خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

رئوفی، ولی بی وفا و نامهربان

ولوله در شهر ۱


درصفحۀ 59 ایّام مطالبی تكراری و دست چندم ازخانم مهناز رئوفی و آقای حسین فلاح درج شده كه پس ماندۀ ردّیّه های تكراری زمان شاه است كه به رنگ 30 سال اخیر در آورده شده، و دركیهان و جام جم و...رادیو ایران ارائه گردیده است. درسایت های بهائی جوانان این امر پاسخ اكاذیب آنها را قبلاً داده اند. دراینجا به عنوان نمونه سه مورد از آنها از سه سایت مختلف تقدیم می شود. ضمناً چون آقای فلاح ایراداتشان مشابه خانم رئوفی است، پاسخ ایشان نیزدرضمن پاسخ خانم رئوفی مشهوداست.

بررسی«خاطرات یك نجات یافته»

ایرج، سایت ساغر

در جستار گشایی مقاله آمده است، «خاطرات خانم رئوفی... نکات بسیار جالبی در افشای مواضع ضدّ اسلامی و ضدّ انقلابی تشکیلات بهائیّت است.»

· توضیح 1: بهائیان مواضع ضدّ اسلامی ندارند و معتقدند که اساس ادیان الهی یکی است و اسلام یکی از بزرگترین ادیان الهی است. دیانت اسلام همیشه در آثار بهائی به بزرگی و هدایتگری یاد شده است. (این مطالب در خطابات همان کسی که خانم مهناز رئوفی احساس خوبی نسبت به او ندارند و عکس او را زیر پا له می کنند (یعنی حضرت عبدالبهاء)، به کرّات در کلیساهای غرب ذکر شده است. ایشان بارها به اثبات حقانیّت حضرت رسول اکرم و دیانت اسلام پرداخته اند)

· توضیح 2: در مورد مواضع ضدّ انقلابی باید گفت: در طی 28 سال نه جامعۀ بهائی و نه تشکیلات بهائی، هیچ حرکت سیاسی علیه انقلاب انجام نداده است و علی رغم همهۀ اتّهامات هیچ مدرکی دالّ بر همکاری های سیاسی و ضد انقلابی نه از این جامعه و نه تشکیلات آن به دست نیامده است. سوای تشکیلات و جامعۀ بهائی، هیچ یک از افراد بهائی هم به انقلابی که خانۀ آنها را سوزاند، عزیزان آنها را بی خانمان کرد، موقعیّت های کاری آنان را گرفت، امکان تحصیل فرزندانشان را سلب کرد، در مجامع عمومی و مدارس به ایشان و مقدّسات شان توهین کرد، هیچ خصومتی و ضدّیّتی نشان نداده اند. بنابراین نمی توان گفت که جامعه، تشکیلات یا افراد بهائی مواضع ضدّ انقلابی دارند.
خانم رئوفی: «بهائیان دو دسته اند، دسته ای انسان های فریب خورده و ناآگاه که به دام افتاده و غافل اند و... دستۀ دوّم کسانی هستند که در رأس تشکیلات بهائی قرار دارند و از سیاسی بودن این فرقه آگاهی کامل دارند امّا برای حفظ موقعیّتهای دنیوی و ریاست و حاکمیّت بر یک عده ناآگاه حاضر به اعتراف نیستند و تا می توانند از وجود پیروان فریب خورده سوء استفاده کرده و از آنان هر گونه بهره ای بالاخص سیاسی و اقتصادی می برند.»

· توضیح: انتخابات بهائی دارای خصائص زیر می باشد:

· 1- هر ساله تجدید می شود.
· 2-همۀ افراد جامعۀ بهائی امکان انتخاب شدن در تشکیلات بهائی را دارند.
· 3-همۀ افراد در رأی دادن آزادند.
· 4- انتخابات به صورت سری (هیچ یک از افراد از رأی دیگری آگاه نیست)، عمومی (همه افراد می توانند شرکت کنند) و آزاد (هر کس می تواند به هر کسی که مایل است رأی بدهد)، برگزار می شود.

· با توجّه به موارد فوق، طبقۀ خاصّی به نام افراد تشکیلاتی (دستۀ دوم)، وجود ندارد و کسی در جامعۀ بهائی باقی نمی ماند که از کمّ و کیف جزئیّات فعّالیّت های تشکیلات بهائی خبر نداشته باشد و امکان نگه داشتن یک دسته در بی خبری و سوء استفاده از ایشان وجود ندارد.

خانم رئوفی: «در بهائیّت هر گونه تعصبّی ممنوع است.»

· 1- توضیح: به درستی در جامعۀ بهائی هر گونه تعصّبی (بمعنای طرفداری از یک عقیده به قیمت نابودی عقاید دیگران) ممنوع است. چرا که تعصّبات موجب اختلاف است چه وطنی باشد، چه دینی و چه... ولی عدم تعصّب با عدم غیرت یکی نیست. حضرت عبدالبهاء می فرمایند:

· ای احبّای الهی از رائحه تعصّب جاهلانه وعداوت و بغض عامیانه و اوهام جنسیّه ووطنیّه و دینیّه که بتمام مخالف دین اللّه و رضای الهی و سبب محرومی انسانی از مواهب رحمانی است بیزار شوید و از این اوهامات تجرّد یابید و آیینه دل را از زنگ این تعصّب جاهلانه پاک و مقدّس کنید تا بعالَم انسانی یعنی عموم بشر مهربان حقیقی گردید و بهر نفْسی از هر ملّت و هر آیین وهر طائفه و هر جنس و هر دیار ادنی کُرهی نداشته باشید بلکه در نهایت شفقت و دوستی باشید شاید بعون و عنایت الهیّه افق انسانی از این غیوم کثیفه یعنی تعصّب جاهلانه و بعض و عداوت عامیانه پاک و مقدّس گردد. روز به روز سبب الفت و محبّت در میان جمیع ملل شوید و ابداً در امور حکومت و سیاست مداخله و تکلّم ننمائید زیرا شما را خدا به جهت وعظ و نصیحت و تصحیح اخلاق و نورانیّت و روحانیّت عالم انسانی خلق فرموده. اینست وظیفه شما و عَلَیکُمُ التَّحِیةِ وَالثَّنَاءُ.[i]
· عدم تعصّب با داشتن حبّ مغایر نیست. اتفاقاً در همۀ آثار دیانت بهائی، بهائیان به سعی و کوشش در جهت ترقّی و تعالی وطنشان تشویق شده اند. مشکل این است که ما احساس می کنیم، حبّ و تعصّب و غیرت یکی است و نتیجه می گیریم که اگر کسی چیزی را دوست دارد باید با غیر آن دشمنی کند، بغض داشته باشد، کینه بورزد، برعلیه آن قیام کند و نهایتاً آن را نابود سازد. بهائیان ایرانی چون اعتقاد به وحدت دارند هم ایران را محترم می شمارند و آن را دوست دارند و هم هر کشور دیگری را به احترام یاد می کنند. (لازمۀ دوستی با یکی، دشمنی با دیگران نیست).

خانم رئوفی: «خیلی از خانم ها لباس های نازک می پوشیدند و...»

· توضیح 1: حدود پوشش در جوامع مختلف اسلامی متفاوت است. بعضی از فِرَق اسلامی، پوشش دست و صورت را ضروری نمی دانند و حال آنکه عده ای دیگر هرگز بدون روبنده و دست کش و پوشیدگی کامل اعضای بدن حتی پلک چشم ها، در مجامع عمومی ظاهر نمی شوند. آیا درست است کسانی که پوشش روبنده دارند بگویند: کسانی که پوشش روبنده ندارند مایلند تا زیبایی های صورت خود را به دیگران بنمایانند؟ آیا درست است در مورد خانمی که ابروهای خود را مرتّب کرده (چنانچه در عکس خانم رئوفی دیده می شود)، بگویند قصد و غرض اشاعۀ امیال شهوانی دارد؟ به نظر می آید که این تعصّب تا حدّی می تواند شدّت یابد که جنبۀ وسواس به خود بگیرد.

· توضیح 2: افراد بهائی طبق تعالیم کتاب اقدس در انتخاب نوع پوشش خود آزادند. با توجّه به این مطلب تشکیلات بهائی دخالت در امر پوشش که از امور شخصی محسوب می شود نمی کند. این مسئله کاملاً جزو حقوق فردی محسوب می شود و البتّه اگر بهائیان مثل بقیۀ ایرانیان از قوانین جمهوری اسلامی ایران تخطّی کنند، قطعاً باید به مجامع قانونی پاسخگو باشند.

· توضیح 3: عفّت و عصمت و پوشش: در اینجا بحث اهمیّت عفّت و عصمت در دیانت بهائی مطرح می شود. در آثار بهائی در مورد اهمیّت این فضیلت مطالب بسیاری ذکر شده است. ذکر چند نکته در مورد آن ضروری است:

· 1- عفّت و عصمت مربوط به همۀ انسانها، اعم از مردان و زنان است. در تربیت بهائی پسران و دختران هر دو به کنترل نفس و حفظ عفّت و عصمت دعوت می شوند و کسانی از ایشان که تحت تعلیم و تربیت صحیح قرار می گیرند نمونه های بزرگ عفّت و عصمت اند. همان طوری که بسیاری از جوانان مسلمانان و مسیحیان و... که از دوستان من می باشند، الگوهای بزرگی از کنترل نفس خود می باشند. در دیانت بهائی صراحتاً اشاره شده که روابط جنسی بین زن و مرد تنها بعد از ازدواج و در چارچوب خانواده معنا دارد لذا جوانان بهائی قبل از ازدواج روابط جنسی با هیچ کس برقرار نمی کنند.

· 2- عفّت و عصمت امری دائمی است و ربطی به مزدوجین و غیر مزدوجین ندارد چون یک فضیلت است.

· 3- آشنا و بیگانه می دانند که جامعۀ بهائی، جامعۀ اخلاقی است. پدران و مادران بهائی، اخلاق را از کودکی به فرزندان خود آموزش می دهند و بر آن اصرار دارند. حتّی در جوامع غربی که بحث عفّت و عصمت به این شیوه جزو مباحث اخلاقی مطرح نمی شود، برای والدین بهائی در جامعۀ غرب کما کان مرکز توجّه قرار دارد.

خانم رئوفی: «امّا در بهائیان اگر اعمال خلافی سر می زند برای این است که هیچ گونه مانع شرعی ندارد»

· توضیح: حضرت عبدالبهاء در مورد عفّت و عصمت می فرمایند: «عنداللّه امری اعظم از عصمت و عفّت نیست. این اعظم مقامّات عالم انسانیست و از خصائص این خلقت رحمانی و دونِ آن از مقتضیات عالَم حیوانی.»[ii]

خانم رئوفی: «...اسلام را نمی شود دراعمال مسلمانان جستجو کرد ولی بهائیّت را در اعمال بهائیان می توان یافت.»

· توضیح: با توجّه به بیان حضرت عبدالبهاء در مورد اهمیّت عفّت و عصمت خانم رئوفی باید توضیح بدهند نه بنده.

خانم رئوفی: «ارتباط با علماء ممنوع.»

· توضیح: در دیانت بهائی موضوع علماء و غیر علماء نداریم. این از نقاط قوّت دیانت بهائی است که چه عالم و چه غیر عالم، همه ملزم به تحقیق و تحرّی دائمی حقیقت می باشند. بهائیان، از پیر و جوان، با سواد و کم سواد، آمادۀ پاسخگویی در مورد اعتقاداتشان می باشند. اینکه هیچ کدام از علمای مسلمان حاضر به مناظره با بهائیان نمی باشند دلیل بر آن است که بهائیان توانایی اثبات ادعای خود را ندارند؟ اتفاقاً امروزه حتی نوجوانان بهائی از عهدۀ توضیح عقاید دیانت بهائی به خوبی بر می آیند.

خانم رئوفی: «زمانی که معلّم مهد کودک بهائیان شدم، برنامه هایی که به من می دادند تا به بچه ها بیاموزم کاملا درراستای شستشوی مغزی آنان بود... کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبین می کردند.... خرافات و اوهامی که ارمغان بهاء و عبدالبهاء بود.»

· توضیح 1: به تعبیری می توان گفت هر تعلیمی که به کودک داده می شود یک نوع شستشوی مغزی است چون جهتی برای او تعیین می کند. پس آیا می توان گفت که هیچ کس به هیچ طفلی هیچ تعلیمی ندهد؟ چرا که منتجّ به شستشوی مغزی آن طفل خواهد شد؟ شاید منظور شما از شستشوی مغزی شرکت در کلاسهای دروس اخلاقیّه است که در آنها فضائل و کمالات انسانی به کودکان آموزش داده می شود.

· توضیح 2: از نظر دیانت بهائی، دیانت اسلام یک دین الهی است. در آثار دیانت بهائی همیشه از حضرت رسول، حضرت فاطمه و ائمۀ اطهار به احترام یاد شده است. به ترتیبی که نوجوانان بهائی در بسیاری از موارد به دفاع از حضرت رسول اکرم در مقابل همکلاسان خود می پردازند. به طوری که بعضاً به آنها گفته می شود شما از مامسلمان ترید.

· توضیح 3: کدام خرافات و اوهام؟ آیا منظورتان ایجاد صلح عمومی، تأسیس وحدت عالم انسانی، ترک تعصّبات نژادی، جنسی و وطنی، محبّت و خدمت به همۀ همنوعان و... می باشد؟ کاش همۀ عالم به این اوهام اطفال خود را تربیت می نمودند.

به امید آنکه این ویژه نامه به هر نیّتی که انتشار یافته است، بتواند نهایتاً عاملی برای بیان حقایق و روشن شدن اذهان عمومی در مورد تعالیم دیانت بهائی گردد.

خاطرات یک نجات یافته از بهائیّت: نقد و بررسی کتاب سایۀ شوم

کاویان صادق زاده میلانی، سایت نیونگاه

در چند سال اخیر مطبوعات و رسانه های ایران توجه ویژه ای را به مباحث مربوط به آیین بهائی مبذول داشته اند. روزی نیست که جراید و مجلات و کتابها و سایتهای اینترنتی با پشتوانۀ نظام جمهوری اسلامی درردّ دین بهائی مطلب ننویسند. تأثیر رسانه و عوام فریبی ناشی از ایجاد فضائی مسموم و استفاده از مطالب ساختگی و شبه تاریخی و تبلیغات همه جانبه یک نظام سیاسی بر علیه یک اقلیّت دینی در جهت سرکوب اندیشۀ نوین، امری شناخته شده است.

انگیزۀ توجّه روزافزون به دین بهائی را در مقاله های پیشین مورد تحلیل قرار داده ام و در اینجا به بحث دربارۀ آن نمی پردازم. کوتاه سخن اینکه روش امروزی بهائی ستیزان در برخورد با دین بهائی اجتناب از مباحث اساسی فلسفی و عرفانی وکلامی و آموزه های اجتماعی و تلاش در مطرح کردن مسائل بی ربط و ساختگی سیاسی است که بنابر مد روز به خوانندگان بی خبر ارائه می شود. کاستی های تاریخ نگاری بهائی ستیزانی چون زاهد زاهدانی و عبدالله شهبازی و عدم آشنایی آنان با اسلوب تاریخ نویسی را نیز در مقاله های پیشین مورد ارزیابی قرار داده ام. ولی ترفند تازۀ جمهوری اسلامی در انتشار ُرمانهای تاریخی ابتکاری تازه است و کمتر در عرصۀ گفتمان های دینی به آن بر می خوریم.

روزنامۀ کیهان در چند هفتۀ اخیر به چاپ قسمتهایی از ُرمان تاریخی مهناز رئوفی دست زده است. مهناز رئوفی چنانچه خود مدّعی است داستان یک باز گشته از آیین بهائی را در کتابی تحت عنوان «سایۀ شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیّت» می نگارد. شخصّیت اصلی این داستان دختری است به نام رها که در این کتاب زندگی خود ازا کودکی و در نهایت تشرّفش به دین مبین اسلام را تشریح می کند. مهناز رئوفی دو پهلو می نویسد و مشخّص نمی کند که آیا این کتاب نتیجه نشست و صحبت با این شخصیّت افسانه ای است و یا اینکه این بازتاب اندیشۀ و داستان پردازی خود نویسنده است و یا نویسنده مبنا بر تجربیّات شخصی خود دست به قلم برده است؟ بهرحال سایۀ شوم کتابی است که می توان آن را از دو جنبۀ داستان نویسی و تاریخ نگاری بررسی کرد. چنانچه در زیر نشان خواهم داد سایۀ شوم از ارزش تاریخ نگاری و سنخیّت با واقعیّت برخوردار نیست. بررسی جنبۀ داستانی آن را به بعد موکول خواهم کرد ولی کوتاه سخن اینکه از ارزش داستانی و ادبی نیز برخوردار نیست.

البتّه تاریخ در قالب ُرمان نوشتن حرکت جالبی است و من از لحاظ اسلوب و فلسفۀ تاریخ نگاری اشکالی در آن نمی بینم. تاریخ را در قالب داستان یا شعر عرضه کردن از ویژه گیهای فرودستان و از سلاحهای کاری قشرهای آسیب پذیر است. فرضیّه پردازان پسا نوین (پست مدرن) توانسته اند قالبهای سنّتی و جا افتادۀ تاریخ نگاری را به درستی بشکنند و بهترین نمونه های داستان تاریخی نوشتن هم در آثار نویسندگان پسا نوین دیده می شود. شاید بهترین نمونۀ این داستان نویسی کتاب بازگشت مارتین گِوِر اثر ناتالی زمون دیویس باشد. دیویس در این کتاب ماجرای اصلی را در چارچوب مردم و فرهنگ زمان می گذارد و داستان را بازسازی می کند. لازمۀ این شیوه صداقت در نقل تاریخ است. یعنی داستان ریشه در واقعیّت دارد گرچه ممکن است برخی از مسائل حاشیه در اصل اتّفاق نیفتاده باشد و واقعیّت نداشته باشد. از این جهت به نویسنده ایرادی وارد نیست. کار مهناز رئوفی آنجایی اشکال پیدا می کند که داستان پردازیهای او از حاشیه به اصل می پرد و ناچار به کلّی گوئی و نتیجه گیریهایی می پردازد که نه صلاحیّت و اجتهاد علمی آن را دارد و نه توانایی برآورد شواهد تاریخی آن ادّعاها در حیطه کار اوست. در مورد کتاب تحت بررسی چنانچه خواهد آمد ُبن آن در واقعیّت نیست و موضوع ردّیّه نویسی و تهاجم به اقلّیّتی مذهبی است.

سایۀ شوم چون دیگر کارهای شبه تاریخی مهناز رئوفی از نظر تاریخ نگاری حرکتی مبتذل است. گرچه سایۀ شوم با الفاظ پر معنی چون «جریان شناسی تاریخ معاصر و یا بررسی و تجزیه و تحلیل آنجه بر جامعۀ مسلمان ایران رفته است» آغاز می شود متأسّفانه خواننده پس از چند جمله متوجّه می شود که رئوفی در پی ارائه تاریخ نیست و مطالبش (بر خلاف ادّعای او) ریشه در واقعیّت ندارد. آنچه در این اثر و در کارهای پیشین رئوفی مشهود است همانا کلّی گویی و جمع بندیهای غیر علمی و غیر مستدل است. مثلاً در چند سطر نخستین مقدمه می نویسد «موضوع جاسوس پروری و مراقبت تشکیلاتی از یکدیگر و اینکه تا چه اندازه بهائیان از یکدیگر ترس دارند و نسبت به هم بی اعتمادند مورد موشکافی و دقّت نظر نویسنده قرار می گیرد.»ب البتّه هیچ کدام از این موضوع ها در کتاب رئوفی مطرح و اثبات نمی شود و اتفاقاً محتوای مطلب نیز بر ادّعای نویسنده صحّه نمی گذارد. ولی ادّعاهای پوچ و واهی رئوفی بیشتر از آنست که در قلم بگنجد. مثلا از «شیوع دروغ و آلودگی در میان سران بهائیّت» دم می زند در حالی که قهرمان داستان رها دختری شهرستانی است که ساکن سنندج است و بی خبر از فداکاریها و اعدام ناحق و مذهبی سران جامعۀ بهائی در همین سالهاست. در طول داستان نیز قهرمان داستان پا از کردستان فراتر نمی نهد و از این رو است که رئوفی اسمی نیز از رهبران جامعۀ بهائی نمی برد. پس می پرسیم دختری شهرستانی که تمام عمرش را در شهرستان سنندج بوده و لزوماً با اسم و هویّت و فعّالیّتهای رهبران جامعۀ بهائی (یعنی اعضای محفل ملّی بهائیان ایران که در آن سالها زندان و یا اعدام شده بودند) ناآشناست چگونه می تواند «از شیوع دروغ و آلودگی» در میان رهبران جامعۀ بهائی ایران و دیگر نقاط جهان دم زند؟ او چگونه به خود اجازه می دهد که بدون هیچ آشنایی و ندیده رهبران جامعۀ بهائی در سوئد و تونس و الجزایر و اردن و هند و دویست محفل ملّی را یکجا محکوم کند؟ آیا این تاریخ نگاری است یا افترای بدون پشتوانه؟ رئوفی در داستان پردازی خود توجّه نمی کند که مقارن و همزمان با بخشهای اوّل داستان دو محفل منتخب بهائی (محفل ملّی) دستگیر و صرفاً به دلیل بهائی بودن اعدام شده بودند. مهناز رئوفی چون نوشتارش ریشه در حقیقت ندارد نمی اندیشد که اگر اینها جمعی جاسوس و دروغگو و آلوده بودند چرا تا پای مرگ بر سر حرف خود ایستادند و چرا راستی و آزادی وجدان را پیشه کردند و برای حفظ جان و مال از آیین بهائی دوری نکردند؟ در ضمن رئوفی نمی پرسد که اگر بهائیان را به اتّهام جاسوسی می کشند چطور است که اگر از دین بهائی برگردند آزاد می شوند و می توانند با عزّت و راحت در ایران زندگی کنند؟

بررسی کاستیهای تاریخ نویسی مهناز رئوفی نیازمند فضائی بیشتر است ولی ناچار به مطرح کردن برخی از کاستیهای اساسی آن می پردازیم. رئوفی با تاریخ ایران و خاورمیانه نیز ناآشناست. قهرمان داستان رها ادّعا می کند که از پدربهائی اش در مورد مسالۀ فلسطین می پرسد: «بابا اسرائیل چرا فلسطین را آزاد نمی کند؟ چرا اصلاً آنجا را اشغال کرده؟ بابا گفت: آخر فلسطینی ها حکومت داری نمی دانند یعنی از برقراری یک حکومت مستقل عاجزند. گفتم چرا؟ گفت چون مسلمانند. گفتم: مگر حکومت کشور ما اسلامی نیست؟» و رئوفی نتیجه می گیرد که «نمی دانستم علّت این همه تنفر و این همه دشمنی تشکیلات با اسلام چه بود؟ و چرا حکومتهای یهودی و مسیحی را قبول داشتند؟» این پرسش رها بی اطّلاعی نویسنده را از آموزه های بهائی دربارۀ کشورداری و جنبۀ افترایی و تبلیغاتی کتاب را می رساند. حضرت بهاءالله یا دیگر رهبران بهائی در کدامین اثر ادّعا کرده اند که مسلمانان کشورداری نمی دانند و باید توسّط دیگران اشغال شوند؟ و آیا اشاره های بسیار در آثار بهائی مربوط به تمدّن درخشان ایرانی در پیش از اسلام و در دورۀ تبلور مدنیّت اسلامی را در آثار بهائی چون رسالۀ مدنیّه ندیده اند؟ اگر رهبران بهائی چون بهاءالله و عبدالبهاء رساله ها و آموزه هایی در مورد تجدّد و ترقّی ایران نگاشته اند آیا این دلیل اشتباه بودن فرضیّه رئوفی نیست؟ و در کدام منبع بهائی خوانده اند که بهائیان از «حکومتهای یهودی و مسیحی» انتقاد نمی کنند؟ بسیاری از جنبه های تمدّن غرب چون مسالۀ تبعیض نژادی و عدم مساوات و امکانات اقتصادی و بهره کشی از فرودستان و استثمار مستعمرات در مواضع بسیاری به طور محکم و آشکار در آثار بهائی مورد انتقاد و بررسی قرار گرفته است. مخاطب برخی از تندترین انتقادهای بهاءالله و عبدالبهاء غرب است و رهبران بهائی از جمله نخستین اندیشمندانی (غربی یا شرقی) هستند که تمدّن غرب و آموزه های ناشایست و زیربنای فکری آن را به طور منظّم و منطقی زیر سؤال برده اند. توجّه خانم رئوفی را به نمونه هایی از آثار حضرت بهاءالله چون ورق نهم از لوح کلمات فردوسیّه (نوشتۀ دهۀ 1870 میلادی) جلب می کنم که درآن از تمدّن غرب و عدم اعتدال در آن انتقاد شدیدی می شود: براستی می گویم هر امری از امور اعتدالش محبوب چون تجاوز نماید سبب ضرّ گردد. در تمدّن اهل غرب ملاحظه نمائید که سبب اضطراب و وحشت اهل عالم شده، آلت جهنّمیّه به میان آمده و در قتل وجود شقاوتی ظاهر شده که شبه آن را چشم عالم و اذان امم ندیده و نشنیده. اصلاح این مفاسد قویّه قاهره ممکن نه مگر به اتّحاد عالم در امور و یا در مذهبی از مذاهب. بشنوید ندای مظلوم را و به صلح اکبر تمسّک نمائید.

سپس حضرت بهاءالله از نیروهای پنهان در زمین سخن می رانند و در ادامه دربارۀ اکتشاف آینده آن نیروها و سمی بودن و هلاکت ناشی از آنها می نویسند. نقد سنگین حضرت بهاءالله در کلمات فردوسیّه بیشتر متوجّه مسالۀ تسلیحاتی و تهیّه و تدارک سلاحهای جهنّمی و ابزارهای کشتار دسته جمعی است که آن را پیش بینی نموده و از آن شدیداً انتقاد می کنند. بر هر خوانندۀ منصفی آشکار است که بهاءالله پیامبر ایرانی در دهۀ 1870 استفاده از تسلیحات آتش زا و تسلیحات اتمی و سلاحهای کشتار گروهی را مدّ نظر داشته است. این نوشتۀ ایشان یعنی حدود 70 سال پیش از خاتمۀ جنگ جهانی دوم و 90 سال پیش از جنگ ویتنام نوشته شده ولی شرایط آن زمان را به نحوی خارق العاده پیشبینی می کند و از نادرستی آن سخن می راند. آیا روشن فکران دیگری (ایرانی یا غیرایرانی) معاصر و همزمان با ایشان بوده اند که در راه آسایش و خیر بشر آموزه هایی این چنین جهانی و پیشرو و انسان دوستانه ارائه دهند؟ و باید پرسید که چرا دولت های ایران و رؤسای دینی ایران از ندای ایشان حمایت نکردند و چرا نتیجه آموزه های ایشان 40 سال زندان و زنجیر و تبعید بود؟ و چرا رئوفی با بی اطّلاعی خاصّ خود راه سرکوب حقیقت را ادامه می دهد و آموزه های خودساخته اش را عمداً به عنوان تعالیم بهائی ارائه می دهد تا بتواند شمشیر بر روی تشکیلات بهائی بکشد؟

مسالۀ نسبت خیالی دین بهائی با اسرائیل و صهیونیزم از جمله افترائآت کهنه و فرسودۀ بهائی ستیزان است و درُ رمان رئوفی نیز جلوه می کند. پس از گذشت 27 سال از انقلاب اسلامی هنوز بهائی ستیزان نتوانسته اند یک سند و شاهد تاریخی براین مدّعا ارائه دهند. از ویژه گیهای تخیّلات بیمارگونه یکی این است که نیازی به شاهد تاریخی و پشتوانه ندارد. مانند دن کیشوت قهرمان داستان سروانتس که آسیاب بادی را دیو و غول می انگاشت و زیر بار هیچ استدلالی نمی رفت، بهائی ستیزان نیز دست از هذیان های تاریخی خود بر نمی دارند. ایراد نسبت تخیّلی ارتباط آیین بهائی با صهیونیزم اگر در پیش از انقلاب اسلامی مطرح می شد باید آن را حمل بر بی اطّلاعی گوینده می کرد. ولی اگر رئوفی این ایراد را امروزه مطرح می کند باید حمل بر چشم پوشی عمدی و ارادی از واقعیّت های تاریخی دانست و این ایرادی بزرگ و نابخشودنی در کار یک نویسنده است. به علاوه حالا که خانم رئوفی اسلام آورده اند با آیات قرآنی زیر چه می کنند؟ در قرآن می خوانیم که: «و قلنا من بعده لبنی اسرائیل اسکنوا الارض فاذا جآء وعد الاخره جئنابکم لفیفا»[iii] (و گفتیم سپس به بنی اسرائیل که در زمین (اراضی مقدّس) ساکن شوید و هنگامی که وعده آخرت رسد می آوریم شما را به هم و گوناگون). اکنون می پرسم که چرا رئوفی و دیگر بهائی ستیزان به مطالعۀ قرآن نمی پردازند و وجود آیه محکم قرآنی را که اراضی مقدّس را به یهود وعده داده و همچنین وعده داده که درآخر الزّمان یهود را در اجتماعی لفیف (پیچیده و گوناگون) گرد هم می آورد را در راستای توطئهِ صهیونیزم محک نمی زنند؟ و نمی دانم چرا رها حالا که به راه راست هدایت شده است آیۀ قرآنی زیر را که به یهود بر تمام عالم برتری می بخشد در راستای «رابطه با صهیونیستهای آدمکش» و توجیه صهیونیزم نمی بیند؟ قرآن کریم می گوید: «یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انّی فضّلتکم علی العالمین»[iv] (یا بنی اسرائیل به یاد بیاورید نعمتهای مرا که به شما بخشیدم و به درستی که من برتری دادم شما را بر اهل جهان).

بهائیان بسیار شانس آورده اند که آثارشان (بر خلاف قرآن) یهود را بر تمام ملّتها و امّتها برتری نداده است و گرنه بهائی ستیزان چه پیراهن عثمانها که علم نمی کردند و چه خونهای بی گناهی را که به این بهانه بر خاک نمی ریختند. زمانی بود که بهائی ستیزان حداقلِ سواد و مطالعه را داشتند و زحمت حداقل تحقیق را به خود می دادند تا در مسائل اساسی و مقبول الطرفین گزافه ننویسند. ولی دوران نوینی از راه رسیده است که در آن جز کم سوادترین تاریخ دانان و جامعه شناسان را به نبرد با دین بهائی نمی فرستند. نویسندگان مسلط تر و تواناتر و دارای وجدان تحقیقی و علمی نه بهائی ستیزند و نه آماده اجیر شدن. بی اطّلاعی رئوفی از تاریخ بهائی و نظم تشکیلات بهائی نیز دم روباهی است که از جیب اینُ رمان نویس قلم به مزد بیرون زده است.

مثلاً می نویسد که «پس از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشین اصلی بودند که متشکّل از 9 نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در رأس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شدۀ خود بهائیان آن شهر و کشور بودند این افراد را جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم.» این بیان رئوفی من را به یاد مثل معروف خسن و خسین هر سه دختران معاویه اند انداخت. کمتر کسی می تواند این مقدار اشتباه را در یک جمله بگنجاند. کم بهرهگی رئوفی در شناخت آیین بهائی و تاریخ خاورمیانه نیز از همین جمله پیداست. آشکار است که پس از وفات عبدالبهاء (1921 میلادی) دورۀ ولایت شوقی افندی آغاز گردید که با فوت ایشان (1957 میلادی) به انتها رسید. در زمان فوت عبدالبهاء نیز خبری از دولت اسرائیل نبود و دولت اسرائیل در 1948 تشکیل شد. بیت عدل که رئوفی آن را با محفل اشتباه می گیرد در 1963 تشکیل شد نه پس از فوت عبدالبهاء در 1921 میلادی. به علاوه هیچ بهائی این افراد یعنی رهبران انتخاب شدۀ در هر شهر و کشور در جامعۀ بهائی را جانشین خدا و بهاءالله و مصون از خطا نمی دانند و اگر مهناز رئوفی در نوشتن ُرمان خود ذرّه ای به دنبال اطّلاعاتی درست می گشت دچار چنین اشتباهاتی نمی شد. چند سطر بعد رئوفی گفتۀ قبلی خود را نقض می کند و این بار می نویسد: «و این دستور بهاء بود...و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند» که این فراز نیز نادرست است.

کوتاه سخن اینکه اشتباهات فراوان مهناز رئوفی در مسائل ساده و آشکار دین بهائی، که در کتابهای مرجع و در دسترس همگان یافت می شود یا گویای بی اطّلاعی و کم سوادی و عدم علاقه او به ارائه کار درست است، و یا محصول عجله و دستپاچگی سازندگان این داستان جعلی برای رساندن آن به بازار و دریافت حق‌الزّحمه. شاید بهتر می بود رها قهرمان داستان ساعتهای بیشتری را به مطالعه و اندیشه می گذراند و کمتر به دوچرخه سواری و تاب بازی و معاشرت با پسران محلّه و اتلاف وقت می پرداخت تا ناچار در آخر قلم به مزد اجیر نشود و برای امرار معاش نیازمند دروغ پردازی و افسانه سازی نگردد.

هردم از این باغ«بری» می رسد

نگارش: شینتو

برساخته ام نهاده كوری انگشت كه عیب هاست با آن
دارد به عتاب، كور دیگر پرسش كه چراست این، چرا آن؟
وین گونه به خشت می نهم خشت درخانۀ كوردیدگانی
تااز تف آفتاب فردا بنشانمشان به سایبانی
(نیما یوشیج)

مسلخ عشق آن ُرمان بی زمان بی مكان، امّا با ادّعای مستند بودن با اهانتها و افترائآت فراوان به دیانت بهائی و بهائیان ظاهراً توسط خانم مهناز رئوفی نوشته وتوسط پست سفارشی (به هزینة چه كسی؟ نویسنده؟ یا...؟) به خانه های بهائیان فرستاده شد و حقیقتاً كه درآن (مسلخ عشق)، جزنكو را نكشتند. در پی اجراء این طرح كه نشان از اقدامات جدید معاندین دیرینه دیانت بهائی داشت، شرح حال خانم دیگری به نام مریم زارعی درروزنامه هگمتانه همدان چاپ شد كه مدّعی بود چون اوقصد جدائی ازبهائیان و پیوستن به دیانت اسلام را داشته است، لذا بهائیان مشكلات فراوانی را برای او ایجاد نموده اند وهمین روزنامه پس از هیاهوی فراوان به خوانندگان خود وعده داد كه به زودی تعداد دیگری ازاین«نجات یافتگان ازبهائیّت» را معرّفی می كند. دراین اثناء رئیس پایتخت نشین آن، یعنی روزنامه صبح شده كیهان كه مرشد وهادی شاگرد همدانی خود به شمار می رود، دراقدامی مشابه، شرح حال خانم مهناز رئوفی(فوق الذّكر) را به صورت پاورقی تحت عنوان «سایه شوم» منتشر وتلاش كرد تامظالم وجنایاتی را درقالب «سرگذشت واقعی» به بهائیان نسبت دهد و روزنامة هگمتانه نیز جانی تازه یافته، مبادرت به چاپ مقاله ای ازآقای بهزاد جهانگیری همسر خانم مهناز رئوفی می نماید كه درطی آن ایشان، بهائیان را مسئول مصیبت ها و ناكامی های زندگی خود معرّفی می كند و این رشته سر دراز دارد و باید منتظر ادامه آن بود.

اقدامات این روزنامه ها انسان را به یاد اعترافاتی می اندازد كه به بهانه های مختلف وبه اشكال گوناگون اززندانیان سیاسی دهه های اخیر اخذ و منتشر شده و می شود وكمتركسی است كه پی به كیفیّت آن ها نبرده باشد. درهمان بحبوحة «اعتراف گیری ها» نیزمعاندین دیانت بهائی ازتهیّه اعترافات مشابه ازبهائیان اسیر و در بند عاجز و درمانده شده، تنها كاری كه از دست آن ها برمی آمد سپردن این دلیران روزگار به جوخه های اعدام بود و این طرح اخیرآن ها یعنی تهیّه نوشته هایی سست وفاقد انسجام به عنوان «اعترافات نجات یافتگان از بهائیّت» درواقع به تلافی آن شكست های سالیان گذشته صورت می گیرد.

اینكه هدف طرّاحان این برنامه چیست بحث كاملی را طلب می كند؛ امّا بدون شك دور كردن هرچه بیشترمسلمانان ایران ازهموطنان بهائی خود، ازاهداف عمده آنان به شمار می رود که دربسیاری موارد تاثیری خلاف انتظار آن ها به جای گذارده، باعث توجّه بیشتر آن ها به جامعه بهائی شده است. برا ی توجیه این امر می توان حداقل3 زمینه را بررسی نمود.

عدم اعتماد به صداقت متولیّان وگردانندگان این برنامه ها

دروغ ها، جَوسازی ها و توطئه چینی های مكرّر این افراد درسالیان گذشته بگونه ای بوده كه بد بینی شدیدی دربین مردم نسبت به آن ها ایجاد كرده است تاآنجا كه مردم، همین كه می بینند طبقه، صنف یاگروهی مورد هجوم واقع شده اند با خود می گویند حتماٌ دراین ها حق وحقیقتی وجود دارد كه این گونه مورد حمله قرار گرفته اند و ناخود آگاه یك حس صمیمیّت و به لفظ دقیق تر، «احساس همدردی» درآن ها ایجاد می شود.

آشنایی نزدیك مردم ایران با بهائیان واخلاق ورفتار آنان درطی سالیان متمادی

بهائیان گروهی خارج نشین وفاقد ارتباط با ایرانیان نیستند؛ بلكه سالیان سال است كه روابط عمیق اجتماعی، اقتصادی،فرهنگی وحتّی فامیلی با بسیاری از ایرانیان داشته و دربین توده مردم نیز ازمحبوبیّت و اعتماد نسبی برخوردارند و بدیهی است كه مردم ایران با چنین تجربیّاتی، با ناباوری به چنین نوشتجاتی نظر می كنند؛ زیرا آن ها را مطابق با واقعیّات عینی كه به طور روزانه شاهد آن هستند نمی بینند و بالطّبع ازاین رهگذر نتایجی معكوس عاید نویسندگان این مقالات می گردد.

غیر عقلانی بودن مفاد نوشتجات

ازآنجا كه شیوة این ردّیّه نویسان، نفی هرنوع خوبی و نیكی و انتساب همه نوع زشتی،پلیدی وشرور به جامعه بهائی می باشد، به ناچار مطالبی را می نویسند كه غالباً حاوی تضادهایی است كه عقل سلیم آن ها را باور نمی كند. جالب این است كه دیگر دروغ های كوچك، این نویسندگان را ارضاء نکرده و دائم درپی خلق و ابداعی تازه هستند و هركدام سعی می كنند تا دراین زمینه پیشگام شده،ابتكارات جدیدتری را عرضه وخوانندگان واكسینه شده خود را به ویروس هایی جدید و خلق السّاعه آلوده سازند امّا دریغ كه خود را درمردابی انداخته اند كه هرحركت، آن ها را بیشتر اسیر و گرفتارمی كند. ممكن است به طور موقّت افرادی را به هیجانات كاذب دچار و به ارتكاب اعمال خلاف شئونات انسانی وا دارند؛ امّا به سرعت ابتكار عمل را از دست داده و در وضعیّتی به مراتب اسف بارتر قرار می گیرند. كار به جایی رسیده است كه مردم ایران ازخود می پرسند آیا به راستی دراین جامعه آزموده شده دربسترتاریخ، هیچ اثری از نیكی یافت نمی شود؟ هیچ نشانی ازاخلاق، تمدّن، فرهنگ، ادب، وفا ومهر پروری وجود ندارد؟ آیا این همه افراد تحصیل كرده ومحترم، به هیچ قانون انسانی واخلاقی پایبند نمی باشند؟ پس این همه شهامت ها و شجاعت ها و گذشتن ازافتخار، شغل، رفاه، آسایش، امنیّت، جان ومال از كجا سرچشمه گرفته است؟ از این ها گذشته، این همه اعتبار جهانی برای این جامعه چگونه حاصل گشته است؟ و به این ترتیب دیده بصیرت بسیاری ازهموطنان بهائیان به روی حقایق جدیدی گشوده شده است. به نظر می رسد اولیای امور هم خود به این مسأله واقف گشته اند زیرا درحالی كه روزنامه هگمتانه سعی می كند كه جریان را گسترش داده و پای بسیاری ازجمله نهادهای دولتی، مراجع مذهبی، ارگان های مذهبی وحتّی گروه های شبه نظامی را به این معركه باز كرده و زمینه را برای یك ضوضاء عمومی مهیّا كند؛ كسانی كه از عاقبت چنین اقداماتی به خوبی مطلع بوده و تجربیّات گرانبهائی را كسب كرده اند، صلاح خود را درمهار كردن چنین اقداماتی می بینند.

حال برای نمونه نقد مختصری برنوشته آقای بهزاد جهانگیری مندرج درشماره 706 مورخ 11تیر ماه1385 روزنامه هگمتانه همدان ارائه می شود تا شاهدی برغیرعقلانی بودن این گونه مقالات باشد.

دراین مقاله آقای جهانگیری بهائیان را مسئول گرفتاری ها و مصائب بی شمار زندگی خود معرفی كرده و ازآن ها شكایت می كندكه اوّلاً: بازور وتهدید و ارعاب او را بهائی كرده اند، ثانیاً با تهدید وضرب و شتم فیزیكی ازازدواج او با دختر مسلمان دلخواه خودش جلوگیری نموده اند، ثالثاً ازدواج با دختر دیگری كه بهائی بوده ولی اوهم می خواسته مسلمان شود را به او تحمیل كرده اند، رابعاً درواقعه تصادف ایشان با فردی مسلمان كه منجر به از دست دادن یكی از پاهایش شده او را وادار كرده اند كه رضایت دهد و این باعث شده كه امروز توان كار كردن نداشته باشد، خامساً پس از ترك دیانت بهائی، بهائیان آن ها را مورد حملات مختلف قرار داده وازآن ها نامه هایی علیه جمهوری اسلامی گرفته اند و ماشین اورا از او گرفته وخانه وزندگیش رامتلاشی كرده و اورا ازكاراخراج نموده اند، سادساً با برخورد فیزیكی جنین دوماهه همسرش را ساقط كرده اند. البته درپایان مذكور نموده اند كه این ها بخشی ازمظالمی است كه ازسوی تشكیلات بهائیّت درحقّ ایشان وارد شده است. امّا دراین جا نكاتی جلب توجّه می كند:

نوشته اند: «این جانب از دوران طفولیّت به اجبارِتشكیلات بهائیّت دركلاس های آموزشی بهائی گری وارد شدم.»

سئوال این است كه اصولاً «مجبوركردن طفل» دراین مورد چه معنا ومفهومی دارد؟ آیا طفل ازخود اختیاری هم دارد؟ (مخصوصاً درامر آموزش). مگر مسلمانان (یامسیحیان و بی دینان و بقیّه مردم دنیا) بااطفال خودچه می كنند؟ طفل خود را صبح كه شد به كوچه می فرستند ومی گویندعزیز دلم بروهركجا كه دلت می خواهد آموزش ببین وظهر هم بیا ناهارت را بخور و دو باره برو؟

نوشته اند: «به جهت ارتباط بامسلمانان درایّام خدمت سربازی(از1365تا1368) علاقه مند به دیانت اسلام و ازدواج با دختر مسلمان شده بودم»

سؤال این است كه آیا ایشان قبل ازسربازی درارمنستان یاچین یا ویتنام یا جزائر هاوائی زندگی می كرده اند كه ارتباطی بامسلمانان نداشته اند؟ كشور ایران كشوری مسلمان است و درهمه جای آن مسلمانان موجود هستند دیگر عبارت «به جهت ارتباط بامسلمانان درسربازی» چه مفهومی دارد؟ درسربازی چه اتّفاق خاصّی افتاده است؟ البتّه ایشان با ذكر این مطلب می خواهند علّت تغییر مذهب خود را توجیه كنند ولی خیلی ناشیانه عمل كرده اند. درضمن خوب بودمی گفتند اوّل به اسلام علاقه مندشدند وبعد به آن دختر یا بالعكس.

نوشته اند: «تشكیلات بهائیّت سدراهم شد واین اجازه را (ازدواج با دختر مسلمان موردعلاقه ایشان) ازمن سلب نمود...باضرب وشتم فیزیكی...»

مشخّص نكرده اند كه اوّلاً منظورشان ازتشكیلات چیست؟ ثانیاً این تشكیلات چگونه مانع ازدواج ایشان شد؟ دردیانت بهائی برای ازدواج بامعتقدان به سایر ادیان وحتّی بی دینان هیچ نوع منعی وجود ندارد وبه كرّات شاهد این قبیل ازدواج ها علی الخصوص دركشور ایران و با هموطنان مسلمان بوده و می باشیم وتشكیلات هم هیچ منعی را ایجاد نكرده است واصولاً‌وظیفه وحتّی اختیاری هم برای این كارندارد. البته ازدواج باغیربهائیان دارای شرایطی می باشد كه مهمترین آن ها لزوم جاری شدن عقد بهائی بعدازمراسم عقد اسلامی می باشد، امّا شكی نیست كه دركشوری كه بهائیان درمعرض انواع واقسام تضییقات وتهدیدات وتبعیضات و تحریكات قرار دارند والدین دختر و پسر موظّفند مشكلات این نوع ازدواج ها رابه طرفین یادآور شوند تا با آگاهی كامل اقدام به این امر نمایند. امّا تشكیلات ابداً دراین مورد نه وظیفه ای دارند ونه اختیاری و طبیعتاً هیچ گاه صِرف به این علّت كه یك بهائی با یك مسلمان قرار ازدواج گذاشته اند مداخله نمی كند تاچه رسد به این كه باضرب وشتم فیزیكی وتهدید وارعاب بخواهند ممانعت ایجاد كنند.

امّا شاهكار ایشان: شكایت كرده اند كه مرا از ازدواج با دختر مسلمان مورد دلخواهم منع كردند ولی در ادامه فرموده اند «درسال 1370با برنامه ریزی قبلی تشكیلات بهائیّت، ازدواج تشكیلاتی را با دختر خانمی بهائی ازكردستان برمن تحمیل كردند تابه زعم خود هم من وهم این خانم كه سودای گرایش به اسلام را داشت دربهائیّت ابقاء كنند»
خودتان قاضی شوید. هر دوی این عزیزان سودای گرایش به اسلام را داشته و از دیانت بهائی رویگردان بوده اند وتشكیلات هم اطّلاع داشته است وبرای ابقاء آن ها دربهائیّت آن ها را به عقد هم درآورده اندكه چه بشود؟چه كسی قرار است دیگری را ابقاء كند؟ الله اعلم.آیا تشكیلاتی كه این همه آن را باهوش و زرنگ وسیاسی وحاصل فكرجمعی استعمار انگلیس واسرائیل(موساد)وآمریكا(سیا)می شمرند چنین تدبیری را اتخاذ نموده است؟ پس وای برچنین سازمان هایی.

شاهكار دیگر، مسأله تصادف ایشان است. تصوّر بفرمائید ایشان بایك فرد مسلمان تصادف كرده و متاسفانه پای خود را از دست داده و سپس رضایت می دهند. جریان به همین سادگی است امّا آن را به مهمترین قسمت نوشتة خود تبدیل نموده و مدّعی شده اند كه تشكیلات بهائیّت او را به زور وادار به دادن رضایت كرده اند تا تصویر خوشی ازبهائیان به یادگار بگذارند وحال ایشان از تشكیلات طلبكار شده اند. ان شاء الله روزی پروندة این تصادف روشنتر می شود. ولی لازم به ذكر است كه ایشان تنها بهائی ای نیستند كه با یک مسلمان تصادف كرده اند و تشكیلات بهائی هم وظیفه ای دراین قبال ندارد و مداخله هم نمی كند البته برای رضایت دادن دلایل دیگری هم می توان فرض نمود. مثلاً این كه طرف مقابل دارای تمكّن مالی نبوده و نهایتاً فقط می توانسته راهی زندان شود وجناب جهانگیری هم در هر حال ازاین رهگذر طرفی نمی بسته. این است كه به ناچار رضایت داده و ازاین موارد درایران امروز بسیار یافت می شود یا برعكس، شاید طرف مقابل شخص ذی نفوذی بوده و احیاناً به آقای جهانگیری گفته شده است كه شتر دیدی ندیدی. ازخیرشكایت كردن بگذر زیرا به ضررت تمام می شود چون خودت می دانی كه این جا ایران و همدان است و تویك بهائی هستی و دیه برتوتعلّق نمی گیرد و در مراجع قضایی برعلیه تو رأی می دهند كه این هم بسیار شایع است وتازه همه این ها با این فرض است كه جناب جهانگیری بی تقصیر وطرف مقابل مقصّر تصادف شناخته شده باشند. گذشته ازاین، چرا ایشان ازآن فرد مسلمان هیچ توقّعی ندارند واظهاری نمی كنند كه بابا زدی پای مرا ناكار كردی من هم رضایت دادم لااقل الان دست مرا بگیر. تازه این هم نوعی جانبازی است و بنیاد جانبازان نیزمی تواند وارد صحنه شود، مخصوصاً كه جناب جهانگیری دیگرخودی هم شده است. امّا در ورای همه این ها یك نكته بسیار جالب است كه ایشان درقلبشان چقدر هم رضایت داشته اند یعنی رضایتی داده اند كه چندین سال است حسرت آن را می خورند وكینه بدل گرفته اند كه چرا تشكیلات بهائی نگذاشتند من پدرآن فرد مسلمان را درآورم وروزگارش را سیاه كنم وكاری كنم كه تا آخر عمر خرج مرا بدهد و ازمن سرپرستی كند. خلاصه این شكایت هم درنوع خودش جالب است.

نوشته اند «تشكیلات ازما نامه هائی علیه جمهوری اسلامی گرفتند سپس آن را دراختیار جمهوری اسلامی قراردادند كه با ابزارجمهوری اسلامی ایران ما را از بین ببرند.»
دقّت كنید كه تمام این اتّفاقات درزمانی است كه بنا براظهار ایشان زن وشوهر هر دو با آگاهی كامل درسال 1375 نزد یكی ازعلمای سازمان تبلیغات اسلامی همدان به دین اسلام مشرّف شده بودند و آموزه های اسلامی را كاملاً رعایت و برطبق همین آموزه ها ازافراد تشكیلات بهائی پذیرایی می كرده اند. حال باید پرسید باچنین ایمان و ایقانی درآن نامه های كذائی علیه جمهوری اسلامی چه مطالبی و چرا نوشته اند؟ و چرا جمهوری اسلامی شما را ازبین نبرد؟ چون ظاهراً متن آن نامه ها بسیار زننده واهانت آمیز بوده است. درغیر این صورت، آیا مسلمان شده بودید ولی ازجمهوری اسلامی نفرت داشتید؟ آیا درنظر شما جمهوری اسلامی واسلام با یكدیگر تفاوت دارند؟ مطلب اساسی اینجاست كه پس از اینكه مسلمان شدید دیگر تشكیلات بهائی چه نفوذ واقتدار واعتبار وحقّی بر شما داشته است؟ برفرض محال كه تشكیلات بهائی ازشما خواستند چنین نامه هائی بنویسید شما چرا قبول كردید؟ نوشتة شما به گونه ای است كه خواننده گمان می كند كماندوها ومأموران شكنجه گر(احتمالا از طرف سیا یا موساد) وارد منزل شما شده و «شما را مجبور به نوشتن چنین نامه هائی كرده اند» آیا چنین بوده است؟

نوشته اند:«ماشینم را ازمن گرفتند، خانه ام را و زندگی ام را متلاشی كردند. ازكار اخراجم كردند» جالب است. اوّلاً عبارت«ماشینم راگرفتند» یعنی چه؟ ماشین سند مالكیّت دارد. اگر این سند ازاوّل به نام شما بوده است چطور این كار را كرده اند؟ آیا منظورتان این است كه جعل سند كرده یا سند ماشین شما را دزدیده اند یا این كه اصلاً ماشین شما را دزدیده اند؟ آیا شما به مراجع مربوطه شكایت كرده اید؟ (مخصوصاً كه دقیقاً می دانید چه كسی یا كسانی این كار را كرده اند.) درغیر این صورت اگر سند به نام شماست هنوزهم دیر نشده است شكایت كنید. نه تنها ماشین خود را باز می ستانید بلكه می توانید ادّعای خسارت هم بكنید. كسی چه می داند شاید جبران آن سال های از دست رفته هم شد؛ علی الخصوص درجمهوری اسلامی. امّا اگر ماشین دراصل به نام شما نبوده دیگر عبارت«ماشینم» بی معناست. عین همین مساله درمورد «متلاشی كردن خانه وزندگی» صادق است. امّا این كه نوشته اند«بهائیان به من كار نمی دادند تا از نظر اقتصادی زمین گیرم كنند» باید گفت اوّلاً كه بعید است این گونه باشد؛ امّا درصورت صحّت، باكمال تأسّف باید عرض كنم كه ایشان كه دیگر بهائی نبوده اند لذا شكایت شان ازكیست؟ واصولاً چرا باید باز هم ازبهائیان متوقّع باشند؟ مستحضر هستید كه جامعه اسلامی مخصوصاً سازمان تبلیغات اسلامی از مواردی نادر وقلیل الوقوع نظیرایشان به خوبی استقبال كرده وازهیچ چیزكسر نمی گذارد واجازه نخواهد داد غباری برچهره شان بنشیند. هم اینك نیزكسانی كه با ایشان (جناب جهانگیری) آشنا هستند چنین تصورّاتی ازاو نداشته وایشان را فلك زده ومحتاج به نان شب نمی بینند. آنطور كه خود ایشان نوشته اند شغل عینك سازی داشته اند. ولی درعكس مندرج درروزنامه، درپشت سر ایشان كتابخانه ای قرار دارد كه تمام زمینه را پر كرده ودرنگاه اوّل این تصورّ را القاء می كند كه با شخص محقّقی روبرو هستیم. روشن نیست علّت انتخاب چنین پس زمینه ای چیست؟ آیا شغل آقای جهانگیری تغییر كرده است؟ شغل جدید ایشان چیست؟ چه كسی مقدّمات آن را فراهم كرده است؟ با چه پیشینة علمی و دانشگاهی؟ واگر شغل ایشان كما كان همان عینك سازی است این عكس چه معنایی دارد؟

نوشته اند:«تشكیلات بهائیّت با برخورد فیزیكی جنین دوماهه همسرم را ساقط كردند» ملاحظه كنید چه آشفته بازاری است كه قلم هرچه بخواهد می نویسد. حتّی به خود زحمت نداده اند كه نوع «برخوردفیزیكی» را مشخّص كنند. گویی اینكه بدیهی است حتّی كسی را متّهم نكرده اند به ذكر«تشكیلات بهائیّت» اكتفا نموده اند. از نظر قضائی وحقوقی چنین عملی قتل عمد تلقی می شود. حتّی اگرخود مادر، اقدام به چنین عملی كند مورد تعقیب واقع می شود تاچه رسد به شخص ثالث(مخصوصاً اگر این شخص ثالث بهائی باشد و درجمهوری اسلامی زندگی كند ووای به وقتی كه«تشكیلات بهائی» باشد). براستی چرا ایشان شكایت نكرده اند؟ چرا هم اكنون شكایت نمی كنند؟ آیا قتل عمد مسأله كوچكی است كه دروسط یك مقاله آن هم بایك جمله كوتاه مطرح شود؟ چه مداركی برای اثبات مدّعای خود دارند؟ از این ها گذشته اوّلین سؤال قاضی و یا بازرس پرونده یافتن انگیزه قتل است باید پرسید؛ جنین 2 ماهه چه خطری برای تشكیلات بهائیّت داشته؟ نكند جریان حضرت موسی قرار بوده تكرار شود؟ آیا كاهنان به تشكیلات بهائی خبر داده بودندكه چنین جنینی دودمان«تشكیلات بهائیّت» را به باد خواهد داد ویا اسرائیل را ازصفحه روزگار محومی كند یاتشیّع را جهانگیرمی كند لذا تشكیلات همة كارهای خود را كنار گذاشته وسقط جنین دوماهه را در راس اقدامات خود قرار داده است؟ عجب طنز تلخی.

نكته بارز و بسیار مهم دراین مقاله فضائی است كه به تصویر درآمده است. دراین فضا بهائیان همه كاره، صاحب اختیار، دارای قدرت و توانایی (گویی دولتی دردولت) نشان داده شده اند. حمله می كنند، می زنند، می كشند، ازازدواج جلوگیری می كنند وبه زور به ازدواج درمی آورند، اموال افراد مسلمان را می گیرند و جعل سند می كنند، به زوراعتراف می گیرند وآنقدر هیبت و عظمت دارند كه افرادی مظلوم وبی پناه نظیر آقای جهانگیری دیگراز اقدامات قانونی و دولت نا امید شده دست به دامان روزنامه ها وملّت می شوند. دراین فضا جمهوری اسلامی عاجز از هراقدامی علیه بهائیان است وتنها با كمال حسرت نظاره گر است. امّا آیا واقعاً چنین است؟ 28 سال زجر،آزار، شكنجه، تعقیب، قتل، اخراج ازشغل وتحصیل، مصادرة اموال وهرچه كه نام «شَر» برآن اطلاق می شود، براین جامعه مظلوم وارد شده است. به مقدّسات آن ها آشكارا اهانت می شود وهمه نوع صفت غیرانسانی رابرآن ها اطلاق می كنند آن وقت به مظلوم نمائی پرداخته وخود را حتّی عاجز ازطرح شكایت نشان می دهند.

درهرحال جناب آقای جهانگیری فرزند نورالدّین به شماره شناسنامه 5229 متولّد 1346 همدان، معتقدند كه به ایشان ظلمی وارد گشته وازچیزی به نام «تشكیلات بهائیّت» شاكی هستند.(این كه «تشكیلات بهائیّت» یعنی چه وچه محتوائی دارد خود بحث جالبی است كه دراین مقال فرصت پرداختن به آن نیست)ایشان نوشته اند:

· بدین وسیله تظلّم خواهی خود را از این تشكیلات، ‌تقدیم شما ملّت مسلمان ومقامات جمهوری اسلامی كرده وامیدبه پی گیری واحقاق حقوق مسلوبه خویش را دارم.

اینكه ایشان شكایت خود را تقدیم ملّت مسلمان نموه اند برای من قابل درك نیست. زیرا مشخّص نیست ملّت مسلمان چگونه قادر براحقاق حق ایشان هستند وازچه روش وقانونی استفاده خواهند نمود. بهتربود ایشان اوّل به مقامات جمهوری اسلامی رجوع می كردند وچنانچه نتیجه نمی گرفتند آن وقت به ملّت مسلمان روی می آوردند. البته من درمقامی نیستم كه ازطرف جامعه بهائی قولی بدهم یا حرفی بزنم؛ امّا شخصاً تصوّر می كنم جامعه بهائی، با آمادگی كامل والبته اشتیاق تمام منتظر است تا در دادگاهی صالح به تمام اظهارات ایشان گوش كرده، چنانچه ظلمی ازجانب جامعه برایشان وارد شده با كمال میل رفع نماید. زیرا برطبق تعالیم حضرت بهاءالله، بهائیان به این امر مأمورند. امّا اگر غیر ازاین شد ومدارك ارائه شده نتوانستند این اتّهامات را اثبات نمایند مختصر عذر خواهی ازاین جامعه ستمدیدة مظلوم به عمل آید و در همان روزنامه و درهمان ستون درج شود.

آنچه مهمّ است این است که یك شهروند مسلمان جمهوری اسلامی (آقای بهزاد جهانگیری) قصد طرح شکایتی را به مقامات جمهوری اسلامی نموده است و بر اولیای امور واجب است كه به این شكایت ترتیب اثردهند. یعنی اوّل اورا راهنمائی كنند تاشكایت خود را صحیح طرح كند. سپس به جامعة بهائی ایران (شاید هم جهان چون نمی دانم طرف مقابل دقیقاً از«تشكیلات بهائی» چه منظوری دارد) تفهیم اتّهام نمایند وآنگاه مقدّمات رسیدگی به این شكایت(و به همین سیاق شکایات مشابه دیگر ستمدیدگان نظیرخانم مریم زارعی)را فراهم سازند وتا احقاق حقوق طرف برحق، ازپای ننشینند كه عدالت اسلامی اینگونه حكم می كند. درضمن ازجناب بهزاد جهانگیری نیزمصراً خواستارم كه به پا خیزند كه ان الحیوة العقیدة والجهاد وشكایت خود را رسماً واز طریق صحیح فرداً به مراجع قضائی تسلیم نمایند وایشان را متذكّر می دارم كه نوشتن یك مقاله دریك روزنامه به معنای طرح دعوی نیست و اگر ایشان واقعاً درپی«تظلّم خواهی ازتشكیلات بهائیّت»می باشند به اوّلین مرجع قضائی محل سكونت خود مراجعه و شكایت خود را تسلیم نمایند. مسئولان روزنامة هگمتانه كه مشخّص است علاقه فراوانی به احقاق حقوق مسلوبة ایشان دارند به احتمال زیاد مشاورانی برای هدایت وراهنمائی های حقوقی به ایشان دراختیار دارند وحتّی اگر چنین نباشد شخصاً دراین زمینه از هیچ گونه راهنمائی دریغ نخواهم كرد. ازمن بپرسید می گویم جامعه بهائی ایران قلباً آرزومند است تا به شكایت ایشان رسیدگی شود و اگرشكایت ایشان ازجامعه جهانی بهائی است دادگاه های جهانی بهترین مرجع برای طرح دعوی می باشند. مشتاقانه منتظر اقدام جناب جهانگیری می باشیم. 
 

 


 

[i] مکاتیب حضرت عبدالبهاء، ج3، صص 153-154

[ii] بدائع الآثار، ج2، ص 268

[iii] الاسرآء 103

[iv] بقره 47

مقاله قبلی

مقاله بعدی