خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

علی کشتگر: بیدادی که بر تو رفته

July 27, 2011
علی کشتگر: از آن شب های بلند زمستان جهرم، که پدر بزرگ کنار اجاق گرم چای می نوشید و برا ی ما کودکان و نوجوانان قصه های شیرین می گفت نیم قرنی می گذرد. یکبار پدر بزرگ داستان وحشتناکی تعریف کرد که کابوس آن هرگز جان و روان من را رها نکرد. داستان “بابی کشی”.
آنچه از آن ماجراهای هولناک برای همیشه در ذهن من مانده آن است که گویا در ماه محرم یکی از سالهای اوایل قرن به تحریک یکی از مراجع به نام آیت اله سید ابوالحسن شیرازی شیعه های متعصب و جاهل مامور قتل بهائیان می شوند. در مساجد جمع می شوند و پس از آن که آخوندها حسابی تهیج و تحریک شان می کنند، شبانه با تبر، کارد و چماق به خانه و کاشانه بهائیان هجوم می برند. درب خانه هایشان را می شکنند از دیوارهاشان بالا می روند، از بستربیرونشان می کشند و در برابر چشم فرزندان به جانشان می افتند. بزرگترها یعنی پدرها و مادرها را به قتل می رسانند و کودکانی که هنوز به سن بلوغ فقهی نرسیده بودند زنده و بی سرپرست رها می کنند. مرد جوانی به نام کاظم که به دشنام او را “کاظم توره”(۱) می نامیدند و از دست آنان به باغهای اطراف شهر فرار می کند را وقتی پس از تعقیب و گریز در خارج از شهر گیر می اندازند در وسط می گیرند و با سبعیت تکه تکه می کنند و همانجا کنار تپه ای دفن می کنند که تا من در آن شهر زندگی می کردم وقتی کسی می خواست نشانی جایی در آن نزدیکی ها بدهد می گفت “همون بغل قبر “کاظم توره!”
پدربزرگ می گفت که این فجایع مربوط به دوره قاجار است که هنوز حکومت مرکزی چندان قدرت نداشت. یعنی در زمان نوجوانی او. بعدها فهمیدم که عین همین جنایات در شیراز و برخی از دیگر شهرهای استان فارس نیز در همان زمان رخ داده است. همیشه از نوجوانی پس از شنیدن این قصه با این کابوس زندگی می کردم که عده ای وحشی و متعصب با کارد و قمه به دنبال یکی که عینا مثل خود آنها است اما مثل آنها فکر نمی کند افتاده اند که او را بکشند. گاهی نیز خودم بودم که فرار می کردم و انگار پدر بزرگ بود که با تبر دنبالم می کرد. شاید همین مرا نسبت به نفرت متعصبین مسلمان و کینه شان به بهائیان به شدت حساس کرد.
رضا شاه که می آید و کم کم شهربانی و دادگستری و ارتش سراسری پا می گیرد، جلوی این گونه فجایع گرفته می شود. و دیگر کسی نمی تواند بدون ترس از امنیه و عدلیه و بدون مجازات به این جنایات هولناک دست یازد. هم مراجع دست و پای خود جمع می کنند و هم دسته های متعصب مذهبی. البته هیئت ها و انجمن های ضد بهایی هم چنان هستند، اما فعالیت هایشان از مرز تبلیغ فراتر نمی رود. آرزوی کشتن بهائیان را در دل دارند، اما از مکافات عمل، می ترسند.
با روی کار آمدن جمهوری اسلامی محافل و مراجع مرتجع شیعه دوباره میدان دار می شوند و اجازه پیدا می کنند علیه بهائیان که جمهوری اسلامی مذهب آنان را به رسمیت نمی شناسد فعال شوند. از آن زمان تا به امروز بیدادی که بر جامعه بهائیان ایران رفته هولناک تر و برای ما ایرانیان شرم آورتر از آن است که بتوان به آسانی از کنار آن گذشت. ترور، آتش زدن لانه و خانه، محرومیت از تحصیل، محرومیت از مشاغل دولتی و بسیاری از حرفه ها در بخش خصوصی، ، اتهامات کاذب، دستگیری و زندان، محرومیت از دفن مردگان و بدتر از هر چیز بی حقی کامل و ایجاد فضای دایمی ترس و ناامنی برای سیصد و پنجاه هزار بهایی ایرانی و تحمیل غربت و دربه دری به بسیاری از آنان، زخمی عمیق به جان نه فقط بهائیان که بر پیکر ایرانیان به مثابه یک ملت وارد ساخته است.همه مسوول هستیم. بویژه روشنفکران چرا که در برابر عظمت و ابعاد فاجعه این آپارتاید جنایتکارانه مذهبی، واکنش های اعتراضی مان، محقر و مختصربوده اند.و انگار برای خالی نبودن عریضه عرضه شده اند.
هنوزدردفاع بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی مذهبی ازحقوق بشر، بهائیان جایی ندارند و یا در اغلب موارد حداکثر در واژه “وغیره” پنهان اند. یعنی آن که بسیاری از این روشنفکران جرات دفاع از حقوق مسلمانان سنی، و هموطنان مسیحی، کلیمی و زرتشتی را به خود می دهند، اما زحمت و هزینه احتمالی اشاره به حقوق شهروندی هم وطنان بهایی را نمی پذیرند.و یا آن که اساسا اعتقادی به دفاع از آنان ندارند.البته به استثنای استثنائات.
قرن ها پیش در دوران قرون وسطی در زمانه ای که حکومتهای مذهبی اروپا، یهودیان را نفی بلد می کردند، ایرانیان نسبت به تمایزات مذهبی و دینی میان خود با مدارا برخورد می کردند(اشاره ام به گفته های مستند مورخ مشهور ویل دورانت است).هشت قرن پیش شاعر بزرگ ما بنی آدم را اعضای یک پیکر تصویرمی کند که اگر عضوی از اعضای آن دردرد و رنج باشد قرار از همه آدم ها گرفته می شود و ان که از درد دیگری در عذاب نیست، شایسته نام آدمی نمی باشد. به راستی برما چه گذشته است که امروز در قرن بیست و یکم دیگر بنی آدم که هیچ آدم های ساکن ایران یعنی اعضای یک ملت هم عضو یک پیکر و اعضای یکدیگر نیستند.
امیدوارم کار دوست گرامی ام رضا علامه زاده سرآغازی باشد برای پرداختن به آنچه بر هم میهنان بهایی ما در این دوران سیاه گذشته است. چرا که فجایع جمهوری اسلامی و سکوت نسبی جامعه روشنفکری ایران زخم عمیقی بر پیکر ایرانیان به عنوان یک ملت وارد ساخته است. زخمی که هرچه بیشتر پنهان شود پیکر ملت ما را رنجورتر می کند و برای التیام آن به همت همه روشنفکران و فرهیختگان نیاز است.
(۱)-توره در جهرم یعنی شغال