خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

تاریخ شکوه می کند

در اوایل انقلاب اسلامی در ایران، بهائی ستیزان جزوه ای با عنوان "تاریخ سخن می گوید" حاوی اکاذیب و افترائاتی علیه دیانت بهائی مبنی بر وجود ارتباط سیاسی بین دیانت بهائی و انگلستان و صهیونیزم منتشر و برای بهائیان و دیگران ارسال کردند. محفل روحانی ملّی بهائیان ایران به قلم دانشمند بهائی و استاد فلسفۀ دانشگاه طهران دکتر علیمراد داودی پاسخی بر آن با عنوان "تاریخ شکوه می کند" منتشر فرمودند. ذیلاً عین پاسخ مزبور را تقدیم مشتاقان می نماید. شایان ذکر است طولی نکشید که در همان سال ها، اعضای محفل ملّی مزبور و از جمله دکتر داودی جان در ره پیمان شان با دیانت بهائی فدا کردند و به دست جمهوری اسلامی ایران به شرف شهادت نائل شدند. یادشان تا ابد پاینده است.
مدیر سایت ولوله در شهر
 
تاریخ شکوه می کند*
 
تاریخ بر اساس ترتیب وقایع در زمان استوار است. مراعات این ترتیب را از جمله ارکان تاریخ می توان دانست. کسانی مرتکب اشتباه می شوند، وقایع را پیش و پس می کنند، واقعۀ متأخّر را باز پس می کشند، امرِ لاحِق را بر امرِ سابق مقدّم می گیرند. چنین سهوی تاریخ را تباه می کند. واقعۀ گذشته را برخلاف منطق تاریخ، نتیجۀ واقعۀ آینده می سازد. قلمی که چنین سهوی از آن سرزند تاریخ را درهم می ریزد و تاریخ حقّ دارد از کسانی که قلم را چنین بی باک می رانند به زبان حال شکوه کند. رکن دیگر تاریخ نقل مطالب از مدارک است. کسانی این مطالب را جا به جا می کنند، در نقل آنها دچار غفلت می شوند، غفلت آنان به امانت شان لطمه می زند، بدین ترتیب مطلبی که در مدرکی نیست به آن مدرک منسوب می گردد.(١) مسامحه در صحّت روایت پیش می آید. نقل به لفظ با نقل به معنی اشتباه می شود، جزئی از مطلب به کنار می افتد و از همین رو معنی کلّ آن نیز فساد می پذیرد. اینجاست که بار دیگر روح تاریخ ستم می بیند، زبان به شکایت می گشاید، دعوت به دقّت می کند، خواستار امانت می شود.
مثلاً کسی در جائی می گوید: "قشون غاصب انگلیس برای درهم کوبیدن هر گونه مقاومت خلق ستمدیدۀ فلسطین به حیفا وارد می شود، با کمبود آذوقه روبرو شده در خطر شکست قرار می گیرد ... حضرت عبدالبهاء ... درب انبارهای خویش را که از قبل آذوقۀ زیادی در آن پنهان فرموده بودند به روی سپاهیان انگلیسی می گشایند."(٢) از آن پس می گوید که "این موضوع اثرات فراوانی بر مبارزان فلسطین می گذارد به طوریکه جمال پاشا حاکم دولت عثمانی (٣) که در مقابل سپاه انگلیس مقاومت می نمود آن قدر از این موضوع عصبانی می شود که می گوید اگر به زودی فتح مصر نمودم در مراجعتم عبدالبهاء را به صُلّابَه می زنم."(٤) بنابراین قول می بایست ابتدا قشون انگلیس فلسطین را فتح کند، به حیفا درآید، همکاری ادّعائی حضرت عبدالبهاء با این قشون صورت گیرد، جمال پاشا به تهدید حضرت عبدالبهاء پردازد و از آن پس قصد مصر کند. و حال آن که جمال پاشا این تهدید (٥) را در حین توقّف در فلسطین و در حین حکومت بر شامات نمود، از آن پس به قصد فتح مصر حرکت کرد، و مدّتی بعد از شکست او در مصر بود که قشون انگلیس به فلسطین روی آورد و موفّق به تسخیر حیفا گردید. پس چگونه می توان تصوّر کرد که واقعۀ آینده (ورود قشون انگلیس به حیفا در سال ١٩١٨) موجب حدوث واقعۀ گذشته (تهدید جمال پاشا) گردیده باشد؟
البتّه نویسندۀ جزوه می توانست خود را دچار این اشکال نسازد، بدین ترتیب که تمام مطلب را از مأخذی که به آن اعتماد کرده بود بعینه یا به تلخیص نقل کند. مأخذ او چنان که خود گفته است (٦) صفحۀ ٤٤٦ جلد اوّل کتاب خاطرات حبیب بوده و در این کتاب در این باره چنین آمده است: "جمال پاشا وقتی که به قدس (اورشلیم) می رود از لوایح پی در پی ناقضین و عداوت یاسین نام مُستنطِق بغض و کین جمال پاشا تحریک می شود و قول می دهد که اگر به زودی فتح مصر نمودم در مراجعتم عبدالبهاء را به صُلّابَه می زنم..." و البتّه اگر تمام این مطلب را از مأخذ آن با مراعات دقّت و امانت نقل می کرد دیگر تهدید جمال پاشا را با بذل آذوقه به قشون انگلیس مربوط نمی ساخت. بلکه معلول تحریکات پیمان شکنان و ستم پیشگان می شمرد در نتیجه دچار امر محال نمی شد. لاحِق را بر سابق مقدّم نمی گرفت، ترک احتیاط نمی کرد و روح تاریخ را نمی آزرد.
گرچه بی احتیاطی او تنها در این نیست که ترتیب وقوع وقایع را از نظر دور دارد. بلکه این غفلت نیز از قلم وی سرمی زند که مطلبی را از مأخذ آن به طور ناتمام و ناصواب نقل کند. مثلاً می گوید: "حضرت عبدالبهاء که این موضوع را متوجّه می شود پس از گفتگو با افسران ارشد انگلیسی آنها را از نگرانی خارج می کند و می فرماید: "من به اندازۀ ارتش شما آذوقه دارم و درب انبارهای خویش را که از قبل آذوقه زیادی در آن پنهان فرموده بودند بروی سپاهیان انگلیسی می گشایند و این موضوع باعث پیروزی سپاهیان انگلیس در فلسطین می شود."(٧) و در همین جا با علامتی که می گذارد به حاشیه می رود و به مأخذ نقل قول یعنی کتاب شاهراه منتخب (٨) تألیف لیدی بلامفیلد (٩) ارجاع می کند. خواننده همین مأخذ را برمی دارد و در همان صفحه ای که او اشاره کرده است مطلبی را می خواند که ترجمۀ دقیق آن به فارسی چنین است: "آمادگی برای اوضاع و احوال زمان جنگ را حضرت عبدالبهاء حتّی قبل از مراجعت به فلسطین یعنی بعد از اَسفارِ مبارک ترتیب دادند. ساکنین قرای نقیب و سمره و عدسیّه را تعلیم کردند که چگونه به کشت غلّات بپردازند و محصول فراوانی از آن به دست آورند. این امر در دورۀ قبل از جنگ و در طیّ سال های نقصان آذوقه حاصل از جنگ انجام گرفت. مقادیر عمدۀ غلّات در چاه هائی که تعدادی از آنها را رومیان ساخته بودند و اکنون می توانست مورد استفاده قرار گیرد انبار شد و بدین ترتیب بود که حضرت عبدالبهاء موفّق گردید تا تعداد بی شماری از فقرا را در حیفا و عکّا و در اطراف آن دو شهر در طیّ سال های مَجاعَه از ١٩١٤ تا ١٩١٨ تغذیه فرماید، اطلاع یافتیم که هنگامی که ارتش انگلیسی وارد حیفا شد با مشکلاتی از لحاظ تأمین آذوقه مواجه گردید. افسر فرمانده برای مشورت به حضور مبارک رفت. حضرت عبدالبهاء در جواب فرمودند: من غلّه دارم شخص نظامی با حیرت سؤال کرد: حتّی برای قشون؟ فرمودند: حتّی برای قشون بریطانیا هم غلّه دارم."(١۰) آنگاه خواننده حیرت می کند که چرا باید اقدام احتیاطی حضرت عبدالبهاء را در بارۀ تهیّۀ آذوقه برای سال های جنگ جهانی بدینگونه تعبیر نمود؟ چرا باید از این مطلب که تعداد بی شماری از فقرای حیفا و عکّا و حوالی آن دو شهر در دورۀ چهار سالۀ جنگ جهانی با این آذوقه تغذیه شده اند و از مرگ حتمی در زمان قحطی و گرسنگی و بینوائی و بی پناهی نجات یافته اند صرف نظر کرد؟ چرا باید از قسمتی از قول صریح مؤلّف کتاب که مأخذ نقل قول نویسنده است و لابد مورد اعتماد اوست چشم پوشید؟ چرا باید تنها به قسمت دیگری از کلام او که دلالت بر این دارد که قشون انگلیسی نیز پس از غلبه بر عثمانیان و ورود به حیفا به این آذوقه دست یافته اند دیده گشود؟ و سرانجام چرا باید جمله ای از خود بر آن افزود که درب انبارهای خود را ... بروی سپاهیان انگلیسی می گشاید، و این موضوع باعث پیروزی سپاهیان انگلیسی در فلسطین می شود، و این جمله را با بی باکی و بی پروائی به مؤلّفی نسبت داد که خبری از آن در کتاب او نیست؟ یا مثلاً می گوید: "سپس زمانی که پیروزی اسرائیل مسجّل می شود حضرت عبدالبهاء دست به آستان الهی برداشته برای عزّت اسرائیل و وشوکت یهودیان که توانسته اند مردم فلسطین را آواره و دربدر نمایند دعا می کند."(١١) غافل از این که "پیروزی اسرائیل" و "آوارگی و دربدری مردم فلسطین"(١٢) در سال ١٩٤٨ میلادی رخ داده و صعود حضرت عبدالبهاء در سال ١٩٢١ واقع شده و بدین ترتیب نویسنده بر خود لازم آورده است که واقعه ای را بیست و هفت سال در مجرای تاریخ عقب تر براند تا بتواند بر اثبات دعوی خود از آن بهره برگیرد و این حدّ اقلّ امکان است والّا به شهادت کتابی که مأخذ نویسنده در نقل کلام حضرت عبدالبهاء است (١٣) این کلام مدّتی قبل از صعود آن حضرت ادا شده است.   
یا مثلاً در جای دیگر می گوید که "دولت اسرائیل بسیار نمک نشناس خواهد بود اگر به این الطاف پاسخ نگوید. این است که وظیفۀ خویش را عمل نمود. همه گونه وسائل راحتی و آسایش اهل بهاء را فراهم می آورد". حضرت ولیّ امرالله شوقی ربّانی فرمودند "دولت اسرائیل وسائل راحتی ما را فراهم کرد"(١٤) آنگاه در همین جا علامت می گذارد. به حاشیه می رود، مأخذ نقل قول حضرت ولیّ امرالله را صفحۀ ٢ شمارۀ ٨ اخبار امری سال ١۰٧ اعلام می دارد. خواننده احتیاط می کند، شمارۀ ٨ سال ١۰٧ نشریۀ اخبار امری را به دست می آورد، صفحۀ دوّم آن را سراسر می خواند، چنین کلماتی که نویسندۀ جزوه در داخلۀ علامت نقل قول " " آورده و تو گوئی اصل کلام را نقل کرده است هرگز در آن نمی یابد. بار دیگر مرور می کند باز چنین کلماتی در برابر نظر قرار نمی گیرد. به تصوّر این که شاید اشتباهی در ذکر شمارۀ صفحه رخ داده باشد صفحات دیگر را سطر به سطر می خواند ولیکن هرگز به چنین جمله ای برنمی خورد! ناگزیر یک بار دیگر اعتراف می کند که قلمی دچار سهو شده و از صحّت نقل مطلب عدول کرده است، یا کلام دیگری را به طرزی که مطابق مطلوب او بوده تفسیر نموده است. یا خود او نتیجه ای به دست آورده و صاحب کلام را ولو چنین نگفته باشد ملزم به ادای آن پنداشته است و اینها همه جز تحریف تاریخ نیست. یا مثلاً به نقل مطلبی از شخصی بنام فرد هیفت (١٥) که بهائی نبوده و در سفری که به حیفا نموده به ملاقات حرم مبارک حضرت ولیّ امرالله رفته و شرح مکالمۀ خود را در یکی از مجلّات خارجه (١٦) درج کرده است می پردازد. ترجمۀ این مطلب را از نشریۀ اخبار امری (١٧) می آورد ولیکن مقدّمۀ مترجم را بر آن ترجمه از نظر دور می دارد. زیرا در این مقدّمه آمده است که این مطلب "مقاله ایست به قلم یکی از زائرین غیر بهائی ارض اقدس ... مترجم این مقاله نهایت کوشش را به کار بسته است که در ترجمه امانت را مَرعیّ داشته و تا آنجا که میسّر بوده مطالب را در آن طوری که نویسندۀ غیر بهائی به رشتۀ تحریر درآورده به فارسی منعکس سازد." و از توجّه به این مقدّمه معلوم می شود که نشریۀ اخبار امری خود را و جامعۀ بهائی را مسؤول این مقاله نمی شمارد و به عنوان روایت یکی از کسانی که بهائی نیستند به درج آن می پردازد. مع ذلک در همین مقاله ای که شخص غیر بهائی نوشته و او به نقل قطعه ای از آن پرداخته است اوّلین جملۀ همان قطعه را از قلم می اندازد که چنین است: "به دیانت یهود همان قدر عقیده مندیم که به سایر ادیان معتقدیم"(١٨) و البتّه اگر این جمله در بدو مقال ذکر می شد به آسانی معلوم می گردید که تخصیص علاقۀ اهل بهاء به حکومت اسرائیل با استناد به چنین کلامی ظلم فاحش است، پیوستگی امر بهائی به عکّا و حیفا از آن روست که مراقد مطهّرۀ حضرت باب و حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در آن قرار دارد، و این حلقه از این زنجیر از قبیل حلقۀ دیگری است که نام آن مسجد الاقصی است و پیوند ناگسستنی اهل اسلام یا شهر اورشلیم به شمار می آید. این ارتباط را شائبۀ سیاست نیست، چنانکه همان شخص غیر بهائی نیز در همین مقالۀ خود از قول حرم مبارک چنین آورده است: "بهائیان ... از دخالت در امور سیاسیّه و دسته بندی های سیاسی قطعیّاً برکنارند."(١٩)
یا مثلاً می گوید: "در حالی که در اغلب کشورهای اسلامی شعائر امر بهائی ممنوع اعلام گردیده، دولت اسرائیل همه گونه آزادی را به احبّای الهی ارزانی داشته حتّی آنها را از مالیات های گزاف معاف می کند."(٢۰) امّا شاهدی که برای اثبات این دعوی دارد بیانی از حضرت شوقی ربّانی است به این مضمون: "در ارض اقدس شعائر امریّه بی پرده و حجاب مجری گشت و تسجیل عقدنامۀ بهائی در دوائر حکومتی و معافیّت مقامات (مقدّسه) و توابع آن از رسوم دولت از طرف اولیای امور تصویب گردید."(٢١) این بیان مبارک چنانکه در حاشیۀ همان صفحه از همان جزوه ذکر می شود از توقیع مورّخ نوروز سال ١۰١ معروف به لوح قرن احبّای ایران است که سال نزول آن مطابق سال ١٩٤٤ میلادی یعنی چهار سال قبل از تشکیل دولت اسرائیل بوده و تازه در ضمن آن اشاره به وقوع واقعه در زمان ماضی شده است. بنابراین باز باید گفت که کسی عنان قلم را رها کرده و دقّت کلام را فرو گذاشته و معافیّت مقامات متبرّکۀ بهائی را از رسوم دولتی چندین سال نزدیک تر آورده است تا بتواند کسانی را که چنین کرده اند اولیای امور دولت اسرائیل بنگارند و باز از این طریق بر تاریخ ستم روا دارد. باری این معافیّت به شهادت مدرکی که مأخذ نقل قول است در زمان حکومت فلسطین قبل از آن که دولت اسرائیل بر سر کار آید حاصل شده و از آن پس نیز دوام یافته است. و علی الاصول در همۀ جای جهان رسم جاری بر آن است که بقاع و معابد و اوقاف اهل ادیان و مخارجی را که بدانها تعلّق می گیرد از مالیات معاف دارند و این امر متعارف نباید تعجّب کسانی را باعث آید (٢٢) مگر در کجا رسم است که از مسجد و کلیسا و کنیسه و آتشکده یا از مقابر و بقاع و روضات و مَشاهد مالیات بگیرند تا بتوان بر حکومت اسلامی فلسطین خرده گرفت که چرا مقامات متبرّکۀ بهائی را از مالیات معاف ساخت و دولت تالی خود را نیز به ادامۀ این معافیت بر طبق رسم متداول واداشت؟
و چون بنابر اصول باشد بهتر آن که به چند نکتۀ دیگر در این مورد به مناسبت اشاره کنیم: علی الاصول پیشگوئی از حوادث آتیه در شأن علم غیبی است و مظاهر مقدّسه به حکم وحی الهی از این قدرت برخوردارند که گاهی به اذن خدا پرده از روی اموری که در پس پردۀ قضاست به یکسو زنند. اگر کسی بسبب انکار وحی و نبوّت و علم غیب و سایر معتقدات از این قبیل منکر این قدرت باشد بأسی بر وی نیست و با او بحث دیگر باید کرد، ولیکن کسی که بنام دین سخن می گوید در امکان چنین امری بحثی ندارد و قدرت انبیا را به پیش گوئی از واقعۀ آتیه مسلّم می شمارد. و البتّه چون آن واقعه پس از این نبوّت وقوع یابد دلالت بر علم محیط آنان می کند و اخلاص اهل ایمان را افزون می سازد، و ضمناً امکان دارد که کسانی نیز در این میان انصاف را به کنار گذارند و به سوء تعبیر پردازند. حضرت بهاءالله شکست ناپلئون سوّم را قبل از وقوع آن خبر داد.(٢٣) حضرت بهاءالله وقوع جنگ جهانی نخستین را نبوّت فرمود و ساحل رودخانۀ راین (٢٤) را در حدود چهل سال قبل از وقوع این جنگ یک بار دیگر به خون آغشته دید. (٢٥) حضرت بهاءالله نالۀ برلین را پیش از آنکه بر حسب ظاهر برخیزد، حتّی در بحبوحۀ عزّت و جلال آن، به گوش جان شنید. (٢٦) حضرت بهاءالله انقلاب طهران و حکومت مردم را بر کشور ایران سال ها قبل از آن که واقع شود بیان داشت. (٢٧) حال اگر در این میان روی آوردن یهود به اراضی مقدّسه نیز به علم ازلی الهی معلوم بوده و از آن پس در صحنۀ زمان تحقّق یافته باشد چه جای ایراد است؟ چرا باید ترک انصاف گفت، برای انکار چنین علمی خلط کلام کرد و راه ستم سپرد؟ هرگاه کسی اَلعَیاذُ بِالله جسارت را بدان پایه رساند که کلام خدای را، تعالی شأنه، در پیشگوئی غلبۀ روم بر ایران در متن قرآن مجید و وعدۀ نصرت به آن دولت (٢٨) را دلیل بر حمایت از سیاست امپراطوری روم در جزیرة العرب بگیرد در حقّ او چه باید گفت؟ "خاکش بر دهان باد!" علی الاصول به حکم دیانت بهائی نمی توان ارتباط سیاسی خاصّی با دولتی یا حزبی در یکی از ممالک یافت. "بهائیان به اوطان خود نیز تعلّقی و تمسّکی شدید دارند" (٢٩) و هر خیانتی را جز خیانت به وطن قابل تحمّل می شمارند (٣۰) بهائیان به وحدت عالم انسان و لزوم استقرار صلح و سلام در بین ملل و دول و اقوام از صمیم فؤاد معتقدند. بهائیان به اطاعت دولت متبوعۀ خود در هر مملکت، در اموری که با حکم وجدان منافات نجوید، مأمورند. ولیکن هرگونه پیوندی را با هرگونه سیاستی گسسته و تنها به خدمات روحانی و اخلاقی و علمی و ادبی و عمرانی و زراعی و فنّی و اداری دل بسته اند از این رو مناقشات اهل سیاست را در اراضی فلسطین و حول و حوش آن نیز مثل هرگونه جدالی در هر زمانی و هر مکانی خارج از حیطۀ مداخلۀ خود می شمارند و در این مورد هم مانند سایر موارد هر حکمی را به اقتضای مصلحت مملکت خود که تشخیص آن در هر زمان با حکومت متبوعه است مطاع و محترم می شمارند و توجّه روحانی آنان به آن اراضی تنها بسبب استقرار اجساد شریفۀ اولیای امر مبارک بهائی، به ارادۀ دو دولت ایران و عثمانی، در عکا و حیفاست. این مطلب را با نقل شاهدی از یکی از توقیعات حضرت شوقی ربّانی ولیّ امرالله که به اختصاص در این مورد خطاب به آقای امیل سندراستوم، رئیس کمیسیون مخصوص سازمان ملل متّحد برای حل وفصل مسألۀ فلسطین در تاریخ سپتمبر ١٩٤٧ صادر شده است می توان اثبات کرد. ترجمۀ قسمتی از این مکتوب چنین است: "خاك فلسطین محل استقرار عرش سه طلعت اعظم دیانت بهائی بوده ... دیانت بهایی دیانتی است بكّلی غیر سیاسی، وما در كشمكش و منازعۀ سخت كنونی كه در باره سرنوشت آیندۀ ارض مقدّس و مردم آن جریان دارد از طرفی هیچ گونه مداخله و جانبداری نداشته و از طرف دیگر در نوع و چگونگی سیاست آیندۀ این كشور نظر خاصّ و توصیه ای نداریم. مقصد و مرام ما استقرار صلح عمومی در عالم و میل و مراد ما مشاهدۀ بسط عدالت در جمیع شؤون جامعۀ انسانی وازجمله در امور سیاسی است. چنانكه عدّۀ زیادی از پیروان [آیین] ما ازاعقاب یهودیان و مسلمین بوده و دیانت بهائی نسبت به هیچ یك از این دو گروه تعصّبی نداشته و ما بهائیان بسیار مشتاق و مایلیم به نفع مشترك خود آنها و به صرفه و صلاح كشور میان آنها صلح و آشتی برقرار سازیم. امّا در تصمیماتی كه نسبت به آیندۀ فلسطین اتّخاذ می شود مطلبی كه برای ما اهمیّت دارد این است كه هر كس حكومت حیفا و عكّا را بدست می گیرد به این نكته واقف باشد كه در این منطقه مركز اداری و روحانی یك آئین جهانی قرار دارد و باید استقلال آن آئین و اختیار ادارۀ امور بین المللی آن بوسیلۀ این مركز و همچنین حقّ بهائیان عموم كشورها در مسافرت به منطقۀ مزبوره برای زیارت (با همان امتیازاتی كه در این خصوص یهودیان و مسلمین و عیسویان برای زیارت بیت المقدّس دارند) رسماً شناخته و برای همیشه محفوظ و رعایت گردد." [٢]
و علی الاصول رفتار بهائیان که بر طبق تعالیم اولیای دین خویش به اجتناب از مجادلات سیاسی، در عین تمسّک به مصالح وطنی و نوعی از طریق تعلّق روحانی و وجدانی، مکلّف شده اند چگونه جز این تواند بود؟ نصوص الواح و آثار در این باره بسیار است، و در این جا به قصد رعایت اختصار تنها به درج یک نمونه اکتفاء می توان کرد. حضرت ولیّ امرالله در توقیع مبارک خطاب به احبّای ممالک متّحدۀ امریکا و کانادا مورّخ ٢١ مارس ١٩٣٢ مطلب اکیدی در این باره مرقوم می دارند که قسمتی از ترجمۀ آن چنین است: "احبّا باید ... از منازعات و مجادلاتی که جزء لایَنفَکِّ اهداف سیاسیّون است بپرهیزند ... چنین رویّه ای به هیچ وجه به مفهوم بی اعتنائی نسبت به مصالح و اهداف ملّی و متضمّن عدم اطاعت از دولت های حاکم و رسمی نیست. و به هیچ روی منکر وظیفۀ مقدّس آنان در اجراء و تحقّق منافع و علائق دولت و ملّت خویش به وجه احسن نیست. دیانت بهائی نشان دهندۀ علاقۀ شدید و تعلّق خاطر هر بهائی واقعی به خدمت مقرون با فداکاری و بدون تظاهر، و وطن خواهی کامل، و علاقمندی به مصالح عالی مملکت خویش به نحوی است که هیچگونه انحرافی از موازین عالیۀ جامعیّت و صداقتی که در تعالیم این امر عظیم مندرج است پیدا نکند ... احبّا لازم است اعلام نمایند که در هر کشوری که ساکنند و هر اندازه مؤسّساتشان پیشرفته و علاقۀ ایشان به اعمال قوانین و اجراء اصول اعلان شده توسّط حضرت بهاءالله بیشتر باشد مَعَ هذا بدون تأمّل به اجراء این قوانین و اعمال این اصول تحت شرائط و مقرّرات و قوانین آن کشور خواهند پرداخت." [٣]
و علی الاصول تقدیم دعا به ساحت کبریا در حقّ اولیای حکومت و رؤسای مملکت مثل سایر طبقات اُمَم چه از جمله دوستان باشند و چه خود را دشمن آنان بدانند، خواه رسم موافقت پیش گیرند و خواه از در مخالفت درآیند، شیمۀ اولیاء و اصفیاست، تا اگر عادلند بر اثر آن دعا در عدل خود پایدار مانند و اگر عادل نیستند از آن کلمات عالیات عبرت گیرند و نصیحت پذیرند. دست حکمت و شفقت چراغ هدایت فراراه اهل ضلالت دارد و آنان را از وادی نکبت و ذلّت باز رهاند، و البتّه اگر چنین نشود و مدارای لطف حقّ اثر نگذارد آیت قهر و غضب راه بر اهل طغیان می بندد. چرا باید آن همۀ ادعیۀ شاملۀ کاملۀ حضرت عبدالبهاء را در حقّ جمیع نوع انسان از تمام اقوام و اجناس و اصناف نادیده انگاشت، یا بر وجه مثال چرا باید از دعای او در حقّ مظفّرالدّین شاه قاجار که در زمان وی آن همه ستم بر اهل بهاء در ایران رفت صرف نظر کرد (٣١) یا چرا باید دعای حضرت عبدالبهاء را در بارۀ سلطان عبدالحمید خان خلیفۀ آل عثمان، که دشمن جان شکار آن حضرت بود ناشنیده گرفت، (٣٢) و در این میان تنها به دعای او در حقّ جرج پنجم پادشاه انگلستان استناد کرد، [٦] و همین یک دعا را نشانۀ لطف خاصّ کسی که فیض عامّ او هیچ محتاج دعائی را نومید نمی سازد بشمار آورد؟
البتّه باید در ختام کلام تأکید کرد که اهل بهاء تمام حملاتی را که بر آنان می شود حمل بر اشتباه می کنند، یا نتیجۀ سوء تعبیر می دانند، یا فرع دوری و جدائی اهل ادیان از یکدیگر می شمارند. و این نکته را مسلّم می گیرند که کسانی که به صدق مبین تدیّن به دین حنیف اسلام یا هر دین دیگری از ادیان دارند با تجاوز و تعدّی بر عقاید دیگران یا ایراد تهمت به آنان دمساز نیستند. و اگر به حقایق مطالب راه جویند از در دوستی درمی آیند، زبان آشتی می گشایند، مجال از کف اهل غرض می ربایند. در چنین حالی، یا در چنین مآلی، روی همۀ دل ها بسوی مقصد واحد برمی گردد. نور هدایت از افق حقیقت می تابد. نشان از ظلمت عداوت که موجب ظلم و مجوّز تهمت است نمی ماند. از آن پس دیگر کسی چشم بر حقیقت نمی بندد، گوش به تهمت نمی گشاید، دعا را حمل بر ریا نمی کند، رسم محبّت را حکم سیاست نمی خواند، ندای وفاق را شعار نفاق نمی داند. همه کس در همه جا صلح و سلام و صحّت و امان می یابد و صدق کلام حقّ را نه تنها به دیدۀ جان، بلکه به حسّ و عیان، می بیند: "دَعوٰیهُم فیها سُبحانَکَ اللّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُم فیها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعوٰیهُم اَنِ الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین". (٣٣)  
 
* مأخذ: کتاب "دکتر علی مراد داودی، مقالات و رسائل در مباحث متنوّعه"، جلد سوّم، تهیّه و تنظیم وحید رأفتی، نشر مؤسّسۀ معارف بهائی، کانادا، ١٥۰بدیع، ١٩٩٣ میلادی، صص: ١٦٧- ١٨٢.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیرنویس ها
(١)- چنانکه همین خطا را شخص دیگری در جای دیگر نمود و مطلبی را از کتابی به نام "مسافرت به شمال هندوستان..." تألیف A. Conolly [١] نقل کرد که در آن کتاب وجود نداشت و اعتراض ادبا را برانگیخت (ص ٢١٧ قسمت اوّل کتاب "امیر کبیر و ایران" تألیف فریدون آدمیت، چاپ اوّل). 
(٢)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید"، صفحۀ ٣.
(٣)- "جمال پاشا (١٩٢٢-١٨٧٢) از سرداران قشون عثمانی كه در ایّام جنگ جهانی اوّل به ظلم و قساوت در لبنان و سوریّه و اعدام اعیان و ادبا به تهمت خیانت به دولت عثمانی شهره شد و سرانجام در تفلیس به قتل رسید" (المنجد، قسمت اعلام).
(٤)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید"، ص ٤-٥.
(٥)- به سبب بغض مذهبی و بر اثر تحریک ناقضین.
(٦)- حاشیۀ ١، ص ٥، جزوۀ "تاریخ سخن می گوید".
(٧)- همان جزوه صفحۀ ٣.
(٨)- The Chosen Highway.
(٩)- Lady Blomfield.
(١۰)- ص ٢١۰کتاب.
(١١)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید"، ص ٦.
(١٢)- اصطلاح از نویسندۀ همان جزوه است.
(١٣)- خاطرات حبیب، جلد ١، صفحۀ ٥٣.
(١٤)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید"، صفحۀ ٨.
(١٥)- Fred Hift.
(١٦)- Weekend Magazine، شمارۀ ٣١، سال ١٩٦١.
(١٧)- صفحۀ ٦۰١ شمارۀ ١۰سال ١٣٤۰.
(١٨)- صفحۀ ٥٩٤ همان شماره.
(١٩)- صفحۀ ٦۰١ همان شماره.
(٢۰)- صفحۀ ٥٩٩ همان شماره.
(٢١)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید"، صفحۀ ٨ و باید دانست که کلمۀ "مقدّسه" بعد از کلمۀ مقامات در این جزوه حذف شده است.
(٢٢)- جزوۀ "تاریخ سخن می گوید" صفحۀ ١۰.
(٢٣)- "یا مَلِکَ باریسَ ... بِما فَعَلتَ تَختَلِفُ الاُمُورُ فی مَملِکَتِکَ وَ تَخرُجُ المُلکُ مِن کَفِّکَ جَزاءَ عَمَلِکَ اِذاً تَجِدُ نَفسَکَ فی خُسرانٍ مُبینٍ ... (صفحۀ ٥۰کتاب مبین، جلد ١ آثار قلم اعلی).
(٢٤)- Rhin, Rhine
(٢٥)- "یا شَواطِیَ نَهرِ الرَّینِ قَد رَأیناکِ مُغَطّاةً بِالدِّماءِ بِما سُلِّ عَلَیکِ سُیُوفُ الجَزاءِ وَ لَکِ مَرَّةً اُخری" (کتاب مستطاب اقدس)
(٢٦)- "وَ نَسمَعُ حَنینَ البِرلینِ وَلَو اِنَّها الیَومَ عَلی عِزٍّ مُبینٍ" (کتاب مستطاب اقدس)
(٢٧)- "یا اَرضَ الطّاءِ ... سَوفَ تَنقَلِبُ فیکِ الاُمُورُ وَ تَحکُمُ عَلیکِ جُمهُورُ النّاس" (کتاب مستطاب اقدس)
(٢٨)- الم غُلِبَتِ الرُّومُ فی اَدنَی الاَرضِ وَ هُم مِن بَعدِ غَلَبِهِم سَیَغلِبُونَ فی بِضعِ سِنینَ لِلّهِ الاَمرُ مِن قَبلُ وَ مِن بَعدُ وَ یَومَئِذٍ یَفرَحُ المُؤمِنونَ بِنَصرِاللهِ یَنصُرُ مَن یَشاءُ وَ هُوَ العَزیزُ الرَّحیمُ وَعدَ اللهِ لایُخلِفُ اللهُ وَعدَهُ وَلکِنَّ اَکثرَ النّاسِ لایَعلَمُونَ". [آیات ١-٥ سورۀ روم- (٣۰)]
(٢٩)- حضرت ولیّ امرالله، توقیع مورّخ ٨ جون ١٩٢٥. نقل از اخبار امری، سال ٥٧، ص ٣۰٢ (شهر المسائل ١٣٥).
(٣۰)- "هر ذلّتی را تحمّل توان نمود مگر خیانت به وطن و هر گناهی قابل عفو و مغفرت است مگر هتک ناموس دولت و مضرّت ملّت" (حضرت عبدالبهاء، نقل از ص ٢٨٦، ج ٣، امر و خلق).
(٣١)- "اَللّهُمَّ اَیِّدِ المَلِکَ العادِلَ المُظَفَّر ..." [٤]
(٣٢)- اِلهی اِلهی اَسألُکَ بِتَأییداتِکَ الغَیبِیَّةِ وَ تَوفیقاتِکَ الصَّمَدانِیَّةِ وَ فُیُوضاتِکَ الرَّحمانِیَّةِ اَن تُؤَیِّدَ الدَّولَةَ العَلِیَّةَ العُثمانِیَّةَ وَ الخِلافَةَ المُحَمَّدِیَّة ..." (جلد ٢ مکاتیب) [٥]
(٣٣)- سورۀ یونس آیۀ ١۰.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت ها
[١]- H. Arthur Conolly. Journey to the North of India Overland from English through Persia, Russia & Afghanistan (London: Richard Bentley, 1834).
[٢]- برای مطالعۀ توقیع حضرت ولیّ امرالله (مورّخ ١٤ جولای ١٩٤٧) خطاب به آقای امیل سندراستوم رئیس کمیسیون مخصوص سازمان ملل متّحد در قضیّۀ فلسطین ن ک به کتاب توقیعات مبارکه ١۰٢- ١۰٩، ص ٨۰.
[٣]- برای مطالعۀ توقیع حضرت ولیّ امرالله (مورّخ ٢١ مارس ١٩٣٢) خطاب به بهائیان ایالات متّحدۀ امریکا و کانادا ن ک به کتاب The World Order of Baha’u’llah, pp. 51- 68.
[٤]- تمام این مناجات چنین است:
"هُوَاللهُ اَللّهُمَّ اَیِّدِ المَلِکَ المُظَفَّرَ المُعَظَّمَ بِتَأییداتِکَ الغَیبِیَّةَ وَ وَفِّقهُ بِتَوفیقاتٍ سَمائِیَّه وَ احفَظهُ مِن شَرِّ الاَعداءِ فی صَونِ حِمایَتِکَ وَ اشمَلهُ بِلَحَظاتِ اَعیُنِ رِعایَتِکَ اِنَّکَ اَنتَ الحافِظُ العَظیمُ ع ع". (مجموعۀ مکاتیب حضرت عبدالبهاء، طهران: لجنۀ ملّی محفظۀ آثار امری، شهر المسائل ١٣٣ ب، مجموعۀ شمارۀ ٨٨، ص ٣٨٤).
[٥)- کتاب مکاتیب عبدالبهاء، ج ٢، ص ٣١٢.
[٦]- برای مطالعۀ مناجات حضرت عبدالبهاء در حقّ جرج پنجم ن ک به کتاب مکاتیب عبدالبهاء، ج ٢، ص ٣٤٧.