خبر نامه ولوله در شهر

رای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

همزمانی محتوا

شبکه های اجتماعی

دیدگاه ها

چندی پیش راجع به دسته گل جدید آیت الله بهائی ستیز مکارم شیرازی مطلبی تقدیم شد:

اینک در همین مورد مقاله ای را که از آدرس زیر گرفته شده تقدیم دوستان عزیز می کند تا بار دیگر ادعاهای دروغین رعایت حقوق بشر و حقوق شهروندی در جمهوری اسلامی ایران روشن گردد.
جانتان خوش باد

 
عمو مکارم و بعضی از مکرهای او
نویسنده: مریم دادگر                                       
آیت الله مکارم شیرازی،[1] در تاریخ ١٣ آبان ١٣٩٥، در دیدار با دو تن از مقامات وزارت  امور دینی اندونزی که از ایران بازدید می‌کردند گفته است: «دشمنان ما بر ضد ما تبلیغ می‌کنند که اقلیت‌های مذهبی در کشور ما آزاد نیستند، آنان در آزادی و امنیت کامل مشغول گذاران زندگی هستند و این تبلیغات بدون شک دروغ است«. وی همچنین گفته است: «ما فتوا داده‌ایم که اهانت به مقدسات اهل سنت شرعاً جایز نیست  «و برای اثبات  ادعاهای خود می‌گوید: «فرزندان یکی از علمای برجسته اهل سنت مرا عمو صدا می‌زنند«.[2]
آیت الله مکارم شیرازی در بارۀ وضعیت بهاییان ایران به مقامات وزارت امور دینی اندونزی می‌گوید: «اگر امروز عده‌ای با مراجعه به وزارت امور دینی اندونزی ادعا می‌کنند به عنوان یکی از مذاهب موجود در ایران فعال هستند، باید بگویم بهائیت مذهب نیست«.[3]
خطوط زیر مروری است بر وضعیت اقلیت‌های مذهبی در ایران در مقایسه با نظر عمو «مکارم «مبنی بر شرایط «آزادی و امنیت کامل«اهل سنت، بزرگ‌ترین اقلیت دینی مسلمان و  بهائیت، بزرگ‌ترین اقلیت دینی غیر مسلمان در ایران.
اهل سنت، بزرگ‌ترین اقلیت دینی مسلمان
العلفی: دیانت بهائی مستقل است و 2000 بهائی یمنی جزو پیروان این دیانت هستند. 
 
ترجمه ای از مصاحبۀ المشاهد دربارۀ دیانت بهائی و بازداشت بهائیان در یمن، برگرفته از:
 
 
23- 08- 2016
 
المشاهد-  صنعاء- فؤاد عبدالرحيم 
 
 
 
صحبت در بارۀ یهود یمن امریست که یمنیان به شنیدن آن عادت کرده اند، با اینکه تعدادشان از 100 نفر بیش نیست، امّا صحبت در مورد بهائیان یمن امریست که بیشتر یمنی ها از آن اطلاعی ندارند با اینکه بهائیّت از مدت زمانی در این کشور هست.
 
دو هفته پیش دستگاه های امنیتی مربوط به حوثی‌ها و صالح در صنعاء اقدام به دستگیری 68 بهائی که یک گردهمایی جوانان را تنظیم می نمودند کرد، از آن تاریخ به بعد وسائل ارتباط جمعی و ملت اهمیّت زیادی به دانستن دربارۀ این اقلیّت که یکباره ظاهر شد دادند، و سؤالات زیادی دربارۀ راز این پیدایش ناگهانی در اذهان بوجود آمد، پرسش هائی مانند بهائیّت چیست؟ و تعداد پیروان آن در یمن؟ و آیا فرقه ای از اسلام است یا دیانتی مستقل؟ 
 
با این پرسش ها روزنامۀ المشاهد با  عبدالله العلفی گویندۀ رسمی بهائیان یمن ملاقات نمود. 
 
بهائیّت در یمن از 172 سال پیش 
 
* بهائیّت در یمن قبل از برنامۀ دستگیری کجا بود؟
 
- بهائییت از 172 سال پیش در یمن موجود است، وقتی که جوانی بنام علی محمّد شیرازی که در مدینۀ شیراز در ایران بدنیا آمده بود در سال 1260 هجری مطابق 1844 م. وارد "مخا" شد [مُخا از شهرهای ساحلی یمن است که در مسیر سفر دریایی ایرانیان (از بنادر جنوبی ایران به سمت جدّه، مکّه و مدینه) قرار داشته] و بشارت به دیانت بهائی داد و معروف به حضرت باب بود . 
 
* چرا کسی در باره بهائّیت نمی شنید با اینکه بیش از یک قرن و نیم از آن می گذرد همانطور که ذکر کردید. 
 
- بهائیان آداب دینی خود را به صورت طبیعی انجام می دادند، لذا کسی دربارۀ آنان اطلاعی نداشت و الان بعلت این دستگیری ها در صنعاء همه متوجه شدند.  
 
14 بازداشتی بهائی
 
* علت دستگیری چه بود؟ 
 
برگرفته از: http://aasoo.org/articles/86/
سبک پارانوئید در تاریخ‌نگاری ایرانی
 
نویسنده: هوشنگ اسفندیار شهابی
 
درآمد: نظریه‌های توطئه از دوران مشروطه در تاریخ‌نگاری ایرانی رواج داشته و بسیاری از مورخین برجسته از همین دریچه به وقایع تاریخی نگریسته‌اند و در نتیجه تصورات ایرانیان از واقعیت، تا حد زیادی با توطئه‌باوری عجین شده است. این مقاله به کاوش در روایت‌های تاریخیِ گروه‌های مختلف پرداخته و شیوع این پارادایم را در میان ایرانیان تبیین می‌کند.[1]

بسیاری از پژوهشگران به علاقه‌ی وافر ایرانیان به برساختن نظریه‌های توطئه یا باور به آنها پرداخته‌اند. منظور من از نظریه‌ی توطئه، تصوّری از واقعیت است مبتنی بر این فرض که دنیای سیاست بازیچه‌ی دسیسه‌های بدخواهانه و توطئه‌آمیز گروه‌هایی است که اهداف و ارزش‌های آنها با دیگر افراد جامعه مغایرت اساسی دارد. نظریه‌ی توطئه به طور معمول چهار کار انجام می‌دهد. نخست این که، رویدادهای تاریخی یا امور جاری را به خواست آگاهانه‌ی بشر نسبت می‌دهد: هیچ‌ اتفاقی تصادفی نیست. دوم این که، به تمایزی قاطع میان نیروهای خیر و شرّ بشری قائل است، به طوری که جایگاه نیروهای شرّ را بیرون از جامعه‌ی "حقیقی" می‌داند. این نیروهای شرِّ بیرونی می‌توانند خارجی‌ باشند یا اعضای همان جامعه، که در این صورت معمولاً به اقلیّت‌هایی متعلقند که در عین تلاش برای تأثیرگذاری، محتاطانه دور از انظار باقی می‌مانند. سوم این که بر وجود واقعیتی در زیر و مغایر با نمود ظاهری دنیای سیاسی و اجتماعی دلالت دارد: هیچ چیز آن طور که به نظر می‌رسد، نیست. چهارم این که نشان می‌دهد چگونه همه چیز به هم ربط دارد: الگوها را همهجا می‌توان یافت، اما در نگاه سطحی نمی‌توان آنها را دید.[2]
 
البته ایران تنها جامعه‌ای نیست که این نوع استدلال در آن مقبولیّت دارد. توطئه‌باوری تقریباً پدیده‌ای جهانشمول است،[3] اما به طور خاص در خاورمیانه بیشتر رواج دارد.[4] با وجود این، پیش از آن که با برداشتی شتاب‌زده، گرایش به دیدن نیروهای پنهانی شرّ در همه‌‌جا را صرفاً بازتاب درماندگی جوامع پیرامونی در برابر هژمونی غرب و حکومت‌های خودکامه‌ی خود بدانیم،[5] باید اشاره کرد که نظریه‌های ‌توطئه در ایالات متحده بیشترین تنوع (اگر نگوییم نامعقولی) را دارند. در دوران کوتاهی که از استقلال این کشور می‌گذرد، نظریه‌های توطئه بارها مورد استناد قرار گرفته‌اند: از باور به توطئه‌های پنهان یک "طریقت ایلومیناتی"[6] در ابتدای قرن نوزدهم گرفته تا نگرانی از دسیسه‌هایِ نهانی موجودات فرازمینیِ مصمم به تسخیرِ جهان در اواخر قرن بیستم.[7] اولین بار ریچارد هافستتر در مقاله‌ی تأثیرگذارِ سبکِ پارانوئید در سیاست آمریکائی به این استمرار در استناد به نظریه‌های توطئه پرداخت؛ عنوان این فصل با الهام از این مقاله انتخاب شده است.[8] بنابراین، هرچند نباید توضیحات فرهنگ‌شناسان در مورد ساخت نظریه‌ی توطئه توسط ایرانیان را شتاب‌زده رد کرد، اما در استفاده از آنها باید محتاط بود و آنها را صرفاً به عنوان مکمّل عواملِ توضیحیِ عمومی، که در مورد سایر فرهنگ‌ها نیز مصداق دارند، به کار برد.
 
یکی از علل محبوبیت نظریه‌های توطئه این است که پدید‌ه‌های بسیار پیچیده را با تعداد اندکی از علل ساده توضیح می‌دهند. آنها "ساده و گیرا" و "صرفه‌جویانه"‌ هستند، ویژگی‌هایی که در نظریه‌های علمی بسیار مطلوب بوده ولی در جهان نابسامان و نامنسجم بشری از اهمیتی اندک برخوردارند. امّا دقیقاً همین پیچیدگی‌های جهان بشری، فراتر از توان ادراکی افراد نیم‌تحصیل‌کرده‌ای است که به خلق نظریه‌های توطئه گرایش دارند. یوزِف شومپتر این افراد را چنین توصیف می‌کند: مردمانی که "از هرگونه اطلاعات دستِ اول درباره‌ی روابط بین‌الملل و نقش‌آفرینان آن بی‌بهره بوده و در عین حال از تشخیص مفاهیم پوچ عاجزند".[9]
 
سادگی تنها ویژگی‌ای نیست که نظریه‌های توطئه را جذاب می‌کند زیرا در برابر هر تلاشی برای بی‌اعتبار نشان دادن‌ آنها، دو سازوکار دفاعی درون آنها تعبیه شده است. نخست این که، هر حلقه‌ی مفقوده‌ای در زنجیره‌ی علل را ناشی از پنهان‌کاری می دانند، که این خود وجود توطئه را "تأیید" می‌کند. با توجه به همین مطلب، تردید در موجّه‌بودن رویکرد بدگمانانه، که اساس توطئه‌باوری را تشکیل می‌دهد، نشانه‌ی ساده‌لوحی به شمار می‌رود. از سوی دیگر، هرگونه تلاش برای ابطال نظریه توسط اطلاعات واقعی "تأیید می‌کند" که این افراد خود دستی در پنهان‌کاری دارند. با توجه به مصونیت نظریه‌های توطئه در برابر ابطال‌پذیری، این نظریه‌ها به یک معنا تقریباً نظریه نیستند بلکه شاید بهتر باشد آنها را "الگوهای توطئه" بخوانیم، زیرا آنها بیش از هر چیز، واقعیت را ترسیم می‌کنند و دعاوی پیشگویانه‌ی اندکی دارند.[10]
 
 
 
بهائیان، آرزوهای گمشده و امیدهای بازیافته در گرماگرم دو انقلاب
 
نویسنده: آرام آناهید
 
چکیده: قرن بیستم با خیزش ایرانیان برای تحقق آرمان‌هایی چون آزادی، عدالت و برابری آغاز شد. جامعه‌ی ایران اما به سرعت نشان داد که آماده‌ی بخشیدن سهمی از این آرمان‌ها به بهائیان نیست. وقایع انقلاب مشروطه و تاریخ‌پردازی‌های پس ازآن کمک کرد تا بهائیان در تمام طول قرن بیستم همچنان بیگانگانی در سرزمین مادری خویش باقی بمانند. این مقاله روند تداوم حذف وطرد بهائیان در جامعه‌ی ایران قرن بیستم را بررسی می‌کند، توضیح می‌دهد که این روند چگونه خود به یکی از عوامل انقلاب اسلامی بدل شد، و نشان می‌دهد که تجربه‌ی انقلاب اسلامی چگونه فرصتی فراهم آورد تا جامعه ایران درباره چیستی هویت ایرانی تجدید نظر کند و نگاه خود به بهائیان را تغییر دهد.
 
 
ایرانیان قرن بیستم میلادی را با رویای آزادی، برابری، و عدالت آغاز کردند. جنبش مشروطیت، نخستین حرکت بزرگ سیاسی-اجتماعی بود که با آرمان دفاع از حقوق "ملت ایران" به بار می‌نشست. در نخستین لحظات پیروزی، مشروطیت جلوه‌ای به‌ غایت آزادی‌خواهانه داشت. انقلابیون نخستین اعلامیه‌های شاه مبنی بر پذیرش تشکیل مجلس شورا را دوبار پیاپی رد کردند- نخستین بار برای اینکه عبارت "ملت ایران" در آن گنجانده نشده بود، و بار دوم به دلیل آن که با نامگذاری مجلس با عنوان  "مجلس شورای اسلامی" فضا را برای سوء استفاده و اعمال نفوذ احتمالی رهبران دینی به بهانه‌ی دفاع از اسلام باز گذاشته بود.[1] به نظر می‌رسید که جامعه‌ی ایران، و در رأس آن سران مشروطه، عزم خویش را جزم نموده‌اند تا یک بار برای همیشه قدرت سلطنت و روحانیت را با تأکید بر حقوق اولیه‌ی ملت محدود کنند. برای اقلیت‌هایی که همواره تحت فشار زیسته بودند، و به طور خاص بهائیان، این تأکید نویدبخش امکان تحولی بسیار بزرگ بود. از همین رو، آرمان‌های انقلاب مشروطه آنان را نیز همچون دیگران به آینده‌ای که برای جامعه‌ی ایران رقم می‌خورد امیدوار کرد.[2]
 
اما آرزوی گذار به سوی جامعه‌ای آزاد و برابر با چالشی عظیم مواجه بود. نه فقط دستگاه سلطنت، که برخی از مقتدرترین روحانیون سنّتی آرمان تساوی و آزادی را با تردید و حتی انزجار رد می‌نمودند. علمای محافظه‌کاری چون شیخ فضل‌الله نوری اسلام را، نه متکی بر اصل برابری همه‌ی انسان‌ها، که مدافع تفوقِ مسلمانان (خاصه شیعیان) بر دیگران می‌دانستند،[3] و دفاع از آرمان‌ برابری را تلاشی برای نابودی ارزش‌های اسلامی تلقّی می‌کردند. از نگاه نگران آنها، مشروطه‌خواهی به پوششی برای بابیان/بهائیان در جهت کسب حقوقی برابر با مسلمانان و نابودی اسلام بدل شده بود.[4] شکی نیست که پس از چند قرن‌ که فرض برتری شیعیان در تار و پود جامعه‌ی ایرانی تنیده شده بود، این نگرانی قادر به جلب مخاطب بود. بخش بزرگی از جامعه که از یک سو دلبسته‌ی تحولاتی بود که انقلاب مشروطه وعده داده بود، اما از سوی دیگر برای گذار از تعصبات نهادینه شده در جامعه انگیزه‌ای نداشت، دلیلی برای مخالفت با این نگرانی روحانیت نمی‌دید. نخبگان مشروطه نیز، که از همان نخستین روزهای شکل‌گیری جنبش پذیرفته بودند که موفقیتشان در پیشبرد انقلاب موکول به زدوده شدن شائبه‌ی ارتباطشان با بابیان و بهائیان است، عملاً رغبت چندانی به مقابله در برابر فشار سلطنت و روحانیت برای بازتعریف آرمان‌های اولیه‌ی خویش نشان نداند.
 
تأملی بر غفلت‌هايمان
 
بسم‌ الله الرحمن الرحيـم
 
امروز ما ایرانیان در شرایطی قرار داریم که با وجود متحمل شدن سختی‌های اجتماعی و فرهنگی‌ی‌ آزار دهنده؛ و با توجه به داشتن تنوع در دیدگاه‌ها و ایدئولوژی‌های‌مان، هنوز به طور کامل از صفت "نوع‌دوستی" تهی نشده‌ایم. سال‌هاست که عده‌ای از هم‌وطنان‌مان با ملتهای مظلوم فلسطین و لبنان همدردی می‌کنند؛ و در روزهایی که حوادث رقت‌انگیز اروپا و شهر پاریس مردمان جهان را در حیرت فرو برده بود، همدردی بخشی دیگری از مردم ایران با حضور در برابر سفارت کشور فرانسه حرکتی درخور تقدیر را رقم زد.
 
اما شایسته است که به برخورد خویش با موضوعات انسانی کمی عمیق‌تر بیندیشیم. یکی از بارزترین انتقاداتی که در ضمن حوادث ماه‌های اخیر در اروپا از سوی برخی كاربران شبكه‌های اجتماعی مطرح شده است، اعتراض نسبت به تبعیض‌های صورت گرفته توسط سیاست‌پیشگان و رسانه‌ها در ارزش‌گذاری بر حوادث ضد بشری در این مدت اخیر است. قطعا میان مردمان بحرین، یمن، فلسطین، اسرائیل، میانمار، اویغورهای چین، و مردمان شمال آفریقا، سیاه‌پوستان آمریکا و در نهایت ملت سوریه و عراق تفاوتی ماهوی وجود ندارد. قصد این کمترین صحبت درباره‌ی صحت یا نادرستی رویکردهای رسانه‌ای نیست. بلکه آنچه بیش از همه مغفول مانده، شأن و منزلت هم‌وطنان ایرانی ماست که جرم‌شان اقلیت بودن به مفهوم عام است. قطعاً میان زرتشتيان؛ يهوديان؛ مسيحيان؛ مندائيان، بهائیان و سنی مذهبان ایرانی با مسلمانان شیعه ایرانی هیچ تفاوتی در شأن و کرامت انسانی وجود ندارد. در حقیقت میان همه‌ی ما و آن کارتن‌خواب‌هایی که به هر دلیل نتوانسته‌اند در جریان زندگی خویش سلامت روحی، جسمی و مادی خود را حفظ کنند و به بیمارانی ناتوان بدل شده‌اند نیز تفاوتی در انسان بودن وجود ندارد. تنها تفاوت میان ما فقط آن زمینه و علتی است که هر یک از ما را مبتلا به نوعی ستم و بیداد كرده است. برخی يهودی، مسيحی، زرتشتی، مندایی، بهائی و سنی هستند؛ برخی خود را وقف حمایت از حقوق هم‌نوعا‌نشان کرده و به برخوردهای امنیتی دچارند؛ برخی وابسته به قومیت‌های تحت تبعیض هستند؛ عده‌ای نیز فرصت‌های رشد و پیشرفت را به دلیل عدم همنوایی با ایدئولوژی رسمی کشور از دست داده‌اند؛ برخی به دلیل جبر طبقه‌ی اجتماعی-اقتصادی‌شان فقیرند؛ و برخی به هر دلیل موجه یا ناموجهی به بیماری اعتیاد مبتلا شده‌اند. در نهایت همگی به نوعی آن قدر به درد و غم دچار شده‌ایم که از فرصت همدردی و یاری رساندن به هم‌نوعان و هم‌وطنان خود بازمانده‌ایم.
 
اصل این است که فقط یک نوع انسان وجود دارد و دردهای انسان‌ها را نمی‌توان درجه‌بندی کرد و یکی را بر دیگری برتر و دیگری را از یکی کم ارزش‌تر برشمرد.هر ایرانی به هر دلیل و با هر پیش‌زمینه‌ای که به ستم مبتلا شده باشد، درد و غمی برابر با دیگر هم‌وطنان خویش دارد. بدون مبنا قرار دادن چنین اصلی هرگز نخواهیم توانست درباره‌ی همدردی و نوع‌دوستی و مسئوليت‌پذيری ملی سخن بگوییم. اما از آنجا که این کمترین با توجه به موضوعیت خاص تکثر ادیان در سرزمین پهناورمان به مسائل انسانی می‌نگرم، تمایل دارم این بار نیز از غفلتی سخن بگویم که در حق بهائیان ایران در این چند هفته‌ی اخیر روا داشته شده است. دقیقا مصادف با حوادث دردناک اروپا، برخی از همو‌طنان بهائی ما را بازداشت نموده و برخی را مورد آزار و ایذا قرار دادند؛ به طوری که نه کسی شاخه گلی به ايشان هديه کرد و نه اعتراض و همدردی شایسته‌ای توسط جامعه‌ي مدني مدافع حقوق بشرشنيده شد. بی‌شک همان‌ انتقادی را که بر ارزش‌گذاری خبری انواع نقض حقوق بشر در مناطق مختلف دنیا روا می‌داریم، باید بر نادیده گرفتن هم‌وطنان ستمدیده‌ی خویش نیز روا بداریم.
 
بگذارید فرض را بر این قرار دهیم که بهائیان، به دلیل بهائی بودن‌شان محکوم به زندگی با اعمال شاقه هستند! اما آن بی‌نوایانی که تنها جرم‌شان بی‌خانمانی است و قطعا سوءمدیریت‌ها و فسادهای کلان نیز در واپاشیدن بنیان زندگی‌شان نقش داشته؛ شایسته‌ی حمایت و پشتیبانی عمومی نبودند؟ اگر حرمت کمپین‌های حمایت از اقشار محروم به درستی پاس داشته می‌شد، هرگز گروهی نابخردانه به خود اجازه نمی‌دادند تا موضوع کمپین خود را به حرمت‌شکنی کرامت عده‌ای زجر کشیده اختصاص دهند. آنچه این رویداد را دردناک‌تر می‌کند، سکوتی است که ما مردم در حق ایشان شایسته دانسته‌ایم، به طوری که اتفاق هولناک پارک حقانی (محله هرندی) را به راحتی به «مردم» نسبت دادند و هیچ یک از ما بر این امر غیرانسانی هیچ‌گونه اعتراض درخوری نکردیم. تاسف‌بارتر این که اگر چنین رویدادی در یکی از کشورهای غربی بخصوص ایالات متحده آمریکا رخ می‌داد، به غیر از رسانه‌های رانت‌خور وابسته، قطعا بسیاری از افراد مدعی وجدان انسان‌دوست، انتقادات تندی را نسبت به پلیس و مردم آمریکا ابراز می‌داشتند و از فروپاشی اخلاق‌گرایی ميان آنان سخن‌ها می‌راندند!. این امر در مورد جوانان دیگری از همین سرزمین نیز صادق است که جامعه‌ی ما نقش و مسئولیت خود را در سوق دادن ایشان به سوی بزه و قانون‌شکنی به رسمیت نمی‌شناسد. گروه‌های ستمدیده‌ی جامعه ما خواه مرتکب جرم باشند؛ خواه معترض یا مخالف باشند؛ خواه در طبقات فرودست باشند؛ خواه دچار معلولیت‌های جسمی و روانی باشند؛ و یا مردمی باشند که به دلیل عدم اطاعت از کبر حاکمان جامعه مورد آزار و ایذاء قرار گرفته‌اند؛ در هر صورت شایسته‌ی حمایت، پشتیانی، توجه و محبت هستند.

برگرفته از: http://iranian.com/posts/view/post/56852

 
 
ایرانی آباد، آزاد و مردم سالار در شامبرگِ ایلی نویز
 
 
اگردلتان برای ایرانی آزاد ، شاد، دمکرات؛ و برای هم نشینی با ایرانیانی با طرز فکرهای گوناگون ولی با تساهل در کنارهم ، و برای آسان گیری های مذهبی تنگ شده است، پیشنهاد می کنم به کنفرانس انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی که همه ساله در تعطیلات "روزکارگر" (1) یعنی در ابتدای ماه سپتامبر در شهرشامبرگ (2) ایالت ایلی نویز برپا می شود بروید تا از نزدیک شاهد همه ی مزایای بالا باشید و آن خصیصه ها را با تمام وجود حسّ کنید، از بودن در چنین ایرانی که توصیف شد و در میان ایرانیانی که از گوشه و کنار جهان و بنا بگفته ی برگزارکنندگان این انجمن از سی و شش کشورجهان در آنجا گرد هم می آیند، لذّت ببرید.
 
 این کنفرانس که ربع قرن از ایجاد و پیدایشش می گذرد و امسال بیست و پنجمین سالگرد آن جشن گرفته می شد تحت حمایت و اِشراف هم وطنان عزیز بها یی ما تشکیل و برگزار می شود و براستی گویای بارز همه خصوصیّات پیشرو، مترقّی و روشنفکرانه ی است که منبعث از اصول آیین بهایی نظیر؛ برابری زن و مرد، تعلیم و تربیت برای همه ی افراد ، وحدت عالم انسانی و توجّه شدید آیین بهایی به پیروی از صلح جهانی و تبلور آن در باورمندان به این اصول مترقّی ست.
 
 امسال سوّمین باری بود که من در این کنفرانس شرکت می کردم. این کنفرانس بطور کلّی همانگونه که از اسمش هم برمی آید، شامل تمام زوایای فرهنگ، هنر، موسیقی ، زبان و ادبیاّت ایرانی ست که در برگیرنده ی سخن رانی های متعدّد در تمام زمینه های فرهنگ و ادب ایرانی، موسقی اصیل ایرانی، تکنوازی های مختلف، هنرهای نمایشی ، نمایشگاه کتاب و برنامه های کودکان و نوجوانان می شود.
 
 سخنرانان امسال انجمن که برای اجتناب از درازی مطلب فقط به ذکر چند نفر از آنان بسنده می کنم، عبارت بودند از : دکترها عبّاس میلانی، فرزانه میلانی، شاپور راسخ، رامین جهانبگلو، آرش نراقی و خانم مهر انگیز کار.

 
 

صد و چهل سالگی رسالۀ مدنیّه

 
 
مقدمه:
 
رسالۀ مدنیّه نوشتهٔ بسیار معتبری است در زمینهٔ تجدد‌طلبی، خردگرایی، بسط ترقی‌خواهی، روشنگری و ضرورت ایران‌سازی!
 
این رساله در سال ۱۲۵۴ شمسی برابر با ۱۲۹۲ هجری قمری و ۱۸۷۵ میلادی با عنوان «اسرار الغیبیّه لاسباب المدنیّه» بی‌آنکه نام نویسندهٔ رساله اعلام شود در بمبئی هند به زیور چاپ آراسته شد. این اثر سیاسی ارزنده دومین بار در سال ۱۹۱۱ میلادی در قاهره با چاپ سربی انتشار یافت و نهایتاً با مساعد شدن وضع داخلی، در خود ایران هم منتشر گردید و معلوم همه شد که نویسندهٔ آن رساله، شخص جناب عبدالبها آموزگار و رهبر معروف بهائیان ایران و جهان بوده که از سر ایراندوستی و ملت‌خواهی و دولت‌خواهی، مصلحت را در آن دیده که از ذکر نام خود خودداری کند تا حقیقت پیامی که در آن رساله برای روشنگری اذهان ایرانیان آمده به دیوار سخت و سنگی تعصّبات مذهبی و فرقه‌ای برنخورد و جنگ‌های «حیدری- نعمتی» مانع از دریافت و فهم محتوای سازندهٔ آن نشود...
 
صاحب این قلم نیز با بی‌طرفی دربارهٔ تمایلات و عقاید مذهبی نویسندهٔ این رساله، صد و چهل سالگی رساله مدنیّه را فرصتی دانست تا با پرداختن به درونمایهٔ غنی و تجددخواهانه و مترقی این اثر ارزنده، غنای ادبیات سیاسی و فعالیت‌های نظری تجددطلبانه‌ای را که به جنبش بزرگ مشروطیت و نهضت‌های مدرن و ملی بعدی در ایران منجر شد نشان دهد تا ترقی‌خواهان و ایران- سازان نیک بدانند که در تلاش و کوشش برای آزادی ملی و عدالت و استقلال و ترقی و تعالیِ جمعی همهٔ مردم این سرزمین کهن از هر فرقه سیاسی و مذهبی و قومی یا صنفی و اجتماعی به نسبتی شرکت داشته‌اند و هیچ فرقه و قومی ادعای مالکیّت و انحصار وراثت بر هیچ یک از حرکت‌های ملی و مترقی را نمی‌تواند داشته باشد.
 
مطالب مهم رساله:
 
مطالبی که در این رساله آمده دربارهٔ گذشتهٔ افتخار آمیز ایران قبل از آمدن اسلام، ضرورت اخذ تمدن غرب با تاکید بر پرهیز از خودباختگی در برابر مدنیّت غربی و مسحور نشدن در برابر آن، دربارهٔ اصول کشورداری مدرن و اصلاح در جوانب مختلف زندگی جمعی است. از طرفی دربارهٔ علم و صنعت و ترقیاتی که در جهان چهره کرده، ضرورت پرهیز از مناقشات بین‌المللی و نفی جنگ و جدال‌های منطقه‌ای و طرح صلح و همزیستی میان ملت‌هاست. و در ‌‌نهایت دربارهٔ سعادتمند کردن ملت ایران و خدمت به کل انباء بشر در سراسر عالم است، که با استناد به آیات قرآنی و اخبار و احادیث نبوی و شیعی و گفته‌های حکماء جهانی خاصّه با توسل به ادبیات فارسی کوشیده تا از شاه تا پایین‌ترین توده جامعه را با زبانی حکیمانه طرف خطاب قرار می‌دهد و ضرورت درک وضع اسفبار ملت ایران را در آن برهه از زمان و راه نجات از آن اوضاع مصیبت‌بار را دلسوزانه گوشزد کند تا با تلاش جمعی، ایرانی نو و نیرومند و آزاد و آباد به وجود آید. می‌نویسد:
 
«چون در این ایّام رأی جهان آرای پادشاهی بر تمدّن و ترقی و آسایش و راحت اهالی ایران و معموریت و آبادی بُلدان قرار یافته و بصرافت طبع، ید یمین رعیّت پروری و عدالت گستری را از آستین همّت کامله و غیرت تامّه برآورده تا با نوار عدل آفاق ایران را محسود ممالک شرق و غرب فرماید... لهذا این عبد لازم دانسته که بشکرانۀ این همّت کلیه، مختصری در بعضی مواد لازمه لِوجه‌الله مرقوم نماید و از تصریح اسم خویش احتراز نموده تا واضح و مبرهن گردد که مقصدی جز خیرِ کلّ نداشته و ندارم بلکه چون دلالت بر خیر را عین عمل خیر دانسته لهذا بدین چند کلمه نصحیه انبای وطن خویش را چون ناصح امین لِوجه‌الله متذکر می‌نمایم و ربّ خَبیر شاهد و گواه است که جز صرف خیر مقصدی نداشته چه که این آوارۀ بادیۀ محب‌الله بعالمی افتاده که دست تحسین و تزییف و تصدیق و تکذیب کل کوتاه است...‌ای اهل ایران، قدری در ریاض تواریخ اعصار سالفه نمائید و سر بجیب تفکّر فرو برده ببصر عبرت ملاحظه کنید که تماشای عظیمی است. در ازمنه سابقه مملکت ایران بمنزلۀ قلب عالم و چون شمع افروخته بین انجمن آفاق منوّر بود. عزّت و سعادتش چون صبح صادق از افق کائنات طالع و نور جهان افروز معارفش در اقطار مشارق و مغارب منتشر و ساطع، آوازۀ جهان گیری تاجداران ایران حتی، بسمع مجاورین دایرۀ قطبیه رسیده وصیتِ سطوت ملک‌الملوکش، ملوک یونان و رومان را خاضع و خاشع نموده بود. حکمت حکومتش حکمای اعظم عالم را متحیّر ساخته و قوانین سیاسیه‌اش دستورالعمل کل ملوک قطعات اربعه عالم گشته ملت ایران مابین ملل عالم بعنوان جهانگیری ممتاز و بصفت ممدوحۀ تمدن و معارف سرافراز. در قطب عالم مرکز علوم و فنون جلیله بود و منبع صنایع و بدایع عظیمه و معدن فضایل و خصائل حمیده انسانیه... خلاصه از مفاد تواریخ ملل مشهوره مشهود و مثبوتست که نخستین حکومتی که در عالم تأسیس شده و اعظم سلطنتی که بین ملل تشکیل گشته تخت حکمرانی و دیهیم جهانبانی ایرانست»(۱)


محسن کدیور در نوشته‌ای که در برای چاپ دراختیار کمپین بین‌المللی حقوق بشردرایران قرار داده است می گوید که مطالبی که اخیر توسط سیمحمدموسوی بجنوردی درباره محرومیت بهاییان از حقوق شهروندی منتشر شده است فاقد وجاهت شرعی و قانونی است.

 محسن کدیور- مطالبی که از آقای سیدمحمد موسوی بجنوردی درباره محرومیت بهائیان از حقوق شهروندی و حق تحصیل منتشر شده فاقد وجاهت شرعی و قانونی است.  ایشان ابتدا در مصاحبه با خبرگزاری فارس (مورخ ۲۴ آذر ۱۳۹۳) بهائیان را به دلیل مخالفتشان با اسلام و اهل کتاب نبودن بدون نیاز به تخصیص فاقد حقوق شهروندی و حق تحصیل آزاد دانست.

وی در مصاحبه‌ی دوم با پایگاه جماران که یک روز بعد از مصاحبه‌ی قبلی منتشر شد بهائی‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: دسته‌ی اول آنها که با رژیم فاسد اسرائیل همکاری می‌کنند و بر ضد اسلام یا بر ضد جمهوری اسلامی ایران فعالیت دارند. این دسته اگر چه برخوردار از حقوق انسانی هستند اما فاقد حقوق شهروندی بوده به دلیل مجرم تلقی شدن از حقوق و آزادی‌های دیگر شهروندان محرومند. دسته دوم بهایی‌هایی که بی هیچ تبلیغی در جامعه، به آرامی زندگی می‌کنند، و بهایی بودن خود را ابراز نمی‌کنند؛ تجسس درباره آنها و محروم کردنشان از حقوق شهروندی جایز نیست.

به دو دلیل دسته‌بندی آقای موسوی بجنوردی در اصلاحیه لغو است. اولا مطابق قوانین موضوعه‌ی ایران «همکاری با رژیم اسرائیل و فعالیت بر علیه اسلام یا جمهوری اسلامی» جرم است و هر کسی با هر دین و آئینی ولو مسلمان شیعه‌ی اثنی عشری چنین اتهامی درباره‌ی وی اثبات شود مجرم محسوب شده مجازات می‌شود. این قیود هیچ اختصاصی به بها‌ئیان ندارد، تا بر اساس آن دسته بندی صورت گیرد. این تقسیم بندی همان‌قدر لغو است که گفته شود یهودیان یا مسلمانان بر  دو قسمند: قسم اول همکاران دولت اسرائیل و مخالفان اسلام و جمهوری اسلامی، قسم دوم دیگر یهودیان و مسلمانان!
 
 برگرفته از:
 
 
چهارشنبه ۲۶م آذر ۱۳۹۳
 
حقوق شهروندی به روایت آیت الله موسوی بجنوردی
 
حسن یوسفی اشکوری
 
اخیرا آیت الله سید محمد موسوی بجنوردی در گفتگویی با خبرگزاری فارس سخنانی گفته است که بسی مایه شگفتی است. آقای موسوی بجنوردی از عالمان روشن اندیش و در قیاس با همتایانش نوگراست و در این بیست سال اخیر هم از نظر فکری و فقهی آرای نوتر و راهگشاتر ارائه داده اند و هم از نظر سیاسی در جناح اصلاح طلب قرار گرفته و در مجموع در طیف کسانی معرفی شده که اندک تغییری را در نظام ولایی مطلوب می دانند. اما اکنون ایشان در این گفتگو به شکل غیر منتظره‌ای سخنانی گفته اند که هم از منظر فقهی و دینی مایه حیرت است و هم از نظر سیاسی محل تأمل. سخنانی چنان سست و بی‌منطق و پر تناقض که از عالمی چون آقای موسوی بجنوردی بعید می نماید. نمی دانم این تغییر موضع پیش درآمد یک تحول تازه و گرایش بیشتر در طیف جناح اصلاح طلب به راست محافظه کار است (و شاید مصاحبه با خبرگزاری فارس نیز خود معنادار باشد) و یا تا کنون شناخت من از جناب ایشان نادرست و ناقص بوده و در واقع اندک امید من و مانند من به این عالم محترم بیهوده بوده است.
 
جناب بجنوردی در مصاحبه خود مطالبی فرموده است که بسیاری از آنها جای بحث و مناقشه دارد و از جمله در بخش سیاسی آن و تحلیل وی در باب رخدادهای دهه نخست انقلاب و به ویژه در باره تحولات پس از انتخابات ۸۸ و نقش کسانی چون کروبی (رئیس سابق ایشان در مجمع روحانیون) و موسوی (کاندیدای مجمع در انتخابات ریاست جمهوری دهم) آشکارا وارونه نمایی شده و اگر گزاف نباشد بر چشم حقیقت خاک پاشیده است. این در حالی است که جناب بجنوردی از برخی پرسش‌های اصلی مصاحبه گر آشکارا طفره رفته و یا پاسخی ناقص داده و اگر پاسخی شفاف داده می شد، تناقضات و وارونه گویی‌های ایشان بیشتر نمایان می شد. شاید بهره مندی از عطایای رهبری به مجمع روحانیون مبارز (که برای اولین بار ایشان آن را اعلام کرده و باید از این بابت از ایشان تشکر کرد) و یا بده بستانهای ناگفته در این چرخش بزرگ نقش داشته باشد. اما من در این گفتار از مسایل سیاسی چشم می پوشم و به بخش فقهی سخن وی در باب اسلام و فقه و حقوق شهروندی می پردازم. چرا که، به رغم اهمیت دیدگاه سیاسی جناب بجنوردی، نظریه دینی‌فقهی ایشان به عنوان یک فقیه مدافع قانون اساسی ایران و نظام ولایی، بسی مهم تر است و احتمالا به همین دلیل نیز عنوان بخش اصلی تیتر گفتگو در خبرگزارس فارس (مورخ ۲۴ آذر ۹۳) به همین موضوع ارتباط دارد: «فرمان ۸ ماده‌ای امام مترقی‌ترین حقوق شهروندی است/بهائیان حقوق شهروندی ندارند . . .».

نگاهی گذرا به آموزه های میرزا حسین علی نوری

یکشنبه, ژوئیه 14, 2013 - 20:03

هرمس

نگاهی گذرا به آنچه که تاکنون درباره مشروطه و مشروطیت نوشته شده است حاکی است که موافق یا مخالف، چه مثبت چه منفی، معترف به نقش بابیان و بهائیان در تحولات عصر مشروطه اند و هیچ‌کس نتوانسته است نقش آنان را نادیده بگیرد. اما شگفت این است که با این وجود، بندرت مورخان تاریخ مشروطه به صرافت نوشتن دقیق نقش بهائیان یا تعالیم و آموزه های آنان در این باره افتاده اند. یا به این صرافت افتاده باشند که تحولات عصر مشروطه بدون تجزیه و تحلیل بی طرفانه، همه جانبه و منصفانه از نقش بابیان و بهائیان ناقص و نارسا است.
ــــــــــــــــــــــــــ

 

پیشدرآمد

 

 

 عصر قاجار، عصر رویارویی جهان قدیم و جهان جدید است. رویارویی که موجد بازخوانی سنت و گذار به جهان جدید بود. این گذار پر فراز و نشیب؛ و تلاش برای مشروط کردن حکومت سلطنت مطلقه، آن‌چنان که باید و شاید به بار ننشست اما نقطه عطفی بود که وجه ممیزه تاریخ ما به پیش و پس از مشروطیت گشت.

عصر قاجار دوره ای صد و پنجاه ساله بود که با بنیانگذار آن آقامحمد خان قاجار طلوع و به پایان بدفرجام کودک شاهی به نام احمدشاه قاجار افول کرد. اما آنچه در این فراز و فرود مهم است، دوره میانی، یعنی دوره زمامداری ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه قاجار است. در دوره ناصرالدین شاه است که جنبش باب به رهبری سید محمد علی باب زلزله بر ارکان دو نهاد جهان کهن، یعنی سلطنت و دین، می افکند. و از این طریق؛ بشارت جهان جدید را در سلک نوسازی دین و جامعه نوید می دهد. جوانی بیست و پنج ساله در برابر نهاد کهن دین و متولیان دینی قد عَلَم کرد و بر بحث «خاتم» خط بطلان کشید. پروژه نوسازی دینی بر بستر رویارویی جهان کهن و جهان جدید در دوره قاجار  رُخ داد. این «نوسازی» در اشکال مختلف و بر اساس دیدگاه های متفاوت بروز کرد. اگر آنانی که در کوی «اسلام» چادر زده بودند و از «نوسازی» دین «احیاء دین» یا «بازگشت به اصل خویشتن» و «بازگشت به عصر رسولی» استنباط کردند، پروژه نوسازی دینی سید علی محمد باب بر اصل «تجدید» و «تجدد» دین استوار بود.  «تجدد دین» از دید او  مبتنی بر تأویل و تفسیر «تکوینی» از دین بود، و این تفسیر  بدون نقدِ نهاد دین، نقدِ سنن تفسیری متولیان،  آمران و کارگزارن حوزه دینی ابتر بود.

 

درهمتافتگی دو نهاد جهان کهن، یعنی نهاد سلطنت و نهاد دین، که از ویژگی‌های دیرپای تاریخ ایران بوده است، در برابر اندیشه‌های سید علی محمد باب جوان چنان به هراس افتاد که چاره کار را در سرکوب و کشتار سرسلسله نواندیشی دینی تاریخ معاصر ایران یافت.  تاریخ ما تاریخ کشتن سهراب ها به دست رستم ها است. و سید علی محمد باب «سهرابی» بود که به دست «رستم» کشته شد: جوانی که مظهر نوآوری بود به دست سنت کهن و سترون تیرباران گشت.