باقرزادهء تهران، مورخ ١٢ فروردین ١٣٠٥، ارسالی برای لنكرانی) در صفحات بعد می بینید»![xxviii] با سابقه ای كه خود محققین اسلامی از جناب لنكرانی ارائه داده اند، این ظنّ ایجاد می شود كه نكند صورت مذاكرات مزبور نیز مانند یادداشت های كینیاز دالگوروكی و موارد مشابه دیگر، چنان كه ظاهراً به قول سابق الذكر از آقای عبدالله شهبازی رسم آن دوران بوده، جعلی و ساختگی باشد! اما چون قرآن مجید فرموده است «اِنّ بَعضَ الظّنّ اِثمُ» ]= بعضی گمان ها گناه اند[، این عبد كه از عشّاق قرآن مجید است، فعلاً قضاوت قطعی نمی كند و به جای آن از جناب منذر تقاضا دارد مجدداً در اوراق و مدارك باقی مانده از مرحوم لنكرانی كه ظاهراً به ایشان رسیده و بوفور نزد ایشان موجود است، جستجو فرمایند و اصل ماجرا را روشن كنند!

اما با این حال ماجرا هر چه باشد، برای بهائیان مهم نیست، چه كه می دانند امثال جنابان لنكرانی و منذر كاملاً از حقیقت و نتایج مناظره با بهائیان آگاهند و طعم تلخ آن را برای بهائی ستیزانی چون خودشان چشیده اند. ایشان به خاطر داشته و دارند كه ده ها نفر از علما و غیره در همین مجالس گفتگو به آئین بهائی گرویده اند و شرح آن مجالس و احوال مؤمنین مزبور نیز از زبان خود ایشان در كتب تاریخی بهائی همچون مجلدات كتاب مصابیح هدایت مندرج است. و دقیقاً به این جهت بوده است كه برای تخطئه نتایج این قبیل مجالس، مناظرهء آقای خالصی زاده را مطرح كرده اند. خود آقای لنكرانی در بازگشت از یكی از همین جلسات گفتگو با بهائیان كه با اسلحه رفته بوده و در صفحهء ١٠٩ فصل نامه مندرج است، برای تخطئهء آن «با ناراحتی بسیار و غرغر كنان»، می گوید: «اینها، اصلاً پای بند هیچ دین و مرامی نیستند و حتی خود عبّاس افندی را هم قبول ندارند. یك دكانی باز كرده اند برای خودشان؛ كلاً همه اش بازی و بازیگری است...!» حال آن كه آنانی كه با كتب و تعالیم بهائی آشنا هستند می دانند كه گفتهء آقای لنكرانی تا چه حدّ بی پایه و دروغ است. معلوم نیست ایشان با چه كسانی صحبت كرده بوده كه چنین نوشته است! آیا واقعاً طرف های صحبت ایشان بهائی بوده اند؟! باری، دراین رابطه دلخوری جناب منذر در ص١٣١ و یادداشت شمارهء ١٨٥ به خاطر مقایسهء بین جناب محمّد خالصی زاده («نابغهء اسلام وشرق!»/ ص١١٥فصل نامه) و جناب لنكرانی نیز بسیار قابل توجه است!

همچنین لازم به ذكر است كه در صص ١١٥- ١١٦ آمده است كه لنكرانی و خالصی زاده با آیتی و حسن نیكو همدست شده، تشكیلات گسترده ای علیه بهائیان راه انداخته بودند، و همین ائتلاف بهائی ستیزان نشان می دهد كه لنكرانی نیز مثل صبحی و نیكو كه جعلیات و اكاذیبشان حتی نزد محققین منصف غیر بهائی نیز آشكار و اثبات شده، احتمالاً می توانسته به تنهائی و یا به كمك ایشان نشریات و مطالبی را جعل كند. تنها راه ردّ این احتمال این است كه جناب منذر برای حفظ آبروی مرادشان باید عین نسخهء تصویری و اسكن شدهء «مبلغ بهائی در محضر آیة الله خالصی كه در پایان آن نطق مهم و خطابهء بلیغ ایشان مندرج است تكمیل شده از تحصیل آن غفلت ننمائید (اتحاداسلام)» و همهء اوراق مربوط به آن را مجدداً چاپ و در اختیار ملّت عزیز ایران قرار دهند تا مورد بررسی قرار گیرد!

برخلاف ادعای بهائی ستیزان كه حكومت پهلوی را حامی بهائیان قلمداد كرده و می كنند و می نویسند رضا شاه را انگلیس ها به واسطهء عین الملك پدر هویدا سركار آوردند[xxix]، در دسته گل به آب داده شده در ص ١١٦ فصل نامه به نقل ازهمان «مبلغ بهائی در محضر...» آمده است كه رضا شاه اقداماتی برای ایجاد تضییق برای مدارس بهائیان و بركناری برخی از ایشان از دوایر دولتی نمود. همچنین در ص١٢٥ است كه رضا شاه كتاب آواره را از لنكرانی دریافت می كند و او را مورد تفقد قرارمی دهد، و در یادداشت شمارهء ١٤٤ نیز ضدبهائی بودن رضا شاه مذكوراست.[xxx]

آقای منذر در ص ١١٦ فصل نامه از چاپ كتاب كشف الحیل آواره (آیتی) بر ضدآئین بهائی می نویسد و در ص ١١٧ به كتاب كواكب الدّریهء او كه قبل از جدا شدنش از جامعهء بهائی در تاریخ و عقاید امر بابی و بهائی نوشته اشاره و از آن نقل می كند، امّا در ص ١١٩ دسته گلی دیگر به آب داده، به «گرایش نسبی آواره به حقیقت گوئی» در كتاب كواكب الدریه اعتراف می نماید به این امید كه همین «گرایش نسبی وی» را «به حقیقت گوئی»، به كتب ردیهء او علیه آئین بهائی هم تعمیم دهد! حال آن كه اشتباه بزرگی كرده و با مقدماتی كه خود ذكر كرده، چنین نتیجه ای نمی تواند بگیرد! توضیح آن كه آواره قبل از آنكه به غرور و فساد دچار گردد و از جمع اهل بهاء خارج شود، دو جلد كتاب كواكب الدریه را نوشته بود و در چند جای آن با وسواسی روشنفكرانه و عالمانه و به لحنی كه مدعی بی طرفی و بی تعصبی نسبت به اعتقاد بهایی اش باشد تأكید نموده بود مطالبی را كه صحتّش بر او كاملاً محرز شده ثبت كرده و از درج مطالبی كه در آن شك و ظن داشته خودداری نموده است؛ چنانكه از فرط بی طرفی گویی می خواسته به خوانندگان بفهماند كه بدون حبّ و بغض و مانند یك ناظر و شخص ثالث به قضایا نگاه كرده است. ازجمله در صص ٣٣٥-٣٣٦ جلد ٢ در همان كتاب نوشته: «پس آنچه را می توان به خوانندگان اطمینان داد این است كه رؤوس مسائل تاریخیه كه در این كتاب ضبط شده تزلزل ناپذیر است و اگر تأملی باشد فقط در جزئیات و تعبیرات است و در آنها نیز مَهما اُمْكِن فحص و تحرّی شده و اَصَحِّ اقوال نگاشته گشته.»

به این ترتیب تأكید او در كواكب الدریه مبنی بر بی طرفی و صحّت و «تزلزل ناپذیری» مطالبش گویای این حقیقت است كه مطالب كشف الحیل او «متعصبانه و كذب و دروغ و تزلزل پذیر» است! زیرا نمی شود مطالب متضاد هر دو كتاب درست باشد! جالب آن كه خود وی چنین شهادت داده: «دو جلد کتاب کشف الحیل طبع تهران در ردّ بهائیت که اگر چه با قلم زهرآگین و تند و تلخ نگاشته شده ولی یک کلمه بی حقیقت و متزلزل و شبهه ناک در آن گنجانده نشده بلکه افتضاحات فزون از شماری دارند که عفت قلمی و مقتضیات محیط مانع از ذکر آن بوده است»![xxxi] و به خاطر چنین اعمال وسوء اخلاق و احوالی بود كه همسر وی در اثر این همه فساد و دروغ او، در كمال اطمینان و ایمان و قدرت و شهامت، از او دوری جست و بر امر بهایی ثابت و مستقیم ماند. همچنین شایان ذكر است كه خود آواره نیز پس از جدائی از جامعهء بهائی، در مقطعی توبه نامۀ غیر متینی دال بر پشیمانی اش نوشت ولی نتوانست بر نفس غالب گردد و به خسران عاقبت دچار شد. حال خوانندگان عزیز می توانند اعترافات فوق آواره دربارهء كواكب الدریه را با كشف الحیل او مقایسه كنند و خود قضاوت فرمایند.

البته جناب منذر چون این حقایق را می داند، در این مقاله سعی دارد به حیله ای دیگر متشبث شود تا بلكه راه گریز دیگری بیابد! به این جهت در ص ١١٩ فصل نامه، كتاب كواكب الدریه را «باسمه ای و فرمایشی» می خوانَد كه بهائیان صورت آن را هنگام چاپ تغییر داده یا حذف كرده اند! حال آن كه خود آواره كتاب كواكب الدریهء خود را قبل از برگشتنش از آئین بهائی چاپ كرده بوده! در صفحهء ٥٢٤ جلد اول آن می نویسد: «وَ قَد فَرغَ عَن مُباشِرَتِ طَبعِه مُؤلّفُهُ الحَقیرعَبدُ الحُسَین آواره بِمِصر(القاهِره) فی یوم ِ الاثنَین ٢٠ شَهرِ مُحرّم ِ الحَرام سَنَة ١٣٤٢ هِجریه مُطابِق ٣ سبتمبر١٩٢٣ میلادی(بِمطبعة السّعادة بِجِوارِ محافظة مصر) و حُقوقُ الطّبعِ مَحفوظة لِمُؤلّفِه و التّرجمة حرّة ٌ لِمَن یریدُ.» در ص ٣٣٩ جلد دوم نیز تاریخ پایان كتاب «٢٩ ینابر ١٩٢٤ م ٢٣ جمادی ثانی ١٣٤٢» قید شده. برای آن كه اكاذیب آیت الله لنكرانی و آواره و آقای منذر بیشتر فاش گردد و ضمن آن تهمت و دروغ مطروحه در ص ١٢٠ فصل نامه نیز مبنی بر قصد بهائیان برای ترور آواره آشكارگردد، قسمتی از خاطرات تشرف جناب آقا عبدالوهاب ذبیحی حضور حضرت ولی امر بهائی شوقی ربانی را كه مربوط به موضوع است تقدیم می دارد:

«فرمودند احبای ایران تاریخ آواره را بخوانند؛ هر چند اغلاط و اشتباهاتی دارد معهذا خواندنش مفید است. این آدم در تألیف آن كتاب زحمت كشیده، هر كه به او مقروض باشد باید تا فلس آخر بپردازد، زیرا حقوق مدنی او محفوظ است. شب كه زائرین به مسافرخانه برگشتند عبدالرزاق افندی بغدادی خیلی مضطرب بود و اظهار داشت آقای ذبیحی جواب سؤال شما چوبی بود كه به پای من خورد. ذبیحی پرسید مطلب از چه قراراست؟ گفت چهار صد مُجَلّد از كتاب های آواره در بغداد نزد من است. بعد از نقضش]= شكستن پیمان وجدا شدنش ازجامعهء بهائی[ هر چه نامه نوشت جوابش ندادم، امّا حالا به مجرّد ِ ورودم به بغداد همه را می فروشم و پولش را برایش می فرستم. ذبیحی از این قضیه در عجب شد و از آن همه بزرگواری به طرب آمد چه كه از ابتدای تاریخ تا به حال نفسی مانند آواره بی وفا و بی حیا دیده نشده و احدی مثل او به امرالله بی احترامی نكرده و هیچ مُفسِد ِ مُلحِدی چنان تهمت هائی اختراع ننموده و آن گونه بهتان هائی وارد نساخته. معهذا به مراعات حق مدنی او توصیه می فرمایند در صورتی كه اگر این شخص در دورهء رسول خدا صلوات الله علیه می بود و یك هزارم این جسارت ها از او سر می زد، خونش را هدر می فرمودند چنان كه دربارهء كعب بن اشرف این عمل را مجری داشتند»[xxxii]

نمونهء مشابه فوق آن كه در كتاب خاطرات نه ساله، كه نویسندۀ آن جناب یونس خان افروخته از منشیان حضرت عبدالبهاء بوده اند، در صص ٣٤٩- ٣٤٨ اشاره می كند كه چند نفر از بهائیان می خواستند مانع استخدام حبّ الله پسر جمال بروجردی از مرتدّین و ناقضین امر بهائی در مدرسه ای تازه تأسیس در طهران بشوند و به گمانشان بر طبق روش معمول ادوار سابقه كار ممدوحی بوده، ولی چون حضرت عبدالبهاء این خبر را می شنوند یك مرتبه می فرمایند: «چطور؟! چطور نشستید مشورت كردید كه یك نفر ناقض را از نان خوردن بیاندازید؟! این طریقۀ خدمت به امر نیست! در امور معیشت، ناقض یا غیر ناقض فرقی ندارد. احبّا ء[= بهائیان ] باید آیت رحمت الهی باشند؛ مثل آفتاب بتابند و مانند ابر بهاری ببارند. ناظر به استعداد و قابلیت نباشند.» بعد جناب یونس خان می نویسند كه حضرت عبدالبهاء مدتی از آن قبیل بیانات فرمودند به طوری كه یونس خان از تصمیم مزبور خجل می شوند.

اما هموطنان عزیز گمان نفرمایند كه این قبیل توصیه ها به عنوان امری تهذیبی و اخلاقی مطرح شده است. بلكه دربیانات و نصوص مذكور در آثاربهائی به عنوان حُكمی مُحكم بر آن تأكید شده است. از جمله حضرت ولی امرالله دربارۀ این حكم بدیع امر بهایی در خصوص حقوق اجتماعی و اقتصادی مُرتدین ــ علاوه بر نسخ حكم قتل ایشان كه در ادوار سابقه منصوص بوده ــ چنین می فرمایند:
 
«و در ختام، انظار یاران ممتحن پر عشق و وفای حضرت عبدالبهاء را به این امر مهمّ و لازم منعطف نمایم و به این نكته متذكّر دارم و آن مواظبت و دقّت تامّ در حفظ حقوق مدنیۀ شرعیۀ شخصیۀ افراد است از هر سلك و طایفه و نژاد و عقیده و مقامی. در این مقام امتیاز و ترجیح و تفوّق جائز نه؛ باید در نهایت سعی و دقّت مِن دونِ تردّد و ملاحظه ای یاران و برگزیدگان حضرت بهاءالله در محاسبات و معاملات خویش راجع به حقوق اصلیه نوع بشر، اَدنی امتیازی بین آشنا و بیگانه و مؤمن و مشرك و مقبل و معرض نگذارند؛ بعد از تحقیق و تدقیق اگر چنانچه مقروضند باید به تمام قوا همّت بگمارند تا آنچه بر عهدۀ آنان است، تا فلسِ اخیر بپردازند و راحت نجویند تا به تأدیۀ آنچه را مكلّفند به تمامِها موفّق گردند. حقوق مدنیه و معاملات ظاهره تعلّقی به دیانت و اعتقاد باطنی انسان نداشته و ندارد. افراد در هیأت اجتماعیه چه از موّحدین و چه از مشركین كلّ در این مقام یكسانند و حقوق شخصیۀ آنان نزد اصحاب عدل و انصاف محفوظ و مقدس و مسلّم و هر متردد متمرّدی در ساحت آن منتقم قهّار مقصِّر و مسئول و مردود. بلی مصاحبت و موافقت با كفّار ملحدین و خائنان پر كین و بی وفایان خود بین و رعایت و مهربانی به دشمنان امرالهی ذنبی است جسیم و انحرافی است عظیم از صراط مستقیم الهی، ولی نَفسِ ارتداد و محجوبیت و ترك عقیده، حقوق مدنیۀ شرعیۀ افراد آزاد را به هیچ وجه من الوجوه به قدرسمِّ اِبرَه]سوراخ سوزن[ تخفیف و تغییری ندهد! و الّا اهل بهاء بساط پیشینیان را در این قرن مشعشع نورانی دوباره بگسترانند و آتش تعصّب وهمیۀ جاهلیه را در صدور برافروزند و خود را از مواهب جلیلۀ این یوم موعود محروم سازند و تأییدات الهیه را در این روز فیروز از ظهور و بروز باز دارند. حیف است ذیل تقدیس را به این اوهام و شئون ناشایسته آلوده نماییم.»[xxxiii]

درص ١٢١ نیز از دست داشتن لنكرانی در چاپ كتاب فلسفهء نیكوی بروجردی رفیق آواره و صبحی می نویسد كه حال و روز این سه در دروغ نویسی و فساد با پشتیبانی امثال لنكرانی شبیه هم است. یك نمونهء آن این است كه آقای منذر همچون مرادشان آقای لنكرانی گول اكاذیب امثال نیكو را خورده و به نقل از او، ایراد می گیرد چرا حضرت بهاءالله و عبدالبهاء در عكا و حیفا به مسجد تشریف می بردند و نماز اسلامی می خواندند، حال آن كه بایستی «امام جماعت عكا را هم از این عمل باز بدارد و به كیش خود دعوت كند. اگر محمد مصطفی در خانهء كعبه می رفت كه بت پرستی كند، او هم می رفت مسجد كه به جماعت نماز بگذارد».[xxxiv] ایشان فراموش كرده اند كه تبعید و حبس و بلایای ٤٩ سالهء حضرت بهاءالله طبق مدارك و اسناد دولتی ایران و عثمانی كه حال موجوداست، به خاطر ادعای مسلمانی نبوده بلكه به خاطرادعای ظهور مستقل جدید آسمانی بوده است! الواحی كه به سلاطین ارض و علمای ادیان مختلف برای دعوت آنان به امر جدید الهی و صلح و وحدت نوع انسان فرستادند، كل حاكی از آمدن موعود همهء امّت ها بوده است! شهادت نویسندگان غیر بهائی از سراسر جهان كل حاكی از همین حقیقت بوده است! احترام و تجلیل و تكریم حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در عكا و حیفا توسط شخصیت های فلسطین، همه و همه حاكی از حقیقت مذكور می باشد! چنان كه به عنوان مثالی از ده ها نمونه، نوفل افندی نوفل كه در زمان حضرت بهاءالله نیز بوده، به نقل از دائرة المعارف جناب اشراق خاوری، در كتاب سوسنهء سلیمان فی اصول العقائد و الادیان كه در لبنان چند بار چاپ شده، صریحاً اشاره می كند كه حضرت بهاءالله مذهبی جدید آوردند و ضمن شرحی دربارهء حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء، می نویسد اخبار ایشان در جراید شهرت یافته است. یا هفته نامهء النفیر كه به مناسبت صعود حضرت عبدالبهاء در شمارهء مورخ ٦ ربیع الثانی ١٣٤٠ خود (مطابق با دسامبر١٩٢١) سخنرانی ها و اشعار علما و بزرگان مسلمان و یهودی و مسیحی حیفا و فلسطین را كه در آن حضرتشان را بهائی و پیروانشان را بهائیون ذكر كرده اند، چاپ نموده است و از اسناد و شواهد موجود غیر بهائی در این خصوص می باشد. آنگاه آقای لنكرانی به طناب نیكو به چاه توهّم رفته، می خواهند رفتن حضرت بهاءالله و عبدالبهاء به مسجد را دلیلی بر ردّ این حقیقت بیاورند! حال آن كه بجای آن می بایست می نوشتند این امر دلیل بر تصدیق اسلام توسط دیانت مقدس بهائی است. راستی اگر به مسجد تشریف نمی بردند، آقای منذر چه می گفتند؟! از آن جالب تر و حیرت انگیزتر آن كه آقای منذر از فرط حواس پرتی و بهائی ستیزی به جای آن كه به نیكو ایراد بگیرند كه قیاس مع الفارق كرده و «رفتن به خانهء كعبه برای بت پرستی» را با «رفتن به مسجد برای نماز جماعت» مقایسه كرده و با قراردادن بت پرستی در كنار اسلام، به حضرت رسول اكرم (ص) و آئینشان توهین نموده، هر آنچه را كه نیكو نوشته قبول كرده اند! حال آن كه ظاهراً جناب منذر فراموش كرده اند حضرت محمّد تا چند سال، ظهور خود را جز از افرادی خاص و معدود پنهان داشتند و پس از مدّتی دعوت خود را علنی فرمودند. گاه مقام خود را «ما أنا اِلّا بَشَرٌ مِثلكُم» می گفتند، و گاه «لا فَرقَ بَینَكَ وَبَینَهُم اِلّا انّهُم عِبادُكَ» در حقّشان وارد. فراموش كرده اند حضرتشان برای تربیت تدریجی مشركین و حتی تازه مسلمانان مكه و تفهیم حقایق اسلام عزیز به ایشان چطور با آنان مماشات می فرمودند! گویا حكمت نزول سورۀ نجم و ذكر اسامی بت های عرب جاهلیّت در آن و طرح مسألهء غرانیق توسط بعضی مفسّرین به عنوان شأن نزول آن، و یا حكمت تدریجی تشریع یا تحریم بعضی احكام ــ مثل تحریم تدریجی شرابخواری ــ را نیز فراموش كرده اند!

آقای منذر ظاهراً جریان صلح حدیبیه با قریش را نیز به یاد نمی آورند كه وقتی حضرت محمّد به حضرت علی دستور دادند كه شرایط صلح را بنویسند، همین كه نوشتند بسم الله الرحمن الرحیم، سفرای قریش گفتند ما این كلمهء رحمن و رحیم را نمی شناسیم باید مثل ایام جاهلیت نوشته شود بسمك اللّهم! حضرت مدارا فرموده قبول كردند. بعد اعتراض كردند كلمهء رسول الله نیز باید از عهدنامه حذف شود زیرا اگر ما محمد را به رسالت می شناختیم كه این منازعات نبود. حضرت تصدیق كرده، دستور می دهند حضرت علی آن را نیز حذف كنند و محمّدبن عبدالله بنویسند. حضرت علی خدمت حضرت رسول عرض می كنند برای من سخت است كه كلمهء رسول الله را ازشما برگیرم؛ به خدا قسم اگر دستم قطع شود بهتر است برای من از آن كه این كلمهء مقدسه را محو و معدوم كنم؛ نهایتاً حضرت محمّد خود این كار را انجام می دهند.

این مماشات و رعایت اصل آشكار كردن تدریجی حقایق در همهء ادیان بوده است. مثلاً آیات ٧٥ تا ٧٩سورۀ انعام، حاكی از دعوت تدریجی حضرت ابراهیم است تا قوم آمادۀ قبول وحدانیّت الهی شوند. چنانكه مرحوم مجلسی در بحارالانوار، چاپ جدید، جلد ٦١، ص ١٦١، دربارۀ آیات مزبور توضیح می دهد كه خورشید در عالم محسوسات نورانی ترین انوار است و حضرت ابراهیم به خاطر موافقت با قومش و اتمام حجّت بر ایشان فرمود «هذا ربّی» (خورشید ربّ من است) زیرا نور و ظهور و بزرگی خورشید برای قوم محسوس بود، امّا سپس به قوم گفت از این عقیدۀ خود برگشته است و خدای واحد را خدا می داند چه كه خورشید با تمام این اوصاف دچار تغییر می شود و گاه هست و گاه نیست و بنابراین نمی تواند خداوند قدیم باشد، بلكه ممكن الوجود و مُحدَث است. و یا در تفسیر القرآن سیّد علیخان دربارۀ آیۀ ٢٧ سورۀ بقره این توضیح مذكور كه چون در زمان حضرت رسول تعداد آسمان ها را هفت می دانستند در آیه نیز نظر به مماشات و توافق با قوم تعداد آنها را هفت بیان فرموده است، والّا تعداد آسمانها بیش از این هاست. و یا حضرت مسیح نیز در اوّل مطابق تورات سخن می گفتند و به معبد یهود تشریف می بردند و حتی با گنهكاران و زانیان نشست و برخاست می كردند و بتدریج آشكار ساختند كه همان موعود تورات اند. پولس رسول نیز در رسالۀ به قرنتیان، باب ٩ به همین روش مماشات به خاطر هدایت همۀ نفوس اشاره می نماید و می گوید:

«با اینكه از همه كس آزاد بودم خود را غلام همه گردانیدم تا بسیاری را سود برم. و یهود را چون یهود گشتم تا یهود را سود برم و اهل شریعت را مثل اهل شریعت تا اهل شریعت را سود برم. و بی شریعتان را چون بی شریعتان شدم هر چند نزد خدا بی شریعت نیستم بلكه شریعت مسیح در من است تا بی شریعتان را سود برم. ضعفا را ضعیف شدم تا ضعفا را سود برم. همه كس را همه چیز گردیدم تا به هر نوعی بعضی را برهانم. امّا همه كار را به جهت انجیل می كنم تا درآن شریك گردم.»

با این همه، جناب منذر همهء این حقایق تاریخی در صدر اسلام و سایر ادیان را فراموش كرده اند، و از روی كینه و بهائی ستیزیشان به اوهام و افترائات امثال نیكویی دل بسته اند كه در ردیه اش حتی ماه روزهء بهائی را كه بر حسب تقویم بدیع بهائی «شهرالعلاء» است، به اشتباه «شهرجلال» می نویسد! [xxxv] ایشان باید متوجه باشند كه مربیان آسمانی در هر مرحله ای از آشكار كردن تدریجی رسالتشان، آنچه در اول و آخر فرموده و عمل كرده اند ناظر به حقیقتی واحد بوده و در همهء مراحل هدفشان تحقق ارادهء الهی به فراخور استعداد و درك مردم بوده است. چنان كه حضرت بهاءالله دربارهء ظهور حضرتشان، از جمله در لوح شیخ چنین فرموده اند: «به كمال محبّت و اتحاد و مودّت و اتفاق سلوك نمائید. قسم به آفتاب حقیقت، نور اتفاق آفاق را روشن و منور سازد؛ حقِّ آگاه گواه این گفتار بوده و هست. جهد نمایید تا به این مقام بلند اعلی كه مقام صیانت و حفظ عالم انسانیست فائز شوید. این قصدْ سلطان مقاصد و این امل ملیك آمال، ولكن تا افق آفتاب عدل از سحاب تیرۀ ظلم فارغ نشود، ظهور این مقام مشكل به نظر می آید... گاهی به لسان شریعت و هنگامی به لسان حقیقت و طریقت نطق نمودیم و مقصدِ َاقصی و غایتِ قُصوی، ظهورِ این مقامِ بلند اعلی بوده و كَفی بِاللهِ شهیداً». [شهادت خداوند کافی است]

آقای منذر در صص ١٢٧- ١٣٣ مطلبی با عنوان اعتراض به میلسپو به علت روی كار آوردن بهائیان آورده و آن را با قضیهء شهادت سه بهائی در شاهرود پیوند زده، سعی می كند با اكاذیبی كه به قول ایشان در روزنامهء «وجدان، به صاحب امتیازی و مدیریت دكتر محمود مصاحب دوست دیرین لنكرانی»[xxxvi] آمده است، همچون لنكرانی به تحریف تاریخ پردازد. خوش آن روزی كه چنان كه قبلاً اشاره شد به قول آقای جعفریان، «محققان با دقت و بیطرفی در این باره بنویسند و پنبه آن موضوع را بزنند»![xxxvii] اكاذیب و افترائات امثال لنكرانی و منذر، از نقل قول های دروغی كه در صفحهء ١٢٩ فصل نامه به نقل از روزنامهء مزبور و روزنامهء مزبور به نقل از «پروندهء محاكمهء قضایای شاهرود»، به كتب و آثار بهائی نسبت داده مشهود است. جالب آن كه خود آن روزنامه در ص ١٣٠ فصل نامه سطر ١٣، اعتراف كرده كه نقل قول های مزبور «به طور التقاطی» از آثار بهائی جمع آوری شده! و ای كاش التقاط و سر هم بندی جملات بود، كه بعضاً التقاط و وصله پینهء كلمات است كه نامش چیزی جز تحریف نیست! و از آن عجیب تر این كه اعتراف كرده نقل قول مزبور را از «پروندهء محكمه» دربارهء قضیهء شهدای بهائی شاهرود استخراج كرده كه خود حاكی از میزان قابل توجه همدستی امثال لنكرانی و خالصی زاده و دار و دستهء این دو با سیستم قضا و دادگستری و اولیای سیاسی مملكت است! كم و كیف حقایق آن نیز ان شاءالله روشن خواهد شد!

اعتراف دیگر در این خصوص كه همدستی فوق را تأئید می كند آن كه در ص ١٣١ فصل نامه می گوید قاتلین آن شهدا از طرف قاضی حكومت پهلوی بی گناه شناخته شده و آزادشدند! با این حال، یكی نیست از آقای منذر بپرسد كه ای برادر عزیز بی انصاف، این كه جامعهء بهائی توسط جناب فروتن، منشی محفل بهائیان ایران، تظلم نامه به نخست وزیر وقت، آقای قوام، می نویسد و تقاضای عدالت و جلوگیری از بهائی كشی در سراسر ایران را می كند، چه اشكالی دارد؟! توقع داشتید در آن ایام در اثر تحریكات و دسیسه های امثال لنكرانی و خالصی زاده و امثال ایشان،[xxxviii] و عدم توجه مراجع دولتی به بهائی كشی در شاهرود و آزادی قاتلین توسط دستگاه قضای پهلوی، درشهرهای مختلف ایران همچون: بندرجز، بابلسر، نجف آباد، حصار خراسان، شازند اراك، نیریز، زابل، خاش، بیرجند، سرچاه، زاهدان، و... بهائیان را بزنند و غارت كنند و بعضاً بكشند، و با این حال آن مظلومان به دولت متبوع خود نیز نامه ننویسند و دادخواهی نكنند؟![xxxix] می دانید چقدر از این نامه ها در دورهء پهلوی و جمهوری اسلامی به مقامات مسؤول وقت برای جلوگیری ازظلم به بهائیان نوشته شده و مورد بی اعتنائی واقع شده؟![xl] آن وقت شما به جای آن كه نگران حفظ صداقت و كشف حقیقت باشید، به فكر اثبات مقام و رتبهء جناب لنكرانی در برابر آقای خالصی زاده هستید، و می نویسید، «نكتهء جالب توجه آن كه در آن كشمكش، آیت الله لنكرانی هم فعّال (بلكه جلودار) بود و روزنامهء وجدان عملاً بلند گوی افكار لنكرانی محسوب می شد. امّا فروتن، به علت موقعیت بسیار مهم لنكرانی در پایتخت و نزد دولت قوام، در شكواییه خود به نخست وزیر، به رغم تصریح به نام خالصی زاده، هیچ اسمی ازلنكرانی نمی برد!»[xli] حال آن كه خودتان در ص ١١٠ فصل نامه اعتراف كرده اید كه خالصی زاده نیز دارای هوادران خود بوده، و در ص ١١٥ فصل نامه نوشته اید كه خود لنكرانی، شیخ محمد خالصی زاده را «مقام منیع نابغهء اسلام و شرق، آیت الله العظمی آقاشیخ محمد خالصی» نامیده است! سبحان الله!

حقیقتاً تظلم نامهء بهائیان در آن ایام، چه ربطی به «خشم میلسپو و جناح انگلوفیل همبسته با او» و «حملهء روزنامهء رعد امروز (كه ارگان سید ضیاء و هواداران او محسوب می شد) با نطق لنكرانی در مجلس شورای ملی[xlii] و رقابت ها و دسیسه های سیاسی ـ مذهبی او و خالصی زاده و دیگران و دار و دسته هایشان دارد؟! آیا جز وجه المصالحه كردن اقلیت مظلوم بهائی برای اهداف و رقابت های مادی و سیاسی؟! جناب منذر، امثال شما در عین طرح اتهام طرفداری حكومت پهلوی از بهائیان و ارتباط آنان و ده ها تهمت و افترا دراین خصوص، چه سهل و ساده از چنین ارتباطات كاملاً سیاسی امثال آقایان لنكرانی و خالصی زاده می گذرید! لابد چون ایشان هر دو به قول خودتان از آیات عظام بودند، اشكالی در ارتباطشان نمی بینید! اما دست عدالت خداوند حواس شما را پرت نموده، درصفحهء ١٢٧ فصل نامه اشاره می كنید كه «لنكرانی...در دورهء اول مأموریت میلسپو با وی...موافقت داشت»، ولی «در بار دوم مأموریتش...شدیداً با او در افتاد و در ١٦ دی ١٣٢٣ نطق شدید اللّحنی بر ضدّ وی در مجلس چهاردهم ایراد كرد كه در بركناری او تأثیر شایانی داشت!» و در یادداشت ١٨٥، ص ١٥٢ فصل نامه، دسته گل دیگر به آب داده، در افشای ناخواستهء گوشه ای از ارتباطات مزبور و رقابت های آیات عظام، می نویسید:
 
«لنكرانی در بهار ١٣٢٥ نمایندهء دولت قوام در مذاكره با پیشه وری و هیئت همراه وی پیرامون بحران آذربایجان بود و علاوه بر این، مطبوعات مبارز و آزادیخواه پایتخت، از وی به عنوان چهره ای محبوب و ملّی یاد می كردند. آقای خالصی زاده از این ویژگی محروم بود، بلكه به عكس، به علّت حمایتش از سیدضیاءالدین طباطبائی در سال های پس از شهریور١٣٢٠، آماج حملات مطبوعات یادشده نیز قرار داشت.»

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر من نام فسق/ داوری دارم خدا را، من كه را داورم كنم؟! مصداق «گنه كرد در بلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری» است! توافق اولیهء لنكرانی با میلسپو چرا و در افتادن با وی در بار دوم چرا و حمایت خالصی زاده از سید ضیاء چرا و...؟! آیا اینها چون از طرف آیات عظام است اشكالی ندارد و حمل بر هیچ توطئه و قصدی نیست؟! پنبهء این را نیز محققین باید بزنند! به هر حال جناب منذر ما از شما ممنونیم كه مسببّین بهائی كشی ها، همچون لنكرانی و خالصی زاده، را یك یك معرفی فرموده اید و اسناد آن را ارائه داده اید و بدون توجه، میزان قدرت و ارتباطات و اهداف سیاسی چنین بهائی ستیزانی را نیز در حكومت پهلوی رو كرده اید!

آقای منذر در ادامهء مقاله شان، درصص ١٣٤-١٣٧ ضمن افتخار به آقای لنكرانی به خاطر «حمایت از محاكمه و مجازات تروریست های بهائی ابرقو» (١٣٢٨-١٣٣٤)، دو اعتراف می نماید: یكی این كه چگونه لنكرانی وكیل مدافع مقتولین ابرقو، آقای صابر، را هدایت و تحریك می كرده است؛ و دیگر این كه چگونه لنكرانی و دوستانش با آقای كاشانی در كشته شدن دكتر برجیس بهائی و آزادی قاتلین او دخیل بوده اند! چون شرح حقیقت این ماجرا در كتاب جناب محمّد تقی افنان تحت عنوان «بی گناهان» و مقالهء «دریفوس درابرقو»[xliii] آمده است در اینجا به آن نمی پردازد. اما برای استحضار خوانندگان عزیز اشاره می نماید كه قاتل و یا قاتلین مزبور از خود مسلمانان بوده اند و نه بهائیان، و تقریبا تمامی عوامل قضایی، در سطح محلّی و ملّی، با پرونده سازی و تحریف واقعیّات مسلّم و غیر قابل انکار، بر علیه بهائیان حکم راندند!

در صص١٣٧- ١٣٩ راجع به درگیری با وزیر بهائی هویدا، منصورروحانی، توسط لنكرانی می نویسد، حال آن كه روحانی بهائی نبوده است. اما نكتهء جالب آن كه در ص ١٣٨ اعتراف لنكرانی را دربارهء بهائی نبودن هویدا، چنین می نویسد: «پدر او بهائی بوده ولی خودش هیچ مذهبی ندارد»، و جالب تر آن كه در ص ١٥٣، یادداشت ١٩٣، می نویسد در سال ١٣٤٦ موقعی كه لنكرانی از حیث اقتصادی در نهایت شدت به سر می برده و سخت مقروض بوده، هویدا مقداری وسایل خوراكی (برنج و روغن و...) برای وی می فرستد و چون لنكرانی نمی دانسته اجناس از طرف چه كسی است، آنها را مصرف نكرده، بالاخره آن را به بیمارستان فیروزآبادی می دهد. حتی تا همین حدّ هم كه صحّت داستان را از جناب منذربپذیریم، جای این پرسش باقی است كه چرا هویدا چنین كرده؟! مشخص است؛ چون دوران هویدا دوران رونق بخشیدن هدفمند به كار روحانیون بوده است![xliv]

اما از آن هم جالب تر این است كه در همین فصل نامه، آقای ابراهیم ذوالفقاری در مقالهء «اولین زن كابینه»، هویدا را بهائی گفته! ایشان قبل از این هم در «فصل نامهء» شمارهء ١٠، مورخ ١٤ دی ١٣٨٥، درمقالهء «تبارهویدا» و پس ازآن نیز در مقالهء «هویدا وبهائیت»، مورخ ٨ خرداد ١٣٨٦، در سایت بازتاب، مؤكداً و مصراً هویدا را نیز مانند پدرش ــ كه بهائی باقی نماند ــ بهائی دانسته بود! همچنین حجّت الاسلام حسینیان (رئیس مركز اسناد انقلاب اسلامی) نیز در صفحهء ٢١ همین فصل نامه چنین گفته اند! با این احوال، آقای منذر جواب آقای ذوالفقاری و حسینیان را چه خواهند داد؟ این تناقض چگونه در یك فصل نامه رفع خواهد شد؟! تازه فقط آقایان ذوالفقاری و حسینیان نیستند! جواب كیهانیان و جام جمیان و آقای عبدالله شهبازی و حجة الاسلام سید حمید روحانی (مدیر بنیاد تاریخ پژوهشی ایران معاصر) و آقای موسی حقانی و دیگر بهائی ستیزانی را كه هویدا را بی چون و چرا بهائی دانسته اند، چه خواهند داد؟! بخصوص كه بهائی ستیزان مزبور فقط به خاطر این كه پدر هویدا بهائی بوده او را نیز بهائی دانسته اند،[xlv] و بر این اساس ممكن است فقط به خاطر این كه برادران آیت الله لنكرانی توده ای بوده اند، ایشان را هم توده ای دانند و به قول آقای جعفریان، آقای منذر مجبور شوند پنبهء این جریان را نیز بزنند! البته بگذریم از این كه خود آقای منذر نیز در همین مقاله شان (ص ١٤٠ فصل نامه) بهائی بودن هویدا را رد نكرده اند! شاید با نظر «مراد ِ» خود مخالفند! و امّا دسته گل های جدید تر بهائی ستیزان مزبور در ایام اخیر این است كه حال به خود پرداخته اند، و یكی دیگری را بهائی معرفی می كند و دیگری متقابلاً وی را! (مثل آقای شهبازی كه در سایت خود همین اتهام را به آقای حسینیان زده است!)
 



[i] در همین مقالهء فصل نامه نیز در صفحهء ١٠٧عفت كلام را از دست داده توهین مزبور را تكرار نموده اند.

[ii] ص٦٠ «ایام».

[iii] ص٨٧ فصل نامه.

[iv] صص ٤٢-٤٦ «ایام»، و صص ١٠٤-١٠٧همین «فصل نامه».

[v] از مقالهء «شیخ حسین لنکرانی چگونه آدمی بود» از رسول جعفریان، به نقل از آدرس: http://www.historylib.com. از جمله خود آقای منذر نیز در بعضی مقالات دربارهء رفع ابهامات دربارهء شخصیت و فعالیت های مذهبی و سیاسی شیخ لنكرانی مجبور به نوشتن مطالبی شده اند كه نمونهء آن، مقاله ای است با عنوان: «ابهام زدایی از یک فراز مهم تاریخی پس از شهریور ٢٠» كه در آن راجع به نطقی كه لنكرانی برای محمد رضا شاه تهیه كرده بوده توضیح داده اند.
(http://naimiyan.blogfa.com/cat-2.aspx و http://www.jamejamonline.ir )

[vi] به عنوان نمونه: آیات ٢٩- ٣١ سورهء ابراهیم.

[vii] از جمله رجوع شود به سایت های: «نقطه نظر»، «ولوله در شهر»، «نیونگاه»،... و كتاب جامعه ایران‌ در دوران‌ رضاشاه، از احسان طبری.

[viii] توضیح موارد مزبور نیز در منابع یادشده در یادداشت ٣٥ موجود است.

[ix] این در حالی است كه نویسندگان غیر بهائی حتی نام جاعل ایرانی «یادداشت های كینیاز دالگوروكی» را نیز گفته اند! (كتاب «امیر كبیر و ایران»، فریدون آدمیت، چاپ چهارم، ص ٤٥٦). در ادامهء همین مقال مطالب دیگری نیز در این مورد آمده است مراجعه شود.

[x] رجوع شود به مطبوعات آن وقت و پرونده های متهمین كودتا.

[xi] به یادداشت شمارهء ٥ مراجعه فرمائید.

[xii] از تاریخ حاجی معین السّلطنه تبریزی، به نقل از كتاب حضرت نقطهء اولی، تألیف جناب فیضی. برای مورد دیگر از جمله مراجعه شود به كتاب «كشف الغطاء»، صص ٣٦٤-٣٦٥.

[xiii] صص ٧٩- ٨٠ فصل نامه.

[xiv] آقای منذر در یادداشت شمارهء ٢٩، بیان مزبور را نیز چنین مسخره نموده: «البته این كه گفته است، 'احدی از عرفا و علما قادر به فهم معنی' نوشته ها و منشآت وی نیستند از جهاتی درست است! امّا معلوم نیست اگر علما و عرفا مناجات های ساختهء وی را نمی فهمیدند، چگونه بین آنها و ادعیهء اهل بیت (ع) فرقی نمی گذارده اند؟!» حال آن كه بیان حضرت باب به این خاطر بوده است كه علما عمق ادعیهء ائمهء اطهار(ع) را نیز نمی فهمیده و نمی فهمند! زیرا اگر فهمیده بودند، مانند دیگر علمای شیعه همچون جناب یحیی دارابی سابق الذكر مؤمن می شدند و جان در راهش می باختند. توضیحاً عرض می شود كه حضرت باب در كتاب مستطاب «بیان فارسی» می فرمایند: «از نفسی كه بیست و چهار سال از عمر او گذشته و از علومی كه كلّ به آنها متعلّم میگشته متعرّی بوده و حال به این نوع كه تلاوت آیات مینماید بدون فكر و تأمّل و در عرض پنج ساعت هزار بیت در مناجات مینویسد بدون سكون قلم و تفاسیر و شئون علمیه در علوّ مقامات معرفت و توحید ظاهر مینماید كه كلّ علما و حكما در آن موارد اعتراف به عجز از ادراك آنها نموده شبهه نیست كه كلّ ذلك من عند اللّه هست علمائی كه از اوّل عمر تا آخر عمر اجتهاد نموده چگونه در وقت نوشتن به سطری عربی دقّت نموده و آخر الامر كلماتی است كه لایق ذكر نیست كلّ اینها از جهت حجّت خلق بوده و الّا امر اللّه اعزّ و اجلّ از این است كه بتوان او را شناخت به غیر او بل غیر او شناخته میشود به او»
برای كمك بیشتر به جناب منذر برای درك حقیقت فوق، در اصول كافی، جلد ١، صص ١٢٣ــ ١٢٤، به نقل از امام چهارم (ع) می فرماید: «انّ الله عزّ و جلّ علم انّه یكون فی آخرالزّمان اقوامً متعمّقون فانزل الله تعالی «قل هوالله احد» والایات من سورة الحدیدالی قوله: «و هو علیم بذات الصدور» فمن رام وراء ذلك فقد هلك» (خدای عزوجل دانست كه در آخرالزمان مردمی محقق و موشكاف آیند از این رو سورهء «قل هوالله احد» و آیات سورهء حدید را كه آخرش «و هو علیم بذات الصدور» است نازل فرمود. پس هر كه برای خداشناسی غیر از این جوید هلاك است) آقای مطهری نیز در كتاب «خاتمیت»، چاپ ١٧، خرداد١٣٨٤، ص ١٣٩، همین حدیث را ذكرمی كند و اشاره می نمایدكه در آخرالزمان قومی خواهند آمد كه در معرفت خدا و الهیات و توحید تعمّق می كنند و برای همین آیات اول سورهء حدید، و سورهء توحید، و آیات آخر سورهء حشر نازل شد. و در حدیث دیگر است كه همهء انبیاء قبل ٢ حرف از ٢٧ حرف علم را آورده اند، و چون قائم در آخرالزمان بیاید ٢٥ حرف باقی مانده را نیز می آورد (بحارالانوار) و به این واسطه مؤمنین به او قادر به درك حقایقی می گردند كه علما و عرفای قبل از ادراك آن عاجز بوده و اكنون نیز هستند.
و برای روشن شدن بیشتر امثال جناب منذر كه از معارف ائمهء اطهار (ع) نیز بهرهء عمیق ندارند تا چه رسد به معارف آئین جدید الهی، عرض می شود كه درنهج البلاغه می فرماید: «مردم سه دسته اند: عالم ربانی، متعلم بر سبیل نجات، و همج رعاع» (= پشه، مگس، گوسفند لاغر، مردم پست واحمق./فرهنگ عمید) و درادامه توضیح می دهند كه دستهء سوم مقلدین بی اراده و علمی هستند كه با هر بادی به این طرف و آن طرف می روند و نیز افسوس می خورند كه در زمانشان كسی نبوده كه آن حضرت علمی را كه در سینه شان بوده به ایشان منتقل فرماید، و آنها را «انعام سائمه»(چرندگان) می فرماید (نهج البلاغه فیض الاسلام!!!) ازجمله به این مضمون می فرمایند: «ای كمیل، این را بدان اینجا علم فراوان می باشد (با دست مبارك به سینهء خود اشاره فرمود)، اگر برای آن یادگیرندگان می یافتم. گاه می یابم ولی برآنان ایمن نمی باشم برای اینكه آنها دین و دانش را برای پیشرفت امور دنیائی خودشان می طلبند و نعمت ها و محبت های خداوند را بر علیه بندگان و دوستان خداوند به كار می برند. یا فرمانبری را برای ارباب دانش می یابم كه از اطراف و جوانب كاربینا و آگاه نمی باشد به اوّلین شبهه ای تردید و گمان خلاف در دل او بسان آتش زبانه می كشد. تو این را بدان كه نه این اهل امانت می باشد و نه آن، و گاهی می یابم شخصی را كه در كامجوئی راه افراط را طی كرده و به آسانی از هوس پیروی می كند. یا كسی را كه شیفتهء گرد آوردن و انباشتن است، این دو هم از نگهدارندگان دین در كاری از كارها نیستند، نزدیك ترین مانند به این چهار پایان چرنده می باشند» (ترجمهء محمد مقیمی) ملاحظه فرمودید از جمله علل بیان حضرت باب چه بوده است!

[xv] صص ٧٢١-٧٢٢ كتاب «حضرت باب»، از نصرت الله محمّد حسینی. آقای منذر حتّی با استناد به قول خودشان در یادداشت ٣١ نیز نمی توانند چیزی را اثبات كنند، چه كه در آنجا نوشته اند بعضی خطاطان ١٠٠٠ سطر شعر در ٧ ساعت می نوشته اند كه بر فرض صحت این ادعا نیز باز هم كم تراز ١٠٠٠ سطر در ٥ یا ٦ ساعت است! اما از آن مهم تر همان طور كه قبلاً نیز گفته شد این است كه آقای منذر از این غافل اند كه خطاطان چیز جدیدی فی البداهه نمی نوشته اند بلكه به قول خودایشان اشعار شعرا را خوشنویسی می كرده اند، حال آن كه آنچه حضرت باب فی البداهه نوشته اند وحی آسمانی بوده است! أستَغفِرُالله از این تشبیه! نامهربانان كار را به جائی رسانده اند كه برای جواب اوهامات و اكاذیب ایشان باید چنین مقایسه هائی نمود! برای درك بیشتر حقایق فوق و شهادت به بدیع بودن آیات وحیانی حضرت باب، هموطنان عزیز می توانند به تفاسیر بعضی سوره های قرآن مجید كه از قلم سریع و معجزآسای حضرت باب نازل گردیده، مراجعه فرمایند (مثل تفسیر سورهء كوثر، والعصر، بقره، یوسف،...). دربارهء آثارحضرتشان نیز از جمله می توان به منبع مذكور در همین یادداشت مراجعه كرد.

[xvi] فصل نامه، ص٨٢.

[xvii] از جمله ویژه نامهء «ایام» جام جم شمارهء ٢٩ مورخ ٦/٦/ ١٣٨٦، پراست از این قبیل ارجاعات.

[xviii] به نقل از كتاب «رسائل و رقائم جناب ابوالفضائل گلپایگانی»، تألیف جناب روح الله مهرابخانی، صص١٠٤-١٠٥.

[xix] عین اكاذیب و افترائات سخیف و موهن لنكرانی درصص٨٢-٨٣ فصل نامه مندرج است. با خواندن دقیق آن و آنچه در فوق عرض شد، نیات و اكاذیب آقایان لنكرانی و منذر روشن می گردد!

[xx] منبع مذكور در یادداشت شمارهء ٤٦، صص١٠٣-١٠٤. توضیح بیشتر در خصوص علت امتناع حمزه میرزا از قتل حضرت باب آن كه، وی قبلاً زمانی كه حكمران خراسان بوده، با جناب ملا حسین بشرویه ای اول مؤمن به حضرت باب و بعضی دیگر از اصحاب آن حضرت ملاقات كرده بود و به عظمت مقام و مظلومیت حضرتشان پی برده بود. در تبریز نیز به حضور خود حضرت مشرّف شده بود و از نزدیك و بیش از پیش به مقام و مظلومیت ایشان واقف شد. به این علل بود كه حمزه میرزا ــ و نه فرماندهان مسلمان! ــ فرمان امیركبیر را اطاعت نكرد، و نه به عللی كه آقایان لنكرانی و منذر جعل نموده اند!

[xxi] برای آگاهی از اصل ماجرای شهادت حضرت باب به اصل همان منابعی كه آقای منذر در یادداشت شمارهء ٣٢ فصل نامه اشاره كرده اند مراجعه شود. همچنین برای دیدن مجموعه ای خلاصه از شرح مزبور از منابع مختلف، رجوع شود به كتاب «حضرت باب»، تألیف جناب نصرت الله محمّد حسینی.

[xxiii] رجوع شود به یادداشت ٣٧.

[xxiv] مورخ ١/ ١٠ / ١٣٨٦ در سایت نیونگاه. نیز رجوع شود به:
http://www.goftman-iran.info/index.php?option=com_content&task=view&id=515&Itemid=13
؛ و نیز رجوع شود به مقالهء نقدی بر چهره های ناپیدا، در این آدرس:
http://www.noghtenazar.org/node/207
در آنجا از جمله راجع به خاطرات مزبور در نظری دیگر چنین آمده است: «ساخته و پرداخته ی شخصی روحانی به نام خالصی زاده بوده که در سال های ١٣٢٦ و ١٣٢٧ در یزد تبعید بوده و با طرح نقشه های قتل بهائیان و اطلاع مقامات انتظامی وی از یزد اخراج می شود. نامبرده جزوه ای دیگر تحت عنوان فاجعه قتل ابرقو نوشته و اتهامات واهی به بهائیان یزد وارد کرده و مدرک این مدعا اظهارات آقای دکتر مهدی عابدی است که یزدی می باشد و اکنون در یکی از دانشگاه های آمریکا مشغول به تدریس هستند. ایشان صریحاً این اقدامات آقای خالصی زاده را شرح و بسط داده است به خصوص به فعالیت های گروه حجتیه در یزد که خود در آنها ساعی بوده اشاره کرده است وی عضو پیوسته تحقیق در دپارتمان مردم شناسی در دانشگاه Rice ایالت Wisconsin شهر Madison آمریکا است، ایشان تحقیقی با پروفسور فیشر که وی نیز استاد همان دانشگاه است مشترکاً انجام داده و به چاپ رسانده است که حق جویان می توانند آن را به دست آورند»

[xxv] از جمله رجوع شود به دو پیام مركزجهانی بهائی، «بیت العدل اعظم»، خطاب به بهائیان ایران، مورخ ٢٦ نوامبر ٢٠٠٣، و پیام اخیر مورخ ٢٥ دسامبر ٢٠٠٧.
 

[xxvi] برای خواندن فجایع آن ایام و علت دستگیری بهائیان و مسلمانان، و نیز برای مطالعهء كم و كیف به وجود آمدن جامعهء موفّق بهائی در عشق آباد، از جمله رجوع شود به كتاب های «گوهریكتا»، صص٤٥١-٤٥٥؛ «سال های سكوت»، خاطرات اسدالله علیزاد چاپ استرالیا، ١٩٩٩میلادی؛ «خاطرات فراموش نشدنی»، جواد قوچانی، انتاریو، كانادا، مؤسسهء معارف بهائی، ١٥٦ بدیع؛ و نیز مقالات زیر در سایت پژوهشنامه: دیانت بهائی در روسیه، در آدرس:
http://www.pazhuheshnameh.org/content/view/258/139
؛ مقالهء شالودهء اجتماعی و اهمیت تاریخی جامعهء بهائی عشق آباد، در آدرس:
http://www.pazhuheshnameh.org/content/view/282/139
مقالهء جامعهء بهائی عشق آباد، در آدرس:
http://www.pazhuheshnameh.org/content/view/258/139

[xxvii] در یادداشت شمارهء ١٥٩ و متن مربوط به آن در صص١٢٠-١٢١ فصل نامه نیز راجع به حمل اسلحه در زیر عبا توسط لنكرانی ذكر شده است. همچنین در كتاب «جریان ها و سازمان های مذهبی ــ سیاسی ایران، ١٣٢٠-١٣٥٧» آمده است كه ایشان درمنزل تمرین تیراندازی هم می كرده اند!
http://baztab.com/news/20927.php

[xxviii] در صص ١٢٥-١٢٦ نیز تاریخ چاپ آن را اردیبهشت ١٣٠٦ قید كرده.

[xxix]همین فصل نامه، صص ١٢٥ و ٢٤٣. در ادامه راجع به بهائی نماندن عین الملك و بهائی نبودن هویدا خواهدآمد.

[xxx] نیز رجوع شود به: «خاطرات فراموش نشدنی»، جواد قوچانی، انتاریو، كانادا، مؤسسهء معارف بهائی، ١٥٦ بدیع.

[xxxii] كتاب «مصابیح هدایت»، ج ٩، صص٤٩١-٤٩٢.

[xxxiii] مندرج در كتاب «مائدۀ آسمانی» جلد ٦ صص ١٤و ١٥ و نیز كتاب «توقیعات»، جلد ١، ص ٢٥٠. همچنین در مورد این اصل مهم رجوع شود به: «گوهر یكتا»، ص ٣٢٢؛ «مائدۀ آسمانی»، ج ٦، صص ٥٤-٥٣؛ «خاطرات حبیب»، ص ٣٦.

[xxxiv] فصل نامه، ص١٢٢.

[xxxv] همان، ص١٢٣.

[xxxvi] همان، ص١٢٨.

[xxxvii] یادداشت ٣٣. اگر چه باید اشاره كرد كه در همان ایام وقوع شهادت سه تن بهائی در شاهرود، بعضی منصفین زمان پنبهء آن را زدند. به عنوان نمونه رجوع شود به كتاب حقایق گفتنی از طرفداران كسروی كه در آن با آن كه خوداز مخالفین دین بهائی بوده اند، حقایقی را برخلاف آنچه آقای لنكرانی و منذر ادعا كرده اند،نوشته اند(نشریهء پیام بهائی، شماره های ٣٢٨ و ٣٢٩ و ٣٣٠، مورخ مارس و آوریل و می ٢٠٠٧) همچنین رجوع شود به پیام بهائی، شمارهء ٣٣٧، مورخ دسامبر ٢٠٠٧، صص٣٢-٣٤، كه در آن دو مقاله دربارهء واقعهء شاهرود، به نقل از روزنامهء مهر ایران، مورخ ٢٤ مرداد ١٣٢٣، آورده شده كه نویسندگان آنها از حكومت وقت و روحانیون متعصب و عاملین و محركین قتل سه شهید بهائی شاهرود شدیداً انتقاد كرده، برای ایران تأسف خورده اند كه در آن اعمال قرون وسطائی صورت گرفته است! ان شاءالله پنبهء این قبیل رخدادها در ایران عزیزمان بیش از پیش زده خواهد شد! نیز رجوع شود به یادداشت شمارهء ٦.

[xxxviii] مثل شیخ عبدالله مهدوی شاهرودی كه ردیهء دسائس و فتنه انگیزی های بهائیها، واقعهء تأثرآور ١٧ مرداد ماه ١٣٢٣ در شاهرود را نوشت. در این مورد رجوع شود به نشریهء پیام بهائی، شمارهء ٣٢٨، مورخ مارس٢٠٠٧، صص٢٧-٢٨.

[xxxix] برای ملاحظهء بعضی از این نامه ها رجوع شود به نشریهء «اخبارامری»، سال ١٣٢٥ه .ش.

[xl] در این مورد علاوه بر رجوع به مجلدات كتاب «عالم بهائی» و شماره های مختلف نشریهء «اخبار امری»، مراجعه شود به مقالهء «تعامل نظام دادگستری در ایران با جامعهء بهائی»، از تورج امینی، ٩ /٨ /١٣٨٦، سایت «نیونگاه».

[xli] فصل نامه، ص١٣١. در این مورد همچنین رجوع شود به یادداشت شمارهء ٥٢ كه در آن به نقش خالصی زاده در جریان ابرقو اشاره شده است.

[xlii] همان، ص١٢٨.

[xliii] مقالهء مزبور در سایت http://www.noghtenazar.org و http://www.velvelehdarshahr.org موجود است. برای دیدن اعترافی دیگر در خصوص اقدام برای آزادی قاتلین بهائیان، به آدرس زیر رجوع شود (البته به نظر نقل كنندهء خاطره در آدرس مزبور، واقعهء ابرقو را با وقایعی دیگر اشتباه گرفته است، اما به هر حال اصل اعتراف آشكار است) http://www.kayhannews.ir/841204/8.htm

[xliv] در این مورد از جمله رجوع شود به مقالهء سخنی دربارهء زندگی مرحوم محمد تقی فلسفی در سایت الف، نوشتهء سهراب نیكوصفت، ٢٠ اكتبر ٢٠٠٧، موجود در سایت اوهام زدائی(http://www.ohamzodai.com).

[xlv] در این مورد در ادامه در همین مقاله مطالبی تقدیم خواهدشد.

 

 

مقاله قبلی

مقاله بعدی